راننده تاكسي 70سالي داشت و خسته به نظر ميرسيد. روي داشبورد عكسي چسبيده بود كه در آن جواني با دو بنده كشتي، بازو گرفته بود و روبه دوربين لبخند ميزد. بازوهاي جوان ستبر بود و رديف دندانهايش منظم و سفيد و چشمها درخشان و برقدار. به عكس نگاه كردم و از راننده پرسيدم خودتونيد؟ راننده مكثي كرد و گفت: «خودم بودم ولي يه روز از تاكسي پياده شدم بعد كه سوار شدم اين شكلي شدم كه الان ميبينيد.»
به راننده نگاه كردم به صورتش كه افتاده بود و چين و چروكهاي زياد دور چشمها و روي پيشانياش. راننده نگاهم كرد و پرسيد: «ميشه من يه بنزين بزنم؟» گفتم: «حتما». راننده پيچيد توي پمپ بنزين و از ماشين پياده شد به عكس نگاه كردم... بازم نگاه كردم.. بازم نگاه كردم. جوان ستبربازو هنوز هم داشت ميخنديد ولي راننده ديگر سوار تاكسي نشد.
سوار و پياده شدن...
سروش صحت
صاحبخبر -