بوی قورمه سبزی و چای هلدار توی خانه مان
پیچیده بود.محمد عاشق چای هلدار با سماور زغالی بود.می گفت:تا حالا چای به این خوش طعمی نخورده ام.مادر زغال سماور را زیر و رو کرد تا خاموش نشود….کنار پنجره چشم به خم جاده منتظر آمدن مینی بوس نشستم. نگاهی به ساعت لب تاقچه انداختم.عقربه ها هر دوتایشان روی عدد یازده مانده بودند.
مینی بوس همیشه راس ساعت یازده می آمد.رو به روی آینه بخارگرفته کنار ساعت ایستادم.بخارش را با دستم پاک کردم.نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداختم.مادرم گفت چیزی بخور دختر تا رنگ به صورتت بیاد.اما من هیچی دلم نمی خواست، فقط می خواستم او بیاید….
***
رمان “سال های سفید، سیاه و خاکستری”نوشته زهرا دواسی توسط انتشارات افق بی پایان روانه بازار کتاب شده است.
خانم دواسی در این رمان، قصه دختری را واکاوی می کند که تا رسیدن به دروازه های خوشبختی، تنها چند گام فاصله دارد، برای آنکه سقف آرزوهایش سپید همچون گل یاس شود؛اما یک باره آسمان بر سرش آوار و گل آرزوهایش پرپر و زندگی اش سیاه می شود تا شاهد مرگ فرزندانش باشد. اما این پایان جهنمش نیست و باز هم اسیر درنده خویی زندگی می شود.
رمان زهرا دواسی، از زاویه دیگری می تواند درس عبرتی باشد برای انسان های ساده و بی آلایشی که دنیا را از نگاه دیگران هم مثل خود می بینند.
این رمان،بسیار ساده با خواننده ارتباط برقرار می کند و راوی قصه، لحظه های زندگی اش را به آرامی و صمیمانه نقل می کند تا همراهی شایسته برای انسان هایی باشد که در جستجوی خوشبختی هستند و امید به فردای بهتر دارند.
زهرا دواسی متولد مشهد است و در رشته کامپیوتر موفق به اخذ دیپلم شده است.
در دوران تحصیل علاقه زیاد به نوشتن انشا باعث شد تا تشویق به قصه نویسی شود. نخستین قصه کوتاهش را با نام “لاکی وا” برای کودکان نوشت. پس از نوشتن تعداد دیگری قصه کوتاه،در سال ۱۳۸۷تشویق شد تا در کلاس های داستان نویسی شرکت کند که حاصل تلاش هایش شروع به نوشتن نخستین رمان بر اساس یک سرگذشت واقعی بود.
رمان حاضر زهرا دواسی را در جرگه نویسندگان حرفه ای ادبیات ایران قرار داده است.
در ادامه رمان “سال های سفید،سیاه و خاکستری” میخوانیم:
صدای گنجشکان، بوی علف های خیس و صدای قل قل چشمه،همه برایم لذت بخش و گران بها بود.هر موقع دلــم می گرفــت می آمـدم کــنار چشمه ای که نزدیک خانه مان بود و کمی از آب شیرینش را که هیچ جا نمی شد پیدا کرد می خوردم و آرام می شدم.
کوزه را از آب چشمه پر کردم و به تخته سنگی که کنارش جا خوش کرده بود تکیه دادم.نگاهی به اطراف انداختم کسی را آن نزدیکی ها ندیدم.
چادر سفید گلدارم را از کمرم باز کردم و روی تخته سنگ نشستم.بعد کف دستانم را به هم چسباندم و مثل پیاله ای به زیر آب فرو بردم.در گودی کف دستم آب زلالی جمع شد آن را روی صورتم ریختم.
دلم میخواست ساعتها همان جا بنشینم و با آب چشمه حرف بزنم. دلم میخواست میشدم پری چشمه.همان پری که توی قصهها میگفتند.
به تصویرم که در آب افتاده بود نگاه کردم.یک دفعه در کنار تصویر خودم تصویر پسر جوانی را دیدم.سر برگرداندم و به بالای درخت کنار چشمه نگاه کردم.سرش را تکان داد و سلام کرد.آنقدر هول شدم که ندانستم چطوری چادرم را سرم کردم.کوزه آب را که گرفتم گفت:
ـ شما دختر اوستا حسن هستید؟…
با سرعت از آنجا دور شدم. به خانه که رسیدم، نفس نفس می زدم.قبل از این که در بزنم مادرم در را باز کرد.تا من را با آن رنگ و رو دید هول شد و خودش را عقب کشید.کوزه را گوشه ایوان گذاشتم.سرخی صورتم را با دستانم حس می کردم.می دانستم صورتم سرخ سرخ شده.هر موقع خجالت می کشیدم، سرخ می شدم.
نمی دانستم این پسر از کجا پیدایش شده بود.ته دلم می لرزید.نمی دانستم چرا اینطوری شده ام.دستانم یخ کرده بود و ضربان قلبم تند می زد.چشمانم را بستم و سرم را روی زانو گذاشتم.همه جا تاریک شد…
تا چند روزی جرات رفتن به کنار چشمه را نداشتم.فکرش از ذهنم بیرون نمی رفت.هم می ترسیدم و هم دلم می خواست یک بار دیگر ببینمش.
حس عجیبی داشتم.دلم می خواست با یکی درد دل کنم اما می ترسیدم.
یک هفته از آن روز گذشته بود.داشتم حیاط کوچکمان را آب و جارو می کردم که صدای در آمد.چادر گلدارم را از روی نردبان چوبی برداشتم و روی سرم انداختم.در را که باز کردم او را دیدم.
با همان لبخند زیبا. قلبم ازجا کنده شد.دستانم یخ زد و پاهایم لرزید.نفهمیدم خودم را چطوری به آشپزخانه رساندم. مادرم گفت کی بود؟چرا می لرزی؟
گفتم خودش است. همون پسره که گفتم. مادرم چادر روی سرش انداخت و رفت جلوی در.تا زمانی که برگردد قلبم داشت از حلقم بیرون می زد.وقتی آمد صورتش خندان بود….
code
