وقایع شهریور۱۳۲۰ نقطه عطفی در تاریخ روشنفکری ایران است. آزادی زندانیان سیاسی، بازگشت تبعیدی ها، انتشار روزنامه های گوناگون و تشکیل احزاب و گروههای سیاسی به تغییرات فضای اجتماعی و سیاسی منجر شد که به دلایل متعدد تاریخی و اجتماعی، بیشترین نمود آن در «تهران» رخ داد.
افکار آزادیخواهانه، گشایش در عرصه عمومی و ارتباط با دنیای خارج، سبب ساز ورود جلوههای بیشتری از مدرنیته به شهرهای ایران شد که کافه و کافه نشینی هم یکی از شاخص ترین نمودهای آن است. کافه نشینی روشنفکران ایرانی در آن زمان بسیار متاثر از سنت دیرپای کافه نشینی روشنفکران اروپایی بود.جوانان تحصیلکرده و فرنگ رفته ایرانی در اروپا (به ویژه پاریس،شهر کافهها) با دوستان فرنگیتبارشان بارها روی صندلی کافه ها نشسته و قهوه نوشیده بودند. همین تجربه چنان در رفتار و آدابشان تهنشین شده بود که دیگر در فضای قهوه خانه های سنتی وصله ناسازی بودند. از اینرو کم کم کافههای مدرن در میان تحصیلکرده های اروپایی و در پی آن جوانان نوگرا و علاقه مند به فرهنگ جدید رایج شد. تختها و سکوهای قهوه خانه ها جای خود را به میز و صندلیهای مدرن آنروزی دادند. چهره و سر و وضع کافه بروها هم از این تحولات بی نصیب نماند. جوانان و روشنفکران کتوشلوارهای شیک و اتوکشیده همراه با کفش شبرو یا ورنی می پوشیدند و کلاهی بر سر می گذاشتند.
سبیل های باریک و قیطانی نیز جانشین ریش و سبیل های انبوه شد. کافه های ادبی و روشنفکری پررونق در تهران، کافه فردوسی، کافه نادری، کافه مرمر، کافه ماسکوت و… بودند که عموماً پاتوق جماعت روشنفکر می شدند و محلی برای
بحث های داغ در زمینه های مختلف.
کافه نشینی پس از شهریور ۱۳۲۰ در تهران، یک وجه سیاسی و روشنفکری قوی هم داشت که مشخصه آن دوره به حساب می آمد. محلی بود برای دیدارها و گپ زدن های
چهره های نامدار ادبی، فرهنگی و حتی سیاسی چون: نیما یوشیج، صادق هدایت، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر که در دورهها و مقاطع مختلف گردهم میآمدند. کافه نادری شاید سرآغازی بر این جریان باشد که تا به امروز، ردپایی از زمان را در خویش به یادگار دارد.
در آن زمان، بیشتر کافه ها حوالی خیابانهای نادری، اسلامبول و لاله زار شکل گرفته بودند. خیابان هایی که در آن روزگار پر بود از سینماها، تماشاخانه ها و دکه های کتاب فروشی. عصرها جوانان دسته دسته در این خیابانها در رفتوآمد بودند. کتاب یا روزنامه ای می خریدند و در یکی از کافه ها با چای یا شیرقهوه ای خلوتی برای خود فراهم کرده یا به جمعی میپیوستند. در حال و هوای عصرگاه آن خیابانها، دو سوی پیاده رو از عابران پر می شد. آشنایان چون به هم میرسیدند سلام و تعارفی می کردند و گاهی به خنده و شوخی از کنار هم می گذشتند و آنانی که اختلافنظرهای سیاسی داشتند، چپ چپ به هم نگاه میکردند. گاهی همین خیابانها سرآغاز بسیاری دوستیها می شد.چنانچه محمدعلی اسلامی ندوشن در یکی از قدم زدن ها در خیابان اسلامبول توسط رفقایش به سید صادق گوهرین معرفی شد. وی با گروه صادق هدایت در «کافه فردوسی» و «ماسکوت» رفتوآمد داشت، از طرفی اسلامی ندوشن نیز علاقه مند به آشنایی با هدایت بود، از این رو چندی بعد به اتفاق گوهرین برای دیدن هدایت به کافه فردوسی میروند. سنت کافهنشینی در ایران بیشتر از همه با نام صادق هدایت گره خورده است. اسلامی ندوشن که قبلاً کتابهای هدایت را خوانده، بر صندلی مقابل او نشسته و کنجکاوانه به وارسی نویسنده میپردازد. دکتر اسلامی ندوشن در«روزها » نقل می کند:«دود سیگار را از لای سبیل زردش بیرون میداد، نگاهش که از زیر عینک کمی اریب می نمود، لطف و طنز و نافذیت را در خود جمع داشت.
با بشره ای سفید که سبزی خواری آن را بیرنگ کرده بود، و شانه های نحیف، چنین می نمود که بار قرون را بر پشت دارد: فرسوده، دلزده، حیران، بریده از همه باورها، تنها و لغزان بر زمین.»
به گفته اسلامی ندوشن، صادق هدایت با آن صورت مثلثی و چشم های عسلی و تنی لاغر، در میان اطرافیانش شاخص بود. کم حرف می زد، با همان حالت شانه بالاانداز کم اعتنا، نوعی تیک داشت و در هنگام راه رفتن یک شانه اش را بالا
می انداخت و خود را تکان می داد. عادت نوشتن حتی با حرکت انگشتانش بر روی میز رهایش نمی کرد.
نگاه کردنش، راه رفتنش و دست حرکت دادنش، هر چه بود خودش بود، نه تقلید و تصنع٫ در هم آمیختگی فرهنگ شرق و غرب در وجودش «سازشگری ناسازگار» ساخته بود. از سویی شیفته کافکا بود و از سویی دیگر دلداده فرهنگ عامه. صریح و بی پروا سخن میگفت، تجددخواه بود و دلبسته ایران. اما دو چیز همواره رنجش می داد؛ ابتذال خواص و عوامیت عوام.
code
