صاحبخبر - چیزی در تاریکی گفت «دَرق». ماشین سکندری خورد و بعد صدایی ممتد از چرخ جلوی ماشین به گوش رسید که میگفت:«پیسسس». چند دقیقه بعد جلوی ماشین لنگر انداخت. پنچر کرده بودم. ساعت دو و نیم بامداد، در اتوبانی در حاشیه تهران. راهنما زدم و ماشین را کشاندم حاشیه اتوبان. صندوق را باز کردم و کله ماشین را دادم بالا. زاپاس را درآوردم. اما... آه از نهادم بلند شد. زاپاسم باد نداشت. یادم آمد آخرین باری که بادش کرده بودم آپاراتچی گفته بود لاستیک، پنچری سوزنی دارد و باید تعمیر اساسی شود و من پشت گوش انداخته بودم. حالا ساعت دوونیم صبح، در حاشیه شهر هیچ خاکی پیدا نمیکردم که به سرم کنم. زاپاس را تکیه دادم به ماشین و نشستم روی جدول. خیره شدم به ماشینهایی که با سرعت از کنارم میگذشتند و بادشان برگهای خشکیده کاجهای حاشیه اتوبان را چند متری با خود میخلاند. سر گذاشتم روی زانویم. کفری بودم که با دو لاستیک پنچر چه میتوانم بکنم. فکرها توی ذهنم میرفت و میآمد.
از دور یک جفت چراغ کوچک نزدیک شد و سرعتش را کم کرد. پیکانی سفید ترمز زد. مردی با عینکِ پنسی و سبیل قیطانی و کراواتی مرتب سرش را بیرون آورد و مودبانه گفت: «قربان شما بروم آقا؛ چرا اینجا نشستید؟» و بعد مجال نداد چیزی بگویم. گفت: «جنابِ آقا... دیر شده. سوار شوید». مسخ شدم. ماشین را رها کردم و سوار شدم. پیکان تاخت به سمت تهران.
«نیما» نشسته بود روی یکی از صندلیهای کافه. کنارش «اخوان» و «سپهری» و «شاملو» و «فروغ» هم نشسته بودند. ساعت را نگاه کردم: دوونیم صبح. از پنجره خیابان جمهوری را نگاه کردم. سرد و خیس بود. باران میبارید. بادِ پائیزی ابرها را کشیده بود مرکز شهر. بیرون سوز میآمد اما کافه گرم بود. سقف پوشیده بود از دود سیگار. زیرسیگاریها و پیالهها پر و خالی میشدند. شاملو سیگار آتش کرده بود و چشم چرخانده بود سمت اخوان. اخوان داشت «زمستان» را میخواند. آنها که دور این میز نشسته بودند، مات اخوان بودند. سپهری گنگ به اخوان نگاه میکرد. چشمهای نیما برق میزد. تازه فهمیدم در کدام ایستگاه زمان و در کجای عالم ایستادهام:«میانه دهه چهل، کافه نادری». در ازدحام کافه، غولها را یکی یکی تشخیص دادم. هر دسته دور میزی نشسته بودند. همهمه با دود سیگار میآمیخت و پخش میشد در فضای غبارگرفته کافه نادری. شب بود. بیرون تاریک بود. تنها چراغهای زرد خیابان جمهوریِ دهه چهل روشن بودند. باران همچنان بیوقفه میبارید. سرمای پاییز خودش را از لای درز پنجرهها میکشید تو و با گرمای بخاری نفتی گوشه کافه دست در آغوش
میانداخت.
کسی مرا نمیدید. از پشت میز شاعرها بلند شدم. گارسن ارمنیِ کافه میرفت و میآمد.چشم تِلاندم: روی میز کناردستی، جلال آل احمد نشسته بود و کنارش سیمین دانشور روی صندلی لمیده بود و داشت روی جلد کتابی قطور خطوطی فرضی میکشید. جلال بخشهایی از «مدیرمدرسه» را بلندبلند میخواند و چند جوان کراواتی با عینکهای گرد و سبیلهای قیطانی، درست شبیه رانندهای که سوارم کرده بود، دور میز حلقه زده بودند و با هر پاراگراف، «احسنت» و «آفرین» میپراکندند در کافه. ساعت را نگاه کردم. روی دو و نیم صبح قفل شده بود؛ ثانیهشمار هیچ حرکتی نمیکرد. زمان در دهه چهل ماسیده بود.
«داداش... داداش... چیزی شده؟ ماشینت خراب شده؟ داداش... هوی! بیداری؟ پنچر کردی؟ کمک نمیخوای؟» گرمی دستی را روی شانهام احساس کردم. سرم را از روی زانو برداشتم؛ کافه محو شد. رد دست را گرفتم و نگاهم افتاد به کارگر شهرداری که جارو به دوش ایستاده بود کنارم.
پرت شدم به اتوبانی در حاشیه تهران، کنار ماشین پنچرم که زاپاس هم نداشت. ماشینها همچنان با سرعت از کنارم میگذشتند و بادشان برگهای خشکیده کاج را با خود میخلاند.∎