شناسهٔ خبر: 78472939 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

از تأسیس تا تعمیق؛ تداوم یک عقلانیت در دو افق رهبری

انقلاب اسلامی ایران به عنوان زایش یک نحوه خاص از فهم انسان، قدرت و جامعه است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در تاریخ انقلاب‌ها، همواره لحظه‌ای هست که تأسیس معنا از تثبیت ساختار پیشی می‌گیرد و سپس در گذر زمان، همان معنا باید به زیست اجتماعی، سیاسی و نهادی تبدیل شود تا از سطح یک رخداد به مرتبه یک عقلانیت تاریخی ارتقا یابد. انقلاب اسلامی ایران در چنین افقی قابل فهم است؛ نه صرفاً به مثابه یک تحول سیاسی در سال 1357، بلکه به عنوان زایش یک نحوه خاص از فهم انسان، قدرت و جامعه  است. در این میان، نسبت میان امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب اسلامی را باید در سطح تداوم یک عقلانیت بنیادگذار صورت‌بندی کرد؛ عقلانیتی که از لحظه تأسیس تا اکنون، مسیر تعمیق و نهادینه‌سازی را طی کرده است. در این نگاه، امام خمینی(ره) را می‌توان صورت‌بندی‌کننده افق آغازین این عقلانیت دانست؛ افقی که در آن، دین از حاشیه به متن زندگی جمعی بازمی‌گردد و سیاست، نه به معنای قدرت صرف بلکه به مثابه عرصه تحقق ارزش‌های قدسی بازتعریف می‌شود. در منظومه فکری ایشان، مفهوم استقلال، عدالت و مقاومت در برابر سلطه نه شعارهای مقطعی بلکه اجزای یک دستگاه معرفتی‌اند که نسبت انسان مسلمان با جهان مدرن را بازتعریف می‌کنند. در این سطح، انقلاب اسلامی یک گسست صرف از نظم پیشین نیست بلکه تأسیس یک منطق جدید برای زیستن در جهان است؛ منطقی که در آن، انسان حامل مسئولیت تاریخی و الهی است.

در ادامه این مسیر، رهبر شهید انقلاب اسلامی را باید در مقام تثبیت‌کننده و تعمیق‌بخش همان عقلانیت فهم کرد؛ نه به معنای تکرار، بلکه به معنای تبدیل آن افق بنیادین به ساختارهای پایدار اجتماعی و سیاسی دانست. اگر در دوره تأسیس مسئله اصلی گشودن افق امکان بود، در دوره تداوم، مسئله اصلی حفظ معنا در دل پیچیدگی‌های جهان جدید است. در این مرحله، عقلانیت انقلاب باید با مسائلی چون جهانی‌شدن، تنوع اجتماعی، تحولات نسلی و پیچیدگی حکمرانی مواجه شود بی‌آن که از جوهره خود تهی گردد. در چنین چارچوبی اشتراک میان این دو افق رهبری را باید در چند لایه عمیق‌تر از مصادیق معمول جست‌وجو کرد. نخست، در دشمن‌شناسی به مثابه فهم ساختار سلطه است. در اینجا استکبار  یک وضعیت تاریخی-تمدنی است که نسبت قدرت‌ها را در جهان تنظیم می‌کند و مواجهه با آن نیازمند آگاهی ساختاری است. دوم، در مردم‌سالاری دینی که نه تلفیقی ساده از دین و دموکراسی بلکه تلاشی برای بازتعریف منبع مشروعیت در سیاست است؛ جایی که مردم در درون منظومه دینی به عنوان حاملان اراده تاریخی شناخته می‌شوند.

سومین لایه، نهادسازی انقلابی است؛ یعنی تبدیل ارزش‌ها به ساختارهایی که بتوانند در زمان امتداد یابند. انقلاب اگر در سطح ارزش متوقف بماند به شور اجتماعی فروکاسته می‌شود، اما هنگامی که به نهاد تبدیل می‌شود به تاریخ راه می‌یابد. در این مسیر، هم امام خمینی(ره) و هم رهبر شهید انقلاب بر ضرورت تبدیل ایده به ساختار تأکید داشته‌اند، با این تفاوت که در دوره دوم پیچیدگی این تبدیل به مراتب بیشتر شده و نیازمند عقلانیتی تنظیم‌گر و آینده‌نگر بوده است. از دیگر اشتراکات بنیادین، عدالت‌محوری است؛ اما عدالت در این منظومه نه تنها یک اصل اخلاقی یا اقتصادی نیست، بلکه معیار سنجش نسبت قدرت و حقیقت در جامعه است. عدالت در اینجا به معنای تنظیم مداوم توازن میان انسان، دولت و جامعه است؛ توازنی که اگر به هم بخورد حتی در صورت رشد ظاهری، از درون دچار تهی‌شدگی می‌شود. این فهم از عدالت، پیوندی وثیق با مفهوم حکمرانی اسلامی مطلوب دارد؛ حکمرانی‌ای که نه تنها  اداره امور، بلکه هدایت معنا در زندگی جمعی است.

در نهایت، نقش زنان و جوانان در این منظومه، نه به عنوان گروه‌های اجتماعی منفعل بلکه به مثابه حاملان آینده فهم می‌شود. جامعه‌ای که آینده خود را در دو قشر کلیدی بازتولید می‌کند، در واقع در حال بازسازی مداوم امکان‌های خویش است. این نگاه، نشان می‌دهد که عقلانیت انقلاب اسلامی، عقلانیتی ایستا نیست، بلکه همواره در حال بازتولید خویش از طریق نسل‌های جدید است. در نخستین سالی که فقدان حضور فیزیکی آن رهبر فقید در کنار مرقد بنیان‌گذار انقلاب احساس می‌شود، بازخوانی این تداوم معنایی اهمیتی دوچندان می‌یابد، زیرا فقدان افراد، خللی در صورت‌بندی یک عقلانیت ایجاد نمی‌کند، اگر آن عقلانیت توانسته باشد از سطح فرد فراتر رود و به سطح تاریخ ارتقا یابد. آن چه میان این دو افق رهبری پیوند برقرار می‌کند، نه صرفاً مجموعه‌ای از اشتراکات، بلکه استمرار یک منطق فهم جهان است؛ منطقی که انقلاب اسلامی را از یک رخداد تاریخی به یک پروژه تمدنی در حال شدن تبدیل کرده است.

یادداشت از مصطفی شجاعی

انتهای پیام/