شناسهٔ خبر: 15006444 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

تازه‌هاي نشر بیدگل

صاحب‌خبر -

روایتی از  استبداد شرقی
نسیم آصف: «بودای بزرگ، كمكشان كن!» عنوان نمایشنامه‌ای است از آلكسی كازانتسف كه به‌تازگی با ترجمه آبتین گلكار در نشر بیدگل به‌چاپ رسیده است. كازانتسف، نمایشنامه‌نویس روس است كه در 11 دسامبر 1945 در مسكو به دنیا آمد. او از سال 1975 با نوشتن «آنتون و دیگران» به نمایشنامه‌نویسی روی آورد اما آن‌چه باعث شهرت او شد، نمایشنامه «خانه قدیمی» بود كه در سال 1976 به چاپ رسید. «بودای بزرگ، كمكشان كن!»، چند سال بعد از وقایع كامبوج و جنایات خمرهای سرخ به رهبری پل پوت نوشته شد و اگرچه در هیچ‌جایی از نمایشنامه به كامبوج اشاره‌ای نشده، اما پیداست كه این اثر با وقایع دهه 1970 كامبوج ارتباط دارد. كازانتسف در نمایشنامه‌اش، جنبه‌ای خاص از استبداد شرقی را به تصویر كشیده است. عنوان دیگر این نمایشنامه «روزها و شب‌ها در كمون نمونه ایده‌های كبیر» نام دارد و این نام اشاره به جوامعی استبدادی دارد كه در آن «ایده‌های كبیر» به پیروزی رسیده‌اند و جامعه به شكل توده‌هایی از انسان‌های خوار و لگدمال‌شده درآمده است. در پایان نمایشنامه، پسگفتاری از یوری كورزوف ترجمه شده و در بخشی از آن درباره آدم‌های این نمایش آمده: «انسان‌هایی كه در كمون ایده‌های كبیر گرد آورده شده‌اند، اجازه داده‌اند تا زمین و خانه‌هایشان را از آنان بگیرند. آنان را به كمونی رانده‌اند كه از آن نفرت دارند و نظم و نظامی را برای زندگی‌شان مقرر كرده‌اند كه فقط در اردوگاه‌های كار اجباری متصور است. آنان را از خانواده‌هایشان محروم كرده‌اند و این روسای اردوگاه هستند كه تعیین می‌كنند چه كسانی با هم زن و شوهر باشند. آنان را با كار سخت جسمی، گرسنگی و توبیخ در جلسات از پا می‌اندازند. این ستم و تحقیر ماهیتی نمایشی و سازمان‌یافته دارد. مثلا بلافاصله پس از دوازده ساعت كار روزانه باید به نرمش پرداخت: دویدن به دور یك دایره تا افعی كشته شود و پس از آن، همه به‌حال مرگ روی زمین می‌افتند.» در این جهان، هرگونه اعتراضی بی‌درنگ با اعدام خاموش می‌شود. نمایش نشان می‌دهد كه توده‌های مردم به این شرایط خو می‌گیرند و به آن تن می‌دهند. نمایشنامه در همان آغازش، با دستور یا اخطاری بی‌معنی تصویری از جامعه موردنظرش به دست می‌دهد. این‌كه غذای روزانه دو وعده شورباست، یكی روز و یكی شب و در غیر از این دو زمان غذاخوردن ممنوع است. در مقاله پایانی كتاب درباره صحنه‌های غذاخوردن در نمایش آمده: «این تصویر مسلما اغراق‌آمیز و باورناپذیر است. بعید است در یكی از كمون‌های شرقی اوضاع به چنین زیاده‌روی‌هایی كشیده شده باشد، ولی این صحنه در ساختار كل نمایش نقطه اوج خوبی برای فرایند حیوان‌سازی و زدودن سیمای انسانی از جمع اعضای كمون است. این حقیقت بر خواننده و بیننده مسلم می‌شود كه اجتماعی كه اجازه دهد او را تا چنین مرحله‌ای تنزل دهند، ماده خام بسیار مناسب و محیط مساعدی برای پاگرفتن هرگونه نظام فاشیست‌مابی است، از جمله رژیم‌های سرخ از قبیل خمرهای سرخ».

تعلیق ابدی
«بارانداز غربی»، نمایشنامه‌ای است از برنار- مری كلتس كه به‌تازگی با ترجمه زیبا خادم‌حقیقت در نشر بیدگل به‌چاپ رسیده است. این نمایشنامه، تصویری كاملا روشن از وضعیت جهانی است كه در آن زندگی می‌كنیم. در داستان نمایش، دو آدمی كه به طبقه مرفه جامعه تعلق دارند، در انباری متروكه در یك محله پرت‌افتاده و حاشیه‌ای، با گروهی مهاجر غیرقانونی مواجه می‌شوند و از همان اولین لحظه این رودررویی، هر شكلی از رابطه انسانی میان آنها شكل یك معامله به خود می‌گیرد. در ابتدای كتاب، متنی كوتاه با عنوان «مرد جوان و مرگ» چاپ شده كه در بخشی از آن می‌خوانیم: «در میان تمام سوالاتی كه كلتس مطرح می‌كند، برای هیچ‌كدام پاسخی نمی‌یابد، او مكانی است از تعلیق ابدی، او گذرگاه معماهاست. به عكس برشت- یا تصور ما از برشت- اگر متن تمام پاسخ‌ها را در خود داشته باشد، پس صحنه به چه‌كار خواهد آمد؟ همه‌چیز جوری شكل می‌گیرد كه گویی مسیر زندگی كلتس، این مرد جوان كه خیلی زود با مرگ ملاقات كرد و خودش را با آن مواجه دید، برای بازتاب خود، كل مجموعه آثارش را در اختیار داشته است. آیا این مسئله رابطه‌ایی با زندگی‌نامه او دارد؟ شاید و شاید هم نه؛ رابطه آثار یك هنرمند و زندگی او رابطه‌ای مبهم است... در تمام نمایشنامه‌های او داستان مرد جوانی حكایت می‌شود كه به مصاف مرگ می‌رود؛ در بارانداز غربی این مسئله كاملا مشخص است چرا كه پایان داستان، همین مرگ پیشكشی، به قول كلتس، از جانب دوست سیاه‌پوست به جوان قهرمان داستان است.» توضیح ابتدایی خود نمایش، به ملموس‌ترین شكلی نشان‌دهنده وضعیتی است كه ماجرای نمایش روایت می‌كند: «دو سال پیش، در صبحگاهی طوفانی و برفی، كارگرانی كه برای كار در بندر سوار كشتی می‌شدند شارل را كه حین بازگشت به خانه هر روز با آنها برخورد می‌كرد، از حضور حجمی غیرعادی و نگران‌كننده در پای دیوار بیرونی انبار خبردار كردند. به آنجا رفت و حجم‌گونه‌ای را دید، تیره و بی‌حركت نیمه‌پوشیده از برف، كه كمابیش به گرازی مرده یا در حال مرگ شباهت داشت. به آن نزدیك شد؛ به محضی كه به فاصله دومتری آن رسید، حجم ناگهان قد راست كرد، بزرگ، زمخت، منقلب از تب و لرز، با چشمانی براق و كپه‌ای از برف بر سر؛ چند كلمه نامفهوم بر زبان آورد. به‌قدری نامفهوم كه شارل را به خنده واداشت و با به‌خاطرسپردن آواهای نهایی آن، كه شاید به انگلیسی بود، یا به عربی، جانور را به طور موقت نام‌گذاری كرد. بعد، از آن جهت كه خلق خوشی داشت، بازوی او را گرفت، به درون انبار كشاند، كنجی را نشانش داد تا غریبه در آنجا از برف در امان باشد، چند جعبه مقوایی برایش گذاشت تا گرم بماند، و وقتی او را كه بخار غلیظی از تمام اندامش متصاعد بود دید كه در آنجا آرام گرفت، سوت‌زنان دور شد و به خانه‌اش بازگشت...». «بارانداز غربی»، روایتی است از تراژدی زندگی، از شكست، خلاء و نابودی.