شناسهٔ خبر: 78525320 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

اميري‌فيروزكوهي و حماسه‌اي كه از تارك تاريخ آواز مي‌خواند

علي‌اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

«اي وطن!‌ اي مفخر من! لطف حق‌ات يار باد // لطف حق‌ات يار و دشمن خوار و خواري عار باد
اي وطن!‌ اي خاك پاكت توتياي چشم ما // توتياي چشم ما در پرده از اغيار باد»
اين فرياد، نجواي ديرپاي مردي است كه در هفتاد و پنج سال حيات خود، هرگز از دو خط مقدم عبور نكرد: يكي آنچه به ايران عشق مي‌ورزيد و ديگر آنچه دشمنان ايران را دشمن مي‌داشت. سيد كريم اميري‌فيروزكوهي، متخلص به «امير»، در سال ۱۲۷۹ هجري شمسي در فرح‌آباد فيروزكوه ديده به جهان گشود. در هفت سالگي، پاي در تهران نهاد و در همان سال، پدر را وداع گفت. مادر كه هم پناه بود و هم مربي، او را در كالج امريكا نشاند، اما امير، آنجا كه مقصودش را نيافت، به مدارس قديمه رفت و نزد استاداني چون شيخ عبدالنبي كجوري، سيد حسين مجتهدكاشاني و سيد كاظم عصار، علم كلام و حكمت آموخت. وحيد دستگردي نيز از جمله اساتيد او بود و از همان ايام، جرقه شاعري در وجودش شعله كشيد.
امير، غزلسرايي چيره‌دست و پيرو سبك هندي بود. ديوان اشعارش كه به كوشش دختر دانشمندش دكتر اميربانو مصفا به چاپ رسيده، سرشار از انسجام لفظ و مضامين لطيف است. «عفاف‌نامه»، «احقاق الحق» در دفاع از سبك هندي و ترجمه ارزشمند «نفس المهموم» از جمله آثار ماندگار او است. سال‌ها در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تدريس پرداخت و بر ديوان صائب تبريزي مقدمه نوشت. اما گويي همه اين فرازها، تمهيدي بود براي سرودن آن منظومه بلندي كه در سال‌هاي پاياني عمر، در رثاي دلاوري‌هاي رزمندگان ايران و در نكوهش دشمن بعثي، از سينه فروزانش تراويد. در آن سال‌ها كه «ضربه تيغ» ايرانيان، صداي طبل كاخ‌هاي ستم را در هم شكسته بود، امير قلم را چون شمشيري برهنه از نيام كشيد و فرياد زد: 
«ضربه تيغ شما زد صدمه‌اي صدام را // كز نشانش تا ابد صدّاميان را عار باد
بهر آبي، خاك ما شد عرصه بيداد او // مرگ بر بيدادگر، اُف بر جنايتكار باد
گرچه صد دام از جنايت بهر ما گسترده بود // خود به دام افتاد و دامش گوري از هر تار باد»
 
اما حماسه‌سرايي او، هرگز به كينه‌توزي فروكاسته نشد. در اوج نبرد، از كرامت و شرف سخن راند و به جهان آموخت كه ايراني، حتي در ميدان كارزار، «پاس يزداني» را از ياد نمي‌برد: 
«خصمِ بي‌زنهار را هم از شرف داريد پاس // پاس يزداني شما را سرخط زنهار باد
آن كرامت‌ها كه در حقّ اسيران كرده‌ايد // درسي از دين خدا در خاطر كفّار باد»
و اين، همان رازي است كه امير را از بسياري از شاعران حماسي همدوره متمايز مي‌كند. او نه تنها از «فتح الفتوح قرن» دم مي‌زند و مي‌گويد: 
«اين‌چنين فتح نمايان، لشكر اسلام را // فتح تاريخ است و اين تاريخ در تكرار باد
در قفاي خصم، آن مُهري كه مي‌زد ذوالفقار // هم ز بازوي شما بر فرق اين كفّار باد
كرّ و فرّي اين‌چنين، از حيدر كرّار بود // هم شما را كرّ و فرّ از حيدر كرّار باد»
 
بلكه از «ايمان و يقين» رزمندگان چنان سخن مي‌گويد كه گويي خود در كنار آنان در سنگر بوده است: 
«قدرت بازوي‌تان را قوّت ايمان‌تان // داد نيرويي كه فوق نيروي اشرار باد
اين جلادت‌زاده دين است و پرورده يقين // اين‌چنين دين و يقين، آوازه اعصار باد»
 
و در ادامه، به رشادت نوجوانان و جواناني اشاره مي‌كند كه با خون خود، اسلام پير را جواني دوباره بخشيدند: 
«آن همه نوباوه‌تان چون پهلوانانِ مصاف // كشت بسياري ز مردان را و اين بسيار باد
شد جوان از خون گلرنگ شما اسلامِ پير // پير اسلام كهن را فخر از اين گلزار باد
سوي دشمن رفت مرگ، از بيم تسليم شما // هول مرگ از نوجوانان مفخر ادوار باد»
شگفت‌انگيز در اين منظومه، آن است كه امير از «مرگ» نيز با زباني ديگر سخن مي‌گويد. رزمندگان چنان در راه وطن شتابانند كه مرگ نيز خود را اسير سبقت آنان مي‌بيند: 
«در قِتال دشمنان بر مرگ سبقت جسته‌ايد // مرگ هم چون زندگاني محو آن هنجار باد»
 
و سرانجام، به شهيدان درود مي‌فرستد و آنان را «وقايه جان ما» مي‌نامد و از خداي بزرگ پاداشي چون «جنّات تجري تحتها الانهار» برايشان آرزو مي‌كند: 
«اي شهيدان‌‌اي وقايه جان ما جانِ شما // خون‌بهاتان را ز حق پاداش بي‌مقدار باد
مرگ‌تان را تسليت با تهنيت آميخته است // زندگي را خجلت از مرگي چنين، هموار باد
هر بهاران كز نسيم گل برآيد بوي‌تان // رنگ هر گل، يادگار از هر گل رخسار باد
گل نشان بوي‌تان، سنبل نشان موي‌تان // نقش روي و خوي‌تان همواره در انظار باد
وز قبول هديه‌تان در پيشگاه قرب حق // اجرتان «جنّات تجري تحتها الانهار» باد»
 در پايان اين منظومه در هم تنيده از آيات نصرت و عشق به وطن، باز به همان دعاي نخستين بازمي‌گردد: 
«اي وطن زين‌سان بهارِ پايداري در دو بار // از فلك خاك ثمرخيزِ تو را هر بار باد»
سيد كريم اميري‌فيروزكوهي در نوزدهم مهر ۱۳۶۳ در تهران چشم از جهان فروبست و در جوار حضرت عبدالعظيم (ع) آرام گرفت.
آنچه از او برجاي مانده، نه فقط برگ‌هايي از ديوان كه درسنامه‌اي است براي كساني كه مهر وطن را افتخار خود مي‌دانند.