شناسهٔ خبر: 78525610 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تابناک | لینک خبر

گفتگو با امیر خلبان غلامعلی شیرازی/۳

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد

گفتم درست است ولی من وطن‌فروش نیستم! اشتباه آمدی! گفت «شوخی نداریم ها!» بعد شروع کرد فحش‌دادن به امام (ره). من هم به صدام فحش دادم. محمد هفت‌تیر کشید و گفت «فکر کردی این‌جا کجاست؟» گفتم کراچی! گفت «یک‌بار دیگر (به صدام) فحش بدهی می‌زنم!» گفتم «حیف ایرانی که تو باشی! این کناری‌ات یک عراقی است. ولی تو که ایرانی هستی، واقعا وطن‌فروشی!»

صاحب‌خبر -

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباس‌نژادی، شفیع حسین‌پور، فرشید اسکندری، بهنام اغنامیان و احمد مهرنیا که در سال‌های دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کرده‌اند، سراغ یکی دیگر از خلبانان این‌شکاری خاطره‌انگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.

غلامعلی شیرازی ازجمله خلبانانی است که امروز پیشکسوت‌اند و در مقطع آغازین دفاع مقدس هشت‌ساله جوان و تازه عملیاتی‌شده بودند. او در روز اول مهر ۱۳۵۹ باعث سقوط ۲ هواپیمای جنگی دشمن در آسمان تبریز و دریاچه ارومیه شد و بعد در ماموریت‌های مرگباری چون بمباران کرکوک شرکت کرد. 

قسمت‌های اول و دوم مشروح گفتگو با این‌خلبان جنگ در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه‌اند:

* «تیک‌آف که کردم شهید بربری گفت سه‌چهارهواپیما پشت سرت هستند!/اجازه نمی‌دادند قطعات حساس در ایران تعمیر شود»

* «بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم»

در ادامه مشروح قسمت سوم و پایانی این‌گفتگو را می‌خوانیم:

* خب ماموریت زدن کرکوک، پیش از خلع بنی‌صدر بود. در آن‌ماموریت چشمتان مشکل پیدا کرد و قرار شد برای معالجه بروید پاکستان؛ با خرج خودتان. ظاهرا آن‌جا یک‌سری مخاطره داشتید و منافقین به شما پیشنهاد همکاری دادند. خطر ترور هم از جانب بعثی‌ها وجود داشت.

این را برای شهید بابایی نوشتم. شبی که با هم بودیم گفت بنویس.

* در امیدیه بودید؟

نه در ستاد. تازه معاون عملیات شده بود. ایشان مرا منتقل کرد به امیدیه و گفت از این به بعد عملیات‌ها شروع می‌شود و این است و این است...

* وقتی که قرارگاه رعد را راه می‌انداخت...

آفرین! گفت «من به تو اعتماد دارم. باید بروی آن‌جا! خواهشی دارم. آن‌جا تبریز نیست. فکر پرواز را نکن! فقط مواظب باش بچه‌ها سالم بیایند و بروند. بعد می‌فهمی چه خبر است.» که بعدا فهمیدم.

* ملاحظات امنیتی؟

بله.

* پاکستان را می‌گفتید.

علیمحمدی بود و عباس تویه درواری. بچه‌های هوانیروز هم بودند. شهریورماه رفته بودیم. این‌قدر هوا گرم بود بچه‌ها نتوانستند در پایگاه تاب بیاورند. به همین‌دلیل رفتند شهر.  

* آن‌ها برای دوره آمده بودند و شما برای درمان و دوره!

بله آمده بودند دوره امنیت پرواز ببینند. من به این‌ها نمی‌گفتم برای چشمم آمده‌ام. دانشپور هم گفته بود «با پول خودت برو و کارت را بکن!» دکترها این‌جا راهنمایی‌ام کرده بودند که لیزر می‌خواهد و ما نداریم. به اشتباه فکر کرده بودند مشکل چشمم آب مروارید است.

من در پایگاه ماندم. خواستم با پول خودم کولر بخرم که افسر رابط پاکستانی گفت «نمی‌توانی! این‌جا فقط فرمانده پایگاه، جانشین، عملیات و فرمانده گردان‌ها می‌توانند کولر داشته باشند. تو آن‌جا رئیس امنیت پرواز بودی؟» گفتم بله. گفت «فعلا نمی‌توانی کولر بخری!» از آن‌طرف برایم حرف در آوردند که پول دوست است و نمی‌خواهد بیاید هتل! خودم رفتم جو شهر را دیدم. به من هم گفته بودند زیاد نرو شهر!

مساله چشمم را با استاد درس فیزویلوژی دوره که رئیس یک‌بیمارستان بود در میان گذاشتم. گفت تو را به دکتر برهان معرفی می‌کنم که مطبش نزدیک هتل پلازاست. رفتم پیش دکتر برهان که گفت «تو آب مروارید نداری! پشت عدسی‌اش خون لخته و خشک شده. باید این را تراش بدهیم. منتهی حجم یک‌چشممت کمی از آن‌یکی بیشتر می‌شود.» گفتم هزینه چه‌قدر می‌شود؟ گفت «در مجموع ۵۰۰ دلار. هر دفعه ۲۰۰ دلار می‌گیرم. اگر دوبار آمدی ۵۰۰ می‌گیرم. اگر بیشتر شد باید ۲۰۰ دلار دیگر بدهی.» رفتم و این‌کار را کرد.

این‌طور شد که من هم از پایگاه بیرون آمدم و در هتل اقامت کردم. پایگاه مسرور از این‌مطب و هتل دور بود. رفتم هتل و به خیال این‌که بچه‌ها آن‌جا هستند، اتاق گرفتم. نگو رفته‌اند هتل تاج محل. با خودم گفتم دوسه روز که بیشتر نیست. عیب ندارد. چشمم هم بدجور اشک می‌ریخت و ملتهب بود.

یک‌روز در اتاقم دراز کشیده بودم و استراحت می‌کردم که در زدند. در را که باز کردم، دو نفر آمدند داخل. یکی کیف سامسونت به دست داشت و دیگری مردی هیکلی بود به نام محمد. گفت بلوچ است و فرد دیگر را هم این‌طور معرفی کرد که از سفارت عراق آمده و درون کیف هم پر از دلار است. محمد گفت «دلارها خدمت شما! زن و بچه‌ات را هم ۴۸ ساعته تحویلت می‌دهیم. از هر کشوری بخواهی برایت تابعیت می‌گیریم.» همه جزئیات و اطلاعات شناسنامه‌ای مرا گفت. تعریف کرد و گفت ما می‌دانیم هواپیمای ما را زدی و خلبان را تحویل دادی! کم مانده بود اسم همه فامیل و آشناهایم را بگوید.

حرف‌هایش را تایید کردم و گفتم درست است ولی من وطن‌فروش نیستم! اشتباه آمدی! گفت «شوخی نداریم ها!» بعد شروع کرد فحش‌دادن به امام (ره). من هم به صدام فحش دادم. محمد هفت‌تیر کشید و گفت «فکر کردی این‌جا کجاست؟» گفتم کراچی! گفت «یک‌بار دیگر (به صدام) فحش بدهی می‌زنم!» گفتم «حیف ایرانی که تو باشی! این کناری‌ات یک عراقی است. ولی تو که ایرانی هستی، واقعا وطن‌فروشی!»

دیدم وضع خراب است و ممکن است بلایی سرم بیاید. به‌سرعت از لای در که باز بود پریدم توی راهرو و داد و بیداد راه انداختم.

بعد از آن‌ماجرا دیگر در هتل نماندم. این‌ماجراها را با زبان بی‌زبانی در تماس تلفنی به آقای شریفی‌راد گفتم.

* ایشان آن‌موقع وابسته نظامی ایران در پاکستان بود.

بله. و این‌ماجرا شد بلای جان ما! یک‌مدت اسمم را نمی‌گذاشتند برای پرواز. مشکوک شده بودند که ممکن است زن و بچه‌ام را بردارم و بروم! خب اگر بنا بود بروم که همان‌جا در پاکستان می‌رفتم. سرآخر شهید بابایی صدایم کرد و پرسید جریان چیست؟ وقتی برایش تعریف کردم، گفت بنویس! من هم نوشتم «بابا! بچه‌ها را نفرستید پاکستان! آن‌جا پر از منافق است!» اگر بگویم بیشتر از سه بار به شهر نرفتم باور نمی‌کنی. یک‌نفر شیعه بود که او مرا این‌طرف و آن‌طرف می‌برد.

* یعنی مجاهدین خلق فعالیت پررنگی در پاکستان داشتند؟

خیلی! اصلا عجیب! همه‌جا پر بودند.

* خطر ترور کردن هم داشتند؟

داشتند که به پایگاه رفتم دیگر!

* چرا برای درمان به یک کشور دیگر اعزامتان نکردند؟

کدام کشور؟ برای درمان یک قطره هم به من ندادند.

* پس همکاری‌تان با شهید بابایی در امیدیه سر هماهنگی پروازها بود؟

نه فقط پروازها؛ خیلی‌چیزها.

* خودتان پرواز نمی‌رفتید ولی امور را هماهنگ می‌کردید؟

نه؛ پرواز هم می‌کردم. ولی در دزفول همه‌چیز را گذاشتم کنار. گفتم اعدام هم کنید نمی‌ایستم! این را به اردستانی گفتم. او هم به بابایی گفت که صدایم کرد. شهید بابایی پرسید جریان چیست؟ گفتم چرا مرا ماموریت برون‌مرزی نمی‌فرستید؟ گفت فقط همین؟ گفتم بله؛ همین! نگاهی کرد و گفت «فکر کردی خیلی کار است دوتا شلغم و هویج بندازی روی دشمن؟ تو کارت مهم‌تر است.» کمی توپید! بعد هم دوسه ماموریت عجیب و غریب مرا فرستاد که واقعا مرگ بود.

* برون‌مرزی؟

نه بابا! زمینی! مثلا یکی‌شان درباره آزاد بود که سقوط کرده بود.

* منصور آزاد در بهمنشیر.

بله. (بابایی) گفت «برو ببین این پریده یا نه.» رفتم و دیدم یا ابالفضل! محل سقوط، خط مقدم است؛ این‌طرف ایرانی‌ها و آن‌طرف عراقی‌ها. خودی‌ها گفتند «آقا نمی‌توانی بروی! لاشه هواپیما آن‌جا افتاده! مگر نمی‌بینی عراقی‌ها می‌آیند آن‌جا آب برمی‌دارند؟» گفتم «من نمی‌دانم. ماموریت من این است.» یک‌طناب به کمرم بستم و رفتم توی آب. تا رسیدم (عراقی‌ها) شروع کردند به زدن. خودی‌ها هم هرچه از دهنشان درمی‌آمد نثارم کردند و با طناب کشیدند عقب.

* در رودخانه؟

بله؛ بهمنشیر. (شهید آزاد) درست لب رودخانه افتاده بود. هر دو طرف همدیگر را می‌دیدند. تا مرا با لباس پرواز دیدند زدند. وگرنه از این‌طرف دست تکان می‌دادیم و بای‌بای می‌کردیم.

یک‌ماموریت دیگر هم هواپیمای شهید محلاتی بود. شب ساعت ۱۲ و نیم بود که تلفن خانه زنگ زد. اهل خانه صدای شهید بابایی را می‌شناختند؛ از بس زنگ زده بود خانه‌مان. همسرم گوشی را برداشت که بابایی گفت خواهرم گوشی را بدهید آقای شیرازی. گوشی را که گرفتم، گفت «برو دم در دو نفر سپاهی با وانت منتظرند.» گفتم جریان چیه؟ گفت «نمی‌شود توی تلفن گفت! برو بهت می‌گویند.» رفتم دم در و پرسیدم چه خبر است؟ گفتند «هواپیمای شهید محلاتی را زده‌اند و ۵۰ نفر قاضی و استاندار شهید شده‌اند. شهید بابایی گفته باید کارهایی انجام دهید!»

وقتی به محل سانحه رسیدیم، دیدم با موشک ماژیک میراژ زده‌اند. وضع جنازه‌ها هم عجیب و غریب! صحرای کربلا بود. نشستم مقداری گریه و بعد جنازه‌ها را بررسی کردم. صبح ساعت هفت - هفت و نیم بود که فرمانده نیرو، ریاست امنیت پرواز و همه آمدند. آهسته به شهید بابایی گفتم این‌ها اگر مرا ببیند می‌گویند چه‌کاره‌ای؟ گفت راست می‌گویی برو خودت را نشان نده!

* سمت شما چه بود؟

رئیس امنیت پرواز پایگاه دزفول بودم.

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد

* بحث همکاری با شهید بابایی است. در والفجر ۸ که خیلی روی کمک شما حساب کرده بود، سه‌خلبان F5 شهید شدند. یکی منصور آزاد، یکی ولی‌الله بزرگی و یکی ابوالفضل اسدازاده. در خاطرات آقای حمید نجفی است که با هم رفته بودند ماموریت که اسدزاده را زدند.

فکر کنم با بقایی رفته بود.

* شاید اشتباه می‌کنم!

تا جایی‌که می‌دانم با بقایی رفت و خورد به تپه. جریان بزرگی را هم هر وقت بگویم، اشکم در می‌آید. اگر از من بپرسی مظلوم ترین شهیدمان است.

* چرا؟ به خاطر شخصیتش؟

با من همدوره بود و همه جا با هم بودیم. دزفول هم با هم بودیم. طول کشید بروم سراغش. رفته بودم ماموریت که فرمانده نیروی هوایی گفت «کی به تو خبر داد بیایی؟» گفتم شهید بابایی گفته! آخر به من گفته بود اگر کسی پرسید بگو بابایی گفته! سر همین‌مساله بچه‌های امنیت پرواز از من دلخور شدند که تو نیروی بابایی هستی یا بازرسی ستاد؟ گفتم او هم معاون عملیات نیرو است دیگر گفته برو بررسی کن!

سه‌چهار روز بعد که برگشتم پایگاه، خبر دادند ولی بزرگی را زده اند. گفتم جنازه‌اش؟ گفتند در منطقه است. مثل دیوانه‌ها بدون این‌که به کسی بگویم رفتم ماهشهر. اطلاعات ماموریت را خواندم و بعد از مدتی خبر رسید جنازه یک‌خلبان را پیدا کرده‌اند.

* فکر کنم در آب هور افتاده بود!

[گریه] وقتی دیدمش، آن ولی بزرگی نبود. ماهی‌ها نصف بدنش را خورده بودند. بغلش کردم و آن‌قدر گریه کردم تا از حال رفتم. این‌ساعتی که الان دستم است، آن‌جا افتاده بود.

* یعنی برای شهید بزرگی است؟

نه، برای خودم بود. وقتی بغلش کرده بودم، ماهیگیرها نمی‌توانستند ما را سوا کنند. یکی می‌گفت برادرش است، یکی می‌گفت دوستش است.

می‌دانی؟ انسان‌ها قبلا صفا داشتند. مثل امروز نبودند. وسط گریه و زاری‌ام، ‌ساعت مچی من افتاده بود و نفهمیده بودم. یکی از اهالی ماهشهر پیدایش کرد و تا امیدیه آورد و گفت آقا این ساعت خلبان شماست!

ولی بزرگی خیلی مظلوم شهید شد. افتاد و این‌طور شد. من در پایگاه نبودم. اگر بودم زمین و زمان را به هم می‌ریختم که بروم دنبالش.

یکی او این‌طور مظلوم بود و یکی جهانبخش منصوری. امیدیه بودم که جوادپور زنگ زد غلام بیا بالا! رفتم گفت ببین آقایون چه می‌گویند؟ چندنفر از ژاندارمری بودند. یکی‌شان گفت آقا ما یک‌کتابچه پیدا کرده‌ایم! گفتم بده ببینم. دیدم چک لیست اف‌پنج است. گفتم کجا پیدا کرده‌اید؟ گفت دارخوین. جوادپور گفت هلی‌کوپتر را بردار برو ببین! رفتم.

دختر شهید منصوری خیلی تشکر کرد که بابا را...

* پیدا کردید!

دوسه سال آن‌جا افتاده بود. با (محمود) جدیدی رفته بود. کابین عقب بود. هواپیما در دارخوین افتاده بود و نه ایرانی‌ها و نه عراقی‌ها نتوانسته بودند برش دارند. سال ۱۳۵۹ سقوط کرده بود و من سال ۶۲ پیدایش کردم. وقتی رسیدم، دیدم با لباس پرواز است. زیپ جی‌سوتش را کشیدم و کارت شناسایی‌اش را دیدم.

* از بدنش ...؟

اسکلت مانده بود.

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد

شهید ولی‌الله بزرگی

* حالا که تعیین هویت و جنازه شهداست، شما یک‌ماموریت دیگر هم در این‌زمینه داشته‌اید! شهید فریدون ذوالفقاری را هم شما پیدا کردید دیگر؛ نه؟

بله. فرمانده نیرو یک تلفنگرام زد. آن‌موقع جناب (اسماعیل) موسوی فرمانده پایگاه بود. دیدم نوشته «افسر امنیت پرواز پایگاه سروان شیرازی برود طلاییه!» یک‌هلی‌کوپتر برداشتم رفتم. اسم قرارگاه را الان یادم نیست ولی در خاطراتم هست. خاتم الانبیا نبود.

رفتیم و نشستیم و گفتند «آقا یک‌سرهنگ به شما می‌دهیم که کل منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد.» من خندیدم. گفت مسخره می‌کنی؟ گفتم «نه والله! ولی همین‌که با هلی‌کوپتر برویم بالا، نشانی را گم می‌کند. همان‌طور که ما خلبان‌ها زمین را نمی‌شناسیم.» گفت نه می‌شناسد. وقتی هلی‌کوپتر بالا رفت، این‌آقا پرسید کجا می‌رویم؟ گفتم «تو باید بگویی! پاسگاه طلاییه کجاست؟» گفت من نقشه زمینی را بلدم.

یادم رفت بگویم سال ۱۳۵۸ هلی‌کوپتر را سولو شدم و گواهینامه بونانزا را هم گرفتم.

* یعنی در آن‌شلوغی‌ها ... ؟

گواهینامه بونانزا را در امیدیه گرفتم.

در پاسگاه طلاییه نشستیم. جنازه شهید جایی در نیزار بود که موقعیتش را می‌دانستند.

بچه‌های بسیج و سپاه رفته بودند و می‌دانستند کجاست. به من سپرده بودند «اگر سیستم‌های به‌جا مانده از RF4 را هم دیدی، بیاور!» آن‌سرهنگ را در قرارگاه پیاده کردیم و به خلبان هلی‌کوپتر گفتم برو! گفت کجا؟ گفتم برو روی هور! خط مرزی قشنگ مشخص بود. رفتیم توی نیزارها و از لاشه هواپیما چیزهایی دیدم. تا ما رسیدیم، عراقی‌ها هم متوجه شدند و آمدند.

وقتی به پیکر شهید رسیدیم، به خلبان گفتم مقداری بیا پایین که جنازه را بگذارم بالا! خدابیامرز خیلی سنگین و سیاه شده بود. نمی‌دانم در سرعت بالا پریده بود یا چه؟ ولی صورتش سیاه شده بود.

* از شهادتش تا زمانی که بالای سرش رسیدید چه‌قدر گذشته بود؟

حدود ۴۸ ساعت. با هزار بدبختی او را گذاشتیم توی هلی‌کوپتر. خوب شد یکی از بسیجی‌ها را با خودم بردم که نشان بدهد محل سقوط کجاست.

هلی‌کوپتر تیک‌آف کرد و همان‌لحظه خراب شد؛ در نیزار که از آن‌طرف عراقی‌ هم با (هواپیمای) PC7 می‌آمدند. از طرف خودی‌ها فریاد می‌زدند برگردید! ولی هلی‌کوپتر درست نمی‌شد. شانس آوردیم زمین مقداری سفت بود و باتلاقی نبود! هلی‌کوپتر با بدبختی بلند شد ولی به محض عبور از مرز، دوباره خراب شد و نشست. سه‌چهار ساعت معطل شدیم.

چون هوا خیلی گرم بود، پیکر بو گرفته بود و مجبور بودم مرتب شیشه گلاب رویش بگیرم. من پیکر شهید را تا دزفول آوردم و تحویل دادم. بعد رفتم خانه و چتر و کمک‌های اولیه‌اش را یادگاری نگه داشتم.

شهید ذوالفقاری برای نیروی هوایی مهم بود. همدوره مرحوم (هوشنگ) صدیق بود. دستور تلفنگرام علنا این بود «هرکجا هست او را بیاور! دوربین و لوازم هواپیمایش را هم بیاور که دست دشمن نیافتد!»

* این را شهید بابایی گفت؟

نه. فرمانده نیروی هوایی؛ جناب صدیق. مرا از عملیات خیبر می‌شناخت. برای عمل بچه از او وام خواستم. گفتم «بگذار با جوادپور صحبت کنم خبر می‌دهم!» جوادپور که آمد، جناب صدیق به من گفت برو بیرون! من هم ایستادم به گوش دادن. ایشان به جوادپور گفت «شیرازی وام می‌خواهد. وضع جنگش چه‌طور است؟» جوادپور گفت «به نظر من قهرمان جنگ است.» بعد دوباره به داخل اتاق صدیق احضار شدم که گفت «شیرازی زنگ زدم به ستاد، وام‌ات درست شد برو بگیر!» پول را گرفتیم و بچه را عمل کردیم که الان برای خودش دکتر شده است.

* جناب‌شیرازی وقفه‌ای بین پروازهایتان افتاد ولی یک‌سری ماموریت برون‌مرزی داشتید. مثلا سال ۱۳۶۵ با شهید اردستانی رفتید پل سویته را در عراق زدید.

روزنامه‌ها هم نوشتند.

* با موفقیت بود؟

بله. اول ماه رمضان بود. سحری را خورده بودیم و سر نماز بودم که تلفن زنگ زد. دخترم کلاس اول بود؛ شاید هم یک سال مانده بودم برود مدرسه! دیدم توی گوشی تلفن می‌گوید «چرا دروغ می‌گویی بابای من دارد نماز می‌خواند. در خانه است.» خانمم رفت گوشی را گرفت و فهمید شهید بابایی است. پای تلفن به دخترم گفته بود «من بابایی هستم!» او هم فکر کرده بود شهید بابایی خودش را جای بابای او جا زده!

* این، همان ماموریتی است که ۳ ماه پرواز نکرده بودید.

بله. مرتب ماموریت‌های زمینی داشتم.

* از زمان زدن کرکوک تا پرواز در ۱۳۶۵، پروازهای دیگری داشتید؟ قبل از آن سه ماه ...

بله بابا! در امیدیه پرواز داشتم.

* برون‌مرزی؟

لاف‌بامبینگ بودند.

* بالاخره آن هم بمباران دشمن است دیگر! کپ هم داشتید؟

بله. کپ و اسکرامبل هم داشتم. این‌پروازها در دزفول انجام شدند. جناب عرفانی معاون عملیات بود. یک‌خاطره از آن‌روزها دارم. یک‌روز (احمد) مهرنیا آمد و برای این که حرصش را در بیاورم پرسیدم «چند بدهم عینکت را بشکنم؟» گفت هزارتومان! یک هزاری به او دادم و عینک را گرفتم. گذاشتم روی زمین و جفت‌پا رفتم رویش. نگو عینکش طبی است. از آن‌طرف تاسوعا عاشوراست و دو سه روز تعطیل! مهرنیا گفت «ای وای این طبی بود! من الان اسکرامبل‌ام.» جناب عرفانی هم شروع کرد داد و بیداد. گفتم «پول خودم بود. می‌خواستم بریزم دور!»

از این‌کارها برای تخلیه روحی‌روانی‌مان انجام می‌دادیم. ولی در نهایت جای مهرنیا اسکرامبل ایستادم. دو سه روز طول کشید عینک‌ساز بیاید و عنیکش را درست کند. این‌رفتار بین بچه‌ها رسم شد. جانشین پایگاه سر شام مرا دید و گفت شیرازی چه‌قدر می‌دهی عینک مرا هم بشکنی؟

* برای ماموریت پل سویته که با اردستانی رفتید، شما به بابایی گفتید سه ماه است پرواز نکرده‌اید؟

نه من نگفتم. زنگ زد و احضارم کرد. رفتم توی کاماندپست و ایشان را با حالت ناراحتی دیدم که با گلایه گفت «این‌قدر نق می‌زنی برون‌مرزی برون‌مرزی، بیا این هم ماموریت! برو بریف کن برون‌مرزی!» سر ناراحتی‌ام به اردستانی گفته بودم من دیگر نه حرف گوش می‌کنم نه پرواز می‌روم.

* چون پرواز نمی‌فرستادند؟

بله. جناب عرفانی خدا حفظش کند معاون عملیات بود. گفت «بابا این سه ماه است پرواز نکرده، اکسپایر است.» گفت خودش زبان دارد دیگر می‌گوید.

* بابایی گفت؟

بله. من هم گفتم می‌روم. موسوی فرمانده پایگاه بود. ایشان هم به اعتراض گفت «بابا من عوضش می‌روم. سه ماه است پرواز نکرده.» رو کرد به من و گفت «مگر تو افسر امنیت پرواز نیستی؟» گفتم هستم! گفت «خب بگو سه ماه است پرواز نکرده‌ای دیگر!» من هم گفتم سه ماه است پرواز نکرده‌ام. شهید اردستانی گفت «کارش نداشته باشید خودش می‌داند!»

* پس این‌جمله را اردستانی گفت نه بابایی!

بله.

* و با موفقیت رفتید زدید؟

بله. شهید بابایی دو بار گفت بگذارید خودش بگوید!

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد

* سال ۱۳۶۵ یک‌سری ناملایمات به وجود آمد که شما کم‌کم کشیدید کنار. می‌دانم اردستانی شما را برگرداند. این ناملایمات زیرآب زدن و نامهربانی بود؛ نه؟

بله. ولی گله‌ای ندارم. خیلی در حقم بدی شد و به خدا واگذار کردم. همین هم باعث شد پنج‌شش سال زودتر بیرون بیایم و خدا را شاکرم! خیلی هم خوب شد. نه یک‌وجب زمین گرفتم، نه یک‌سکه جایزه. اول که مجرد بودم، خانه‌ای دو طبقه داشتم. از آمریکا هم که آمدم، ماشینم را فروختم و یک‌خانه خریدم. خدا را شکر! راضی بودم و هستم.

شهید اردستانی خیلی آدم پُری بود. یک‌روز آمد بچه‌های گردان را جمع و صحبت ‌کرد. گفتم «جناب اردستانی این‌جوادپور چه کرده بود که این‌طور بلا سرش آمد؟» ایستاد مرا نگاه کرد. گفت آقای شیرازی؟ گفتم بله! گفت «یک‌چیز را یاد بگیر! این‌که نباید در این نیرو هوایی مشهور بشوی!» گفتم «یعنی جوادپور مشهور شده بود؟» گفت من نکته را گفتم!

دیگر این‌که ای کاش این‌چیزها نمی‌شد. خیلی از بچه‌ها دلگیر می‌‌شوند ولی می‌گویم. بچه‌های ما نباید دو گروه می‌شدند. یکی این‌طرفی؛ یکی آن‌طرفی. ما همه یک‌نیروی هوایی هستیم.

* یعنی از این‌وضع ناراحت بودید که آمدید بیرون؟

بله. هر دو طرف هم اذیتم می‌کردند. خودشان هم می‌گفتند یا باید این‌وری باشی، یا آن‌وری! من هم می‌گفتم نه‌خیر نیروی هوایی برای همه است.

* شما سال ۱۳۷۴ زودتر از موعد بازنشسته شدید. یعنی از ۱۳۶۵ که دلگیر شدید، تا ۷۴ تاب آوردید. این چهار پنج سال را چه می‌کردید؟

فرمانده گردان بودم؛ معلم خلبان بودم و یکی از شاگردهایم فرمانده نیرو شد.

* پس ستادی نشدید!

نه. پرواز می‌کردم. بعد از جنگ هم کلی خلبان تربیت کردم. فرمانده گردان و رئیس بازرسی و معلم بودم.

* یکی دیگر از حوادث سال ۱۳۶۵ بمباران وحشتناک دزفول است؛ روز پنجم آذر!

خیلی چیزها از آن‌حادثه گفته‌اند. انگار الان جلوی چشمم است. حتی یک فشنگ هم در نشد.

* از پدافند؟

بله. وقتی سراغشان را گرفتم، گفتند برق رفته بود. یعنی چه؟ توپ ۲۰ میلی ‌متری که برق نمی‌خواهد. هواپیماها را قشنگ می‌دیدم که می‌آمدند و می‌زدند. کار به جایی رسید که شیشه‌های خانه ما ریخت پایین. به جناب زمانی‌پور گفتم بیا ماشین مرا بردار و زن و بچه‌ام را بردار از پایگاه ببر! گفت خودت هم بیا! گفتم «نمی‌شود. باید گزارش خسارت به ستاد بدهم.»

او که با زن و بچه‌ام رفت، هواپیماهای دشمن را دیدم. عین مانورهای تیراندازی خودمان بود!. می‌زدند، می‌رفتند دور می‌زدند. به دژبان گفتم بزنش! این عراقی است! گفت ما اجازه تیر نداریم.

* چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا اسکرامبل نمی‌پرید؟

هنوز هم مجهول است. حتی از جناب مهرنیا هم پرسیدم؛ او هم مثل من! خودم متخصص این‌کار بودم دیگر ولی‌ نمی‌دانم چرا این‌طور شد! بیشتر از ۵۰ نفر آدم در آن‌ماجرا شهید شد.

از خلبان‌های عراقی یکی آمد که دیدم می‌خواهد در جاده بنشیند.

* همان‌که فکر کرده بود باند خودشان است.

هِی می‌خواست بنشیند، ولی نمی‌توانست. به دژبان گفتم مسلسلت را بده من بزنمش! می‌گفت جناب سروان به خدا اجازه ندارم. می‌گفتم بابا دشمن است بزنش! آخرش بنزین‌اش تمام شد و خودش پرید بیرون! [خنده]

* [خنده]

وقتی او را آوردند گفت فکر کردم این‌جا العماره است.

* خب جناب شیرازی اگر اسمی نبردیم و یا خاطره‌ای جا مانده بفرمایید که بحث را جمع کنیم.

شب و روز این‌دعا را می‌کنم؛ خدایا یاری‌مان کن از کسانی نباشیم که از لاله‌ها گفتند و پا روی لاله‌ها گذاشتند. خیلی‌ها این‌کار را کردند. حیف آن‌جوان‌ها که اسمشان آورده نشود! عکسی دارم که در اینستاگرام منتشرش کردم و خیلی‌ها با آن گریه کردند. یک‌عکس دسته‌جمعی از خلبان‌ها بود و زیرش نوشتم از نفرات صف اول فقط یک‌نفر زنده است! عکس گردان ماست – گردان ۲۳ -  که درب و داغان شد. از آدم‌های آن‌عکس هفت‌هشت نفر بیشتر نمانده‌اند.

حیف است پا روی خون این‌ها بگذاری و بروی بالا. خدا فقط یاری کند از چنین‌کسانی نباشیم. تا الان هم نشدیم. این‌ملتی که من می‌بینم این‌کار را نمی‌کنند.

این‌خاطره روی دست همه خاطره‌هایم است. هر وقت بیکار می‌شدم، می‌رفتم دشت‌عباس دنبال خلبا‌ن‌های شهید. که یکی را پیدا کردم؛ شهید غلامرضایی. سر سه‌راهی رادار یک‌ایستگاه صلواتی زده بودند. ماشین را نگه داشتم و رفتم یک‌استکان چای بخورم. چون لباس پرواز تنم بود، بچه‌های ایستگاه شروع کردند به صلوات فرستادن. دو بسیجی جوان آمدند سمت من. یکی‌شان ۱۵ ساله بود. چای می‌خوردم که به من رسیدند. آن ۱۵ ساله گفت آقای خلبان می‌شود من این (چفیه‌) را بدهم به شما؟ عرق کرده بودم و دنبال دستمال کاغذی بودم. گفت این را تازه خریده‌ام. از من قبول کن و عرقت را با آن پاک کن!

گفتم پولش را نگیری قبول نمی‌کنم! گفت تو را خدا بگیر! این را که گفت، گرفتم. روبوسی کردیم و سوار ماشین شدم و رفتم.

در جریان عملیات خیبر که خیلی چیزهایش را نگفتم، در پایگاه زخمی‌ها را می‌دیدم. بعضی‌هایشان تاول شیمیایی زده بودند و صورتشان را از درد به آسفالت رمپ می‌مالیدند. بین زخمی‌ها، همان پسر ۱۵ ساله را دیدم. بغلش کردم. صورتش را به سینه چسباندم و ماچ کردم. با همان چفیه‌ای که داده بود، صورتش را پاک می‌کردم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. [گریه] پانزده سالش بود؛ جوان! 

گفت آقای خلبان مرا یادت است؟ گفتم آره این چفیه مال توست. نمی‌دانم بعدش چه شد. حالم بد شد.

چیزهایی دیده‌ام که هر شب با آن‌ها زندگی می‌کنم. خدا شاهد است هفته‌ای نیست آن‌بچه‌ها را در خواب نبینم. زندگی ما شده شهدا! ببخشید حال شما را هم بد کردم!

صادق وفایی

درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد درس وطن‌پرستی خلبان ایرانی به فرد وطن‌فروش!/خاطره آن‌بسیجی ۱۵ ساله که چفیه‌اش را به من داد