شناسهٔ خبر: 78465012 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

شماره ویژه روزهای جنگ، «تهران مدام» به ایستگاه دهم رسید

دهمین شماره دوماهنامه ادبیات داستانی «مدام» با عنوان «تهران مدام» برای ماه‌های فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۵ منتشر شد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار مهر، دهمین شماره دوماهنامه ادبیات داستانی «مدام» با عنوان «تهران مدام» منتشر و در دسترس علاقه‌مندان ادبیات قرار گرفت. این شماره در ۳۴۴ صفحه و با قیمت ۴۰۰ هزار تومان منتشر شده است.

سردبیر مجله در یادداشت آغازین این شماره با عنوان «شهرآشوب» به روند آماده‌سازی و انتشار مجله در روزهای جنگ اشاره کرده و نوشته است که قرار بود این شماره در اسفندماه منتشر شود، اما هم‌زمانی مراحل چاپ با آغاز جنگ، روند انتشار آن را تحت تأثیر قرار داد. به گفته او، پس از حملات دشمن به تهران و تغییر شرایط شهر، تصویر جلد مجله تغییر کرد و از تعدادی از نویسندگان نیز دعوت شد تا روایت‌ها و داستان‌هایی درباره تهرانِ روزهای جنگ بنویسند.

در بخش یادداشت مهمان، مطلبی با عنوان «مثل خطی که پاک نمی‌شود» از منصور ضابطیان منتشر شده و بخش «واقعیت» نیز آثاری از سلمان باهنر، منصوره مصطفی‌زاده و دیگر نویسندگان را دربر می‌گیرد. موضوع مشترک بسیاری از این نوشته‌ها، بازنمایی تهران و تجربه زیست در روزهای جنگ است.

بخش ناداستان و واقعیت این شماره شامل آثاری از یاسین حجازی، مجید قیصری، فاطمه سادات موسوی، رامین فروزنده، معصومه امیرزاده، مبارکه اکبرنیا، فرهاد بردبار، فائزه جلیلاوی، فاطمه سرکارپور و مهدی وثوق‌نیا است. این نویسندگان در قالب روایت‌های شخصی و مستند، به جنبه‌های مختلف زندگی در تهران پرداخته‌اند.

در بخش داستان و خیال نیز آثاری از نادر سهرابی، حسین قسامی، نعیمه سادات کاظمی، رامبد خانلری، فاطمه ستوده، مهری رحیم‌زاده و دیگر نویسندگان منتشر شده است. «دختری در پس‌زمینه پوستر فیلم»، «ما هنوز زندگی می‌کردیم»، «قانون پایستگی»، «بیست‌وسه و شصت دقیقه»، «رایزن فرهنگی» و «سه مرغ آبی» از جمله داستان‌های این شماره هستند.

بخش «درباره ادبیات» نیز به مقالات و یادداشت‌هایی از مژده سالارکیا، سید احمد بطحایی، سعیده سهرابی‌فر و فاطمه سادات موسوی اختصاص دارد. این مطالب با محوریت ادبیات شهری، تهران و نسبت ادبیات با زیست معاصر تنظیم شده‌اند.

شماره دهم «مدام» با عنوان «تهران مدام» تلاش کرده است تصویری ادبی از پایتخت در روزهای جنگ ارائه دهد؛ تصویری که از خلال داستان‌ها، ناداستان‌ها، یادداشت‌ها و مقالات نویسندگان مختلف شکل گرفته و تجربه‌های متفاوتی از تهران را در برابر مخاطب قرار می‌دهد.

در بخشی از مجله می‌خوانیم:

زیادی پای پنجره ایستاده بودم و محبوبم را تماشا می‌کردم؛ تهران را. دخترم آمد کنارم. تندی اشک‌هایم را پاک کردم. گفت: «چی رو نگاه می‌کنی؟»

گفتم: «اونجا رو می‌بینی؟ اونجا مرکز شهره. من چند سال اون دور و بر درس خوندم. اونجاها رو مثل کف دستم می‌شناسم. الان می‌تونم بهت بگم اگه بخوای از ترافیک فرار کنی باید توی کدوم کوچه بپیچی. می‌دونم اگه دربه‌در جای پارک باشی، کجا احتمال داره جا پیدا کنی. می‌دونم کتاب دست‌دوم خوب رو از کجا می‌شه خرید. می‌دونم ساندویچ ماکارونی کجا بهتره.»

دخترم گفت: «ساندویچ ماکارونی؟ کی ماکارونی رو می‌ذاره لای نون؟»

گفتم: «گشنه‌ها!»

و خندیدیم.

خیالش که از خنده من راحت شد، رفت و باز من ماندم و هزار تا چراغ که شهر را روشن کرده بودند. پشت کوه‌های شرق تاریک بود. شب اول جنگ، با هر بمبی که آنجا سقوط می‌کرد، یک‌بار خط افق پشت کوه‌ها روشن می‌شد. تا پیش از این، لبه کوه‌های شرق را این‌قدر واضح ندیده بودم. حالا دیگر از آنجا هم خاطره دارم.

بیشتر خاطره‌هایم از تهران مال خیابان ولیعصر است. سال‌های دانش‌آموزی، از بالای خیابان تا میانه‌اش را صبح و عصر با اتوبوس می‌رفتم. در فاصله هر دو ایستگاهش هزار تا خاطره دارم. سالی را که شهرداری پیاده‌روهای آنجا را سنگفرش کرد یادم هست. بزرگ شدن تک‌تک نهال‌هایش را هم.

آدم‌های توی اتوبوس هم آن‌ها را یادشان است؟ من را چطور؟ راننده اتوبوسی که من را نزدیک خودش جا می‌داد، آن دانش‌آموز ریزه‌میزه با روپوش خاکستری را یادش هست؟ نگهبان درِ شرقی دانشگاه تهران آن دختری را که چادر رنگی می‌پوشید به خاطر دارد؟

نکند من از تهران بروم و تهران من را یادش برود. نکند یک روز برگردم و ببینم دیگر در میدان تجریش هیچ‌کس یادش نیست زن بارداری بود که هر سه‌شنبه خودش را به کبابی وسط بازارچه می‌رساند، چون غذای مخصوص سه‌شنبه‌ها آلبالوپلو بود.