احمدرضا حجارزاده
اگر يكي از اين روزها به مركز توليد تئاتر در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، شعبه پارك لاله سر بزنيد، ميتوانيد در سالن گلستان به تماشاي نمايش «پايانِ آن شب» به نويسندگي و كارگرداني نرگس اصغري بنشينيد. در اين نمايش كه براي نوجوانان و بزرگسالان اجرا ميشود، خودِ نوجوانان ايفاي نقشها را بر عهده دارند. اصغري كه پيش از اين نمايشهايي مانند «خيالباف»، «درِ گوشي»، «اتفاقات عجيب 16سالگي»، «شهرِ بيگدا» و «قول ميدم بزرگ نشم» را براي كودكان و نوجوانان نوشته و كارگرداني كرده، همراه با همسرش داود زارع، سالهاست در زمينه آموزش بازيگري به نوجوانان فعالند و تاكنون نتيجه تلاشهايشان را در آثار مختلفي با حضور نوجوانان به نمايش گذاشتهاند.«پايانِ آن شب»، تازهترين تجربه اين كارگردان، درباره محلهاي پرآشوب است كه پيرمردي در آن، خبر از يك دزدي بزرگ ميدهد، اما كسي حرف او را جدي نميگيرد تا اينكه نوجوانان محله تصميم ميگيرند براي حل مشكل، وارد ميدان بشوند. اين نمايش از روز سهشنبه تا جمعه هر هفته، ساعت 17 در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان روي صحنه ميرود و داود زارع با همراهي بازيگران نوجوان شامل سارينا ابراهيمزاده، آوا چوپاني، كيميا حيدري، ثنا رنگساز، آناهيتا زحمتكش، سامان سلطاني، غزل شجاعي، عرشيا صادقينيا، كيميا محمدي، ثنا مهديفر، نيما نظري و احسان نيكطلب در آن بازي ميكنند. به بهانه اجراهاي موفق و پراستقبال نمايش «پايانِ آن شب»، با نرگس اصغري به گفتوگو نشستيم.
ايده اوليه داستان و توليد و اجراي نمايش «پايان آن شب» از كجا آمد؟
ما اين نمايش را در آموزشگاه بازيگري توانش با هنرجويان پيشرفته شروع كرديم. ابتدا موضوعات و نمايشنامههاي مختلفي را امتحان كرديم، چون پروسه اين كار، در واقع خروجي كارگاهِ توليد بود، سعي كرديم در اتودهايي كه بچهها ميزدند، دغدغههاي آنها مسائل اجتماعي و فرهنگي و خانوادگي و مسائلي را كه بچهها در اين روزگار به آنها فكر ميكنند، مدنظر قرار بدهيم. جوهره كار اينگونه در كارگاه اول شكل گرفت. متن اوليه را من نوشتم و يك اجراي هنرجويي از آن رفتيم. در كارگاه دوم، متن تكميلتر شد و با توجه به نظرات و بداههپردازي بچهها و صحبتهايي كه ميكرديم، كمكم به متن پختهتري رسيديم و آن را براي دريافت مجوز و باقي كارها ارايه داديم. در كانون بچهها وارد پروسه جديتر و حرفهايتري شدند و در عين حال روي رسيدن به نقش و تداوم حس در بازيگري و چيزهاي ديگر كار كرديم. از سوي ديگر، من پيگير كارهاي اداري مربوط به متن و اجرا بودم كه البته مسائل مختلفي پيش آمد و جنگ شد و سالنها تعطيل شدند و اتفاقات غيرقابل پيشبيني ديگر. به همين دليل پروسه توليد و تمرين ما، كمي طولانيتر از حد معمول شد و ديرتر از زماني كه بايد، كار روي صحنه رفت. به علاوه اينكه كمي تغييرات داشتيم، چون پروسه توليد طولاني شد، چند تا از بچهها ناخودآگاه در شرايطي قرار گرفتند كه ديگر موقعيت نداشتند تا در نقشي كه به آنها محول شده، ظاهر بشوند. پس مجبور شديم بچهها را در سِمتهاي ديگري بگذاريم كه نياز به حضور دايم نداشته باشند. به هر حال با فراز و نشيبهاي خيلي زيادي اين دوره را گذرانديم و به مرحله اجرا رسيديم.
شيوه اجرايي نمايش چگونه در ذهنتان شكل گرفت و به سرانجام رسيد؟
من چند مدل شكل اجرايي براي اين كار در نظر داشتم كه طي تمرينها امتحان كرديم؛ چيزهايي بودند كه فكر ميكردم روي اين محتوا و موضوع جواب ميدهد. در نهايت به اين شكل اجرايي رسيديم كه اكنون ميبينيد. به هر حال در شكل اجرايي كه انتخاب ميشود، بايد توانايي بازيگران و گروه اجرايي را در نظر گرفت و قابليتهاي آنها را مدنظر قرار داد تا اجراي درخوري داشته باشيم.
عنوان «پايان آن شب»، شايد تداعيكننده مفاهيمي مانند اميد و مرگ باشد. چنين قصدي داشتيد؟
اولين دليل براي انتخاب اين اسم، اتفاقي است كه در نمايشنامه ميبينيم و در يك شب تا صبح اتفاق ميافتد و مسائلي كه پيش ميآيد، شكل ميگيرد و نزديك به صبح، آن اتفاق به سرانجام ميرسد و كاري كه بايد انجام بشود، انجام ميشود، يعني تلويحا پايان يافتن شب و عبارت «پايان شبِ سيه سپيد است» نيز به صورت ناخودآگاه در پسِ ذهن كسي كه عنوان نمايش را ميبيند، شكل ميگيرد.
در اجراي اين نمايش هم مانند آثار قبليتان از بازيگران نوجوان و تازهنفس استفاده كرديد. چه دغدغهاي شما را به سالها تلاش و تربيت بازيگران نوجوان و فعاليت گروهي و اجرايي با حضور آنها ترغيب ميكند؟
به دليل طيف مخاطبان نوجوان و جواني كه در آموزشگاهمان داريم، ناخودآگاه علاقهمنديها و مسائلي كه آنها دارند و شور و شوق جواني و نوجوانيشان، در فضايي كه ما داريم جاري ميشود و در ما هم انگيزه ايجاد ميكند كه با اين بچههاي خوشفكر كه نيازها و خواستههايي دارند، كار كنيم. متاسفانه در آيندهاي كه آنها براي خودشان متصورند، جايي براي پيشرفت نميبينند، بعضا نااميد ميشوند و به خاطر اتفاقهايي كه در جامعه رخ ميدهد، حال بدي پيدا ميكنند. گاهي آرزوهايشان را از دست رفته ميبينند. در چنين وضعيتي ما خودمان را موظف ميدانيم اگر از دستمان برميآيد، كاري بكنيم. وقتي آدم در جريان چيزي نيست و متريال آن را ندارد، شايد هيچ وقت به سمتش نرود، ولي وقتي مثل ما در جو آن قرار ميگيريد، ناخودآگاه شما هم حس ميكنيد وظيفهاي داريد. نه اينكه بگويم اين كار را برحسب وظيفه انجام ميدهم، اتفاقا اين كار را با عشق و علاقه و انتخاب خودم انجام ميدهم، اما در واقع به عنوان مربي و كسي كه كار هنري ميكند، آن حس از ابتداي كار و بودن در جمعِ بچهها، در آدم شكل ميگيرد. چه كسي بهتر از اين بچهها كه اينقدر مسوولانه و همدلانه كار ميكنند و گيرايي خوبي دارند؟ خيلي خلاقند و سعي ميكنند به هر شكل ممكن مشاركت كنند. اين بچههاي جوان و نوجوان، از خيلي از بازيگران بزرگسالي كه سالها با آنها كار كردم، خيلي دغدغهمندتر هستند. گرچه ابتداي راه و تازهنفس هستند، ولي خيلي جاها انگار ميخواهند كار را از دست شما بگيرند و خودشان پيش ببرند! من خيلي وقتها چنين حسي ازشان ميگيرم. همين مساله آدم را سر شوق ميآورد تا با بچهها كار بكند و لذت ببرد. هم به آنها ياد بدهد و هم از آنها ياد بگيرد. اين حس بسيار خوبي است.
توليد تئاتر «براي نوجوانان» با توليد تئاتر «با حضور نوجوانان» چه تفاوتها و چالشهايي براي شما به عنوان مربي و كارگردان تئاتر به همراه دارد؟ ترجيح خودتان كدام است؛ «براي نوجوانان» يا «با نوجوانان»؟
نوجوانان امروز از نظر روحي و دغدغهمندي، خيلي متفاوتند. شخصا فكر ميكنم اگر قرار است كاري براي نوجوان توليد بشود، حتما و حتما بايد خودِ نوجوان هم در آن دخيل باشد، يعني اگر در نمايشنامهاي نقش نوجوان داريم، براي من خيلي دور از ذهن است كه يك بزرگسال آن شخصيت را بازي بكند، چون اگر بر فرض كار كودك را در نظر بگيريم، كودك در يك سني ميپذيرد كه آقا يا خانم بزرگسالي گريم بشود و شخصيت كودك نمايش را بازي بكند، ولي براي نوجوان اين قابل پذيرش نيست. براي او خندهدار است و بعضا مسخره ميكند و اصلا مخاطب نمايش قرار نخواهد گرفت، يعني كار را دوست نخواهد داشت. پس اگر قرار است كاري براي نوجوانان توليد بشود، فكر ميكنم قطعا بايد گروهي يا تعدادي نوجوان برحسب ضرورت متن و شرايط، در آن كار دخيل باشد تا بتواند مخاطب خودش را به لحاظ سني و نوع برخوردهايي كه ميشود، راضي نگه دارد. از اينرو خودم هم دغدغه دارم كه با نوجوان، كارِ نوجوان براي نوجوان توليد بكنم. اين كار تا امروز برايم خيلي مهم بوده و است.
تئاتر نوجوان در كشور ما با بيمهري مواجه بوده. از حدود يك دهه پيش كمي مورد توجه هنرمندان و مسوولان فرهنگي قرار گرفت. اهميت توليد و اجراي نمايش براي اين گروه سني را در چه ميدانيد و براي رشد و ارتقاي جايگاه آن در عرصه هنر، چه پيشنهاد و راهكارهايي داريد؟
واقعيت اين است كه ما كاري براي نوجوانان نكرديم.كارهاي ما يا كودك است يا بزرگسال. منظورم از نوجوان اين معناست كه مشكلات و مسائل آنها و دغدغهمنديها و چيزهايي كه ذهنشان را مشغول ميكند، به وضوح روي صحنه ببينند. ما اين كار را خيلي كم انجام دادهايم كه البته به دليل عدم حمايت و توجه به اين بخش عظيم جامعه است كه بسيار هم مهم هستند، چون بچههاي نوجوان در سن خاصي هستند كه خيلي گذراست، اما تاثير خودش را در بزرگسالي بچهها ميگذارد. براي آنها دلمشغولي ايجاد ميكند. اگر تئاتري مناسب خودشان ببينند و با آن همدلي كنند و نوجواناني مثل خودشان را روي صحنه ببينند، از نظر ذهني و انگيزه دادن برايشان خيلي جالب و جذاب ميشود. اين را با چشمان خودم ديدهام كه وقتي همسنها و امثال خودشان را روي صحنه ميبينند، دچار چه حس خوبي ميشوند، ولي متاسفانه اين مساله جزو دغدغهمنديهاي سالنها و مراكز حساب نشده و از طرف ما هم كه كارمان اين است، به صورت مستمر و روتين انجام نشده! اين يك مساله دوطرفه است، يعني هم سالن و شرايط فراهم نيست، هم خود ما چيزي نداريم كه براي اين مساله ارايه كنيم. حتي ميبينيم مخاطبمان محدود است و نوجواني نداريم كه روي آن كار كنيم. به همين خاطر، اين اتفاق خيلي كم و به ندرت پيش ميآيد و از اينرو مهجور مانده. در صورتي كه من وقتي سالها پيش اولين كارم را به نام «شهر بيگدا» براي نوجوانان انجام دادم، در جاهايي كه دعوت ميشدم و گفتوگوهاي مطبوعاتيام، اين پيشنهاد را دادم كه بايد كمكم يك سالن، يك سانس يا جايي را كه كارهاي اين مدلي با مخاطب نوجوان دارند، بسازيم، اما هنوز اتفاقي نيفتاده تا اين كار به شكل مرتب انجام بشود يا سانس و سالني مختص نوجوان وجود داشته باشد. فراموش نكنيم نوجوانان در شرايط سني خاصي هستند و شايد دلشان نخواهد با كوچكتر از خودشان در يك مكان بنشينند و تئاتر ببينند. بعضا درباره اين مساله مقاومت دارند. من ميگويم به مقاومت آنها احترام بگذاريم و بر فرض سالنِ ايكس (X) در سانس ساعت هفت يا هشت بعدازظهر به شكل مرتب مختص نوجوانان اجرا داشته باشد. روتين بودن اين برنامه، خيلي مهم است. مطمئنم اگر اين كار، سه، چهار سال به شكل مستمر انجام بشود، آن سالن به عنوان يك سالن تئاتر نوجوان شناختهتر ميشود، اصلا پاتوق نوجوانان ميشود و فعاليتهاي ديگري آنجا شكل ميگيرد كه خوشايند است. چي بهتر از اينكه نوجوانان ما وقتشان را با تئاتر و ادبيات و فيلم ديدن كه خيلي سالم و كنترل شده هستند و برايشان خيلي مفيد است، بگذرانند؟ اميدوارم اين اتفاق بيفتد. جا دارد همين جا هم از كانون پرورش فكري بسيار تشكر كنم و همچنين از آقايان حسن دادشكر و سعيد زينالعابديني كه جزو معدود دوستاني هستند كه دغدغه كار نوجوان دارند و از آن حمايت ميكنند. ما تقريبا در سه سال گذشته نمايشهايي با حضور نوجوانان در كانون ترتيب داديم كه كانون حمايت كرد و با حمايت اين دوستان توانست به مرحله اجرا در سالنهاي كانون پرورش فكري برسد، يعني تنها جايي كه روي نوجوانمحوري كار ميكند و برايش برنامهريزي دارد، كانون پرورش فكري است.
شما نمايشهايي مانند «درِ گوشي» و «اتفاقات عجيب 16سالگي» را هم با حضور بازيگران كودك و نوجوان اجرا كرده بوديد.«پايان آن شب» به لحاظ روند توليد، فرم اجرايي و شيوه كارگرداني، چه شباهتها و تفاوتهايي با آثار پيشين شما دارد؟
بله، اين كار از نظر اجرايي با نمايشهاي «درِ گوشي» و «اتفاقات عجيب 16سالگي» خيلي متفاوت بود. شيوه ما در نمايش «درِ گوشي»، شيوه برشت و فاصلهگذاري بود و بچهها تيپهاي مختلف را بازي ميكردند. به علاوه اينكه دو بازيگر بزرگسال و حرفهاي همراهشان روي صحنه بودند، يعني وقتي كار به مرحله اجرا رسيد، خيالم از برخي جهات كمي راحتتر بود. در نمايش «اتفاقات...» نيز چون كار به صورت كارگاهي شكل گرفته و نوشتهها و حرفهاي آنها و مونولوگهايشان از دلنوشتههاي خودشان وام گرفته شده بود، به خودشان خيلي نزديك بود و انگار داشتند از حال و روز خودشان ميگفتند! يك وقتهايي نمايش خيلي مستند ميشد و از تئاتر دراماتيك فاصله ميگرفت. در «پايان آن شب» ما يك قصه و اجراي بسيار سنگين داشتيم. يكسري بازيگر قرار بود حسهاي مختلفي را اجرا كنند و به دركي از نقششان برسند. برخي نقشها مثل دكتر و نويسنده و مادران هر خانه، به لحاظ سني، اجتماعي و مسائل ديگر از بچهها خيلي دور بود. بايد بچهها را راهنمايي ميكردم كه به آنها برسند. ما با تمرينهاي فشرده و... پروسه خيلي سخت و سنگيني را، چه جمعي و چه فردي طي كرديم تا به اينجا رسيديم. شايد اين نكته برايتان جالب باشد، ما يكسري تمرين داشتيم كه به آنها ميگفتيم تمرين خانهها، يعني از اين زمان تا آن زمان، صرفا تمرين خانه اول و بعد تمرينهاي خانه دوم و... شايد بيشتر از نصف روز درگير بوديم كه فقط اين سه خانه را كار بكنيم. جلسات خصوصي با بچهها داشتم كه گاهي برحسب شرايط، آنلاين و گاهي حضوري، براي نقشهايشان اتود بزنند و ببينم چقدر به آن رسيدهاند. وسايل و ابزار ميآوردند، نمونه ميآوردند. حتي مشابه نقشهاي خود را در فيلمها و دور و برشان پيدا ميكردند و راجع به آنها گفتوگو ميكرديم. پروسه اين نمايش، به نسبت نمايشهاي «درِ گوشي» و «اتفاقات...»، پروسه خيلي سنگيني بود. اميدوارم تلاش بچهها براي مخاطب خودشان، قابل قبول و بازيشان مورد قبول تماشاگران قرار گرفته باشد.