دو جنگ اخير، صرفنظر از نتايج نظامي و سياسي آن، يك حقيقت مهم را آشكار كرد كه ملتها در لحظههاي بحران، بيش از هر زمان ديگري با واقعيتهاي خود روبهرو ميشوند. در چنين بزنگاههايي، هم توانمنديها نمايان ميشود و هم كاستيها؛ هم ظرفيتهاي ملي خود را نشان ميدهند و هم ضعفهاي انباشتهشده. دشمنان ايران با اميد به فرسايش توان كشور و گسستن پيوند ميان مردم و حاكميت، آتش جنگ را برافروختند، اما نتوانستند به اهداف اصلي خود دست يابند. امروز نيز در كنار تحولات ميداني، نشانههايي از عقلانيت و محاسبهگري مسوولان در عرصه ديپلماسي ديده ميشود و افكار عمومي اميدوار است كه نتيجه اين مسير، تأمين منافع ملي و كاهش هزينههاي تحميلشده بركشور باشد. با اين حال، سوال مهم اين است كه براي ساختن ايران پساجنگ چه بايد كرد و چگونه ميتوان از بروز خطاها و غفلتهايي كه كشور را تا آستانه يك خطر وجودي پيش برد، جلوگيري نمود؟
واقعيت اين استكه امنيت، قدرت دفاعي و توان رسانهاي براي هركشوري يك ضرورت انكارناپذير است، اما آنچه به اين مولفهها عمق و ماندگاري ميبخشد، اعتماد عمومي است. اعتماد نيز با شعار به دست نميآيد، بلكه با «صداقت» شكل ميگيرد. جنگ نشان داد كه جامعه ايراني در لحظات سرنوشتساز از ظرفيت بالايي براي همبستگي و حمايت از منافع ملي برخوردار است. همين جامعه اما انتظار دارد مسوولان نيز با پرهيز از پنهانكاري و خوشبينيهاي غيرواقعي، واقعيتهاي كشور را صادقانه با مردم در ميان بگذارند و آنان را شريك مسير آينده بدانند. يكي از آسيبهاي مزمن نظام اداري و سياسي ما شكاف ميان آن چيزي است كه پشت درهاي بسته گفته ميشود و آنچه در جلسات رسمي و تريبونهاي عمومي بر زبان ميآيد. بسياري از مديران و كارشناسان در محافل خصوصي، مسائل و ضعفها را بهدرستي تشخيص ميدهند، اما هنگام تصميمگيري رسمي، همان صراحت و شفافيت را بروز نميدهند. اين پديده دلايل و ريشههاي عميقتري در ساختارهاي رواني، سازماني و سياسي دارد:
نخست، ناامني شغلي و هزينهدار بودن حقيقتگويي است. هنگامي كه بيان واقعيت بتواند موقعيت اداري، آينده شغلي يا امكان ارتقاي فرد را به خطر بيندازد، طبيعي است كه بسياري ترجيح دهند سكوت كنند يا سخن خود را تعديل نمايند.
دوم، نوعي مسووليتگريزي جمعي شكل ميگيرد. بسياري از افراد، بيان حقيقت را وظيفهاي ميدانند كه بهتر است ديگري آن را بر عهده بگيرد. همه منتظر ميمانند تا شخص ديگري هزينه هشدار دادن، نقدكردن يا مخالفت با نظر غالب را بپردازد. نتيجه آن است كه حقيقت، اگرچه نزد بسياري شناخته شده است، اما كمتر كسي حاضر ميشود آن را در زمان و مكان مناسب بيان كند.
سوم، فرهنگ سازماني مبتني بر تبعيت محض از سلسلهمراتب قدرت است. در چنين ساختاري، گاه وفاداري با موافقت بيقيدوشرط اشتباه گرفته ميشود و نقد دلسوزانه به عنوان مخالفت يا ناسازگاري تلقي ميگردد. در نتيجه، كشور به جاي آنكه از تضارب آرا و هشدارهاي دروني بهره ببرد، به سمت بازتوليد ديدگاههاي مشابه حركت ميكند.
اما شايد ريشه عميقتر همه اين عوامل در نسبت ميان قدرت سياسي و منافع اقتصادي نهفته باشد. هر اندازه دسترسي به فرصتهاي اقتصادي بيش از آنكه بر شايستگي و رقابت استوار باشد، به نزديكي با كانونهاي قدرت وابسته شود، هزينه مخالفت و حقيقتگويي نيز افزايش مييابد. در چنين شرايطي، استقلال رأي به يك ريسك تبديل ميشود.
از اين منظر، يكي از مهمترين الزامات اصلاح حكمراني، كاهش وابستگي ثروت به قدرت و تقويت سازوكارهايي است كه امكان بيان آزادانه واقعيت را بدون نگراني از پيامدهاي سياسي و اقتصادي فراهم كند. تنها در چنين فضايي است كه صداقت ميتواند از يك فضيلت فردي به يك ويژگي نهادي و پايدار تبديل شود. يك چالش مهم ديگر، عدم تقارن ميان مسووليت و موفقيت است. موفقيتها معمولا به نام مديران و نهادها ثبت ميشود، اما در مواجهه با ناكاميها، كمتر كسي حاضر است سهم خود را بپذيرد. در نتيجه، سيستم به جاي آنكه از خطاها بياموزد، به سمت توجيه خطاها حركت ميكند. در حكمراني كارآمد، همان مسوولي كه از دستاوردها سهم ميبرد، بايد در برابر خطاها و كاستيها نيز پاسخگو باشد. جنگ اخير ثابت كرد كه پنهانكردن ضعفها نه آنها را از بين ميبرد و نه هزينههايشان را كاهش ميدهد. كشورهايي كه ضعفهاي خود را نميبينند، معمولا زماني با آنها مواجه ميشوند كه فرصت اصلاح بسيار محدود شده است. قدرت ملي زماني افزايش مييابد كه واقعيتها، حتي اگر تلخ باشند، ديده و پذيرفته شوند. در چنين شرايطي، نشانههاي ظهور يك رويكرد تازه در مديريت كشور اهميت ويژهاي پيدا ميكند. نسلي كه امروز در لايههاي مختلف تصميمگيري نقش بيشتري بر عهده گرفته، بيش از آنكه خود را درگير منازعات تاريخي بداند، با مسائل عيني حكمراني روبهرو است. اين نسل، خواه در حوزههاي اجرايي، خواه در نهادهاي امنيتي و نظامي، بيش از گذشته با واقعيتهاي اداره كشور آشناست و ميداند كه اقتدار ملي فقط از مسير قدرت سخت حاصل نميشود، بلكه كارآمدي، شفافيت، اعتمادسازي و رضايت عمومي نيز بخشي از مولفههاي امنيت ملي هستند. در ايران پساجنگ، مردم انتظار دارند تصميمگيران با زبان واقعيت با آنان سخن بگويند. اگر منابع محدود است، بايد صادقانه گفته شود. اگر اصلاحات ضروري است، بايد با مردم در ميان گذاشته شود. اگر خطاهايي رخ داده، بايد شجاعت پذيرش آنها وجود داشته باشد. جنگ، عليرغم همه خسارتها و تلخيهايش، ظرفيتهاي پنهان كشور را به نمايش گذاشت. اكنون زمان آن است كه اين تجربه به سرمايهاي براي اصلاح تبديل شود. بازسازي زيرساختها ضروري است، اما بازسازي اعتماد عمومي ضرورتي بزرگتر دارد. اقتصاد بايد ترميم شود، اما سرمايه اجتماعي نيز بايد احيا شود. توان دفاعي بايد تقويت شود، اما حكمراني كارآمد و پاسخگو نيز بايد در كنار آن رشد كند. «صداقت با مردم»، يك فضيلت اخلاقي و يك ضرورت راهبردي براي امنيت ملي، توسعه و پايداري كشور است و امروز ايران بيش از هر زمان ديگري به اين سرمايه نياز دارد.