شناسهٔ خبر: 78273858 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

جنگ، آغوش يك ملت را براي بچه‌هاي تنها باز كرد

مادري براي بچه مردم

صاحب‌خبر -

فاطمه كريم‌خان

«آن شبی که ترامپ تهدید به نابودی تمدن ایران کرد، خیلی‌ها وقتی می‌خواستند بخوابند، همدیگر را با این اضطراب که فردایی وجود نخواهد داشت،  در آغوش كشيدند و خداحافظي كردند. من يكي از آن خيلي‌ها بودم. با دوستي كه به خانه‌ام آمده بود تا اضطراب جنگ را با هم تقسيم كنيم، آخرين چاي‌مان را خورديم و همديگر را در آغوش كشيديم. من به اميد اينكه اگر اتفاقي افتاد از خواب بيدار نشوم، خوابيدم و دوستم زهرا به اميد اينكه اگر اتفاقي افتاد بيدار باشد و بداند كه چه بر سرمان آمده است، نخوابيد. صبح با اعلام آتش‌بسي كه همه مي‌دانستيم شكننده است، بيدار نشدم. با تلفني از بهزيستي بيدار شدم كه مي‌گفت «بچه شما حاضر است.» 

اين خطوط اول شهادت سارا است؛ زني ۳۷ ساله در تهران كه سرپرستي موقت نوزادي كه در طول جنگ نارس به دنيا آمده و در بيمارستان رها شده بود را پذيرفته و 40 روز از او نگهداري كرده است.  در ايران سالانه حدود 6 هزار كودك از نوزاد گرفته تا نوجوان بي‌سرپرست و بدسرپرست به بهزيستي سپرده مي‌شوند. بچه‌هايي كه سندروم محروميت از آغوش در مقابل اين واقعيت كه در جريان حمله به مراكز شهري ممكن است در دسته‌هاي چند ده‌تايي و چند صدتايي كشته شوند، مهم‌ترين دغدغه‌شان به حساب نمي‌آيد. در جنگ اخير امريكا، اسراييل و امارات متحده عربي عليه ايران كه با حمله به يك مدرسه در ميناب و كشتار 155 دانش‌آموز، معلم و والدين بچه‌ها آغاز شده است و در كنار بيمارستان‌ها و مراكز مراقبت‌هاي بهداشتي، اقلا يك پرورشگاه هم در آن هدف قرار گرفته و منجر به كشتار شده است، نگراني از بابت حفظ جان بچه‌هاي بي‌سرپرست و بدسرپرست، آنقدري بلاموضوع نيست كه بهزيستي بتواند به راحتي از آن عبور كند.  به دليل قوانين پيچيده   براي پذيرش فرزند كه از اجبار به واگذاري مالكيت اموال و دارايي‌ها به فرزند پذيرفته شده تا پيش‌بيني مسائل محرميت در شرعيت اسلام را شامل مي‌شود و همچنين به دليل سيستم رفاه متمركز دولتي كه كنترل و نظارت حداكثري بر سلامت جسمي و رواني خانواده‌هاي خواهان فرزندپذيري را تجويز و مديريت مي‌كند، ايران يكي از سختگيرانه‌ترين قوانين واگذاري سرپرستي كودكان به خانواده‌هاي دائمي را دارد كه مي‌تواند تاييد صلاحيت زوج‌هاي دگرجنس‌خواه و برخوردار از تمكن مالي قابل قبول و قابل بررسي توسط دادگاه براي پذيرش دايمي فرزند را تا 10 سال و حتي بيشتر طولاني كند. اين مساله هر چند در نهايت براي حمايت حداكثري از كودكان رها شده است، بار مالي قابل ملاحظه‌اي به سيستم رفاهي كشور تحميل مي‌كند. از اواخر سال ۱۴۰۲ تحت تاثير افزايش فشارهاي اقتصادي به دولت و هزينه بالاي نگهداري كودكان بي‌سرپرست و بدسرپرست تحت قيموميت دادگاه در سازمان‌هاي امداد و رفاه دولتي، ايران در شمار كشورهايي درآمد كه سيستم ميزباني موقت براي بچه‌هاي رها شده را عملياتي كرد. ميزباني از بچه‌هاي بدون سرپرست مي‌توانست بدون انتقال مالكيت اموال رخ بدهد و همچنين زنان مجرد بالاي ۳۵ را هم در شمار كانديداهاي قابل قبول قرار مي‌داد، اما همچنان مسير بررسي صلاحيت آن بسيار طولاني، دسته‌بندي كودكاني كه مي‌توانند به سرپرستي پذيرفته شوند بسيار محدود و نظارت بر افرادي كه سرپرستي موقت مي‌پذيرند قابل ملاحظه بود، جنگ  اوضاع  را  باز هم تغيير داد.  «فاطمه» كودك‌يار يكي از مراكز بهزيستي در تهران در يك مصاحبه تلفني مي‌گويد: «بچه‌هايي كه به دليل از دست دادن والدين يا با حكم دادگاه و به دليل بدسرپرست بودن به مراكز نگهداري كودكان سپرده مي‌شوند، در مدارس معمولي درس مي‌خوانند. جنگ عليه ايران نزديك ساعت ۱۰ صبح شروع شد كه بچه‌ها در مدرسه بودند. به ما اطلاع دادند كه بايد برويم بچه‌ها را از مدرسه ‌برداريم، چون مدارس قرار بود تعطيل شود. من سركار بودم و به جاي اينكه سراغ بچه‌هاي خودم بروم، با باقي كودك‌ياران و مسوولان پرورشگاه رفتيم بچه‌هاي موسسه را از مدرسه بگيريم. من اين قدري كه نگران اين بچه‌ها بودم، نگران بچه‌هاي خودم نبودم. بالاخره همسرم، مادر و پدر خودم و مادر پدر همسرم بودند كه بچه‌هاي خودم را از مدرسه بردارند و از آنها مراقبت كنند، ولي بچه‌هاي موسسه هيچ كس را ندارند. وقتي جنگ شد، هر روز غروب كه شيفت ما تمام مي‌شد، بچه‌ها از ما مي‌پرسيدند فردا هم مي‌آييد يا نه؟ از ما مي‌پرسيدند اگر پمپ بنزين را بزنند، بنزين داريد كه فردا برگرديد اينجا؟ وقتي صداي حملات خيلي شديد مي‌شد و ساختمان‌هاي اطراف ما را مي‌زدند، آدم تصور مي‌كرد كه هواپيماها انگار از سقف اينجا رد مي‌شدند. بچه‌ها همه آشفته مي‌شدند. در چنين مواقعي بچه‌هاي بزرگ‌تر دست بچه‌هاي كوچك را مي‌گرفتند زيرميزها پناه مي‌گرفتند. اينقدر محتاج حمايت خانواده بودند كه خودشان نقش خانواده را بازي مي‌كردند. اينها بچه‌هايي هستند كه گاهي شاهد قتل مادر توسط پدر بودند، در خيابان رها شده‌اند تا آشغال جمع كنند، يا وقتي به اينجا سپرده شدند زخمي و آسيب‌ديده بودند. مي‌دانند اينجا غذاي گرم دارند، مي‌دانند اينجا كسي هست كه به درس‌شان رسيدگي مي‌كند، مي‌دانند اين بچه‌ها و اين موسسه‌ها تمام چيزي است كه دارند. جنگ، اين فرض كه موسسه را دارند از آنها مي‌گيرد، اضطراب‌شان را بيشتر مي‌كند. جنگ شرايط اقتصادي را هم به ‌شدت تحت‌تاثير قرار مي‌دهد، در حالي كه خانواده‌هاي معمولي براي تامين خود دچار مشكل مي‌شوند، طبيعي است كه تامين كردن يك گروه بچه كوچك كه حالا مدرسه هم نمي‌روند، بسيار سخت‌تر باشد. حالا اين را اضافه كنيد به اخباري كه در طول جنگ هر روز شنيده مي‌شد. وقتي شروع كردند به زدن مراكز شهري، وقتي خبر دادند كه يك پرورشگاه را در كرج در نزديكي تهران زده‌اند، يا يك سالن ورزشي را در حالي كه تيم‌هاي نوجوانان در آن مشغول بازي بودند زده‌اند، يا مدرسه را زده‌اند، تصور كنيد ما به چه وضعيتي افتاده  بوديم.»  آن وضعيتي كه مراكز نگهداري كودكان بي‌سرپرست و بدسرپرست به آن افتادند، مسير واگذاري كودكان به سرپرستان موقت را تسريع كرد، در حالي كه خانواده‌هاي موقت تا پيش از جنگ تنها مي‌توانستند كودكان بالاي 7 سال كه تقاضا براي فرزندخواندگي آنها كمتر است را بپذيرند، جنگ اين محدوديت را به عقب راند و بهزيستي شروع به سپردن بچه‌هاي بيشتر و حتي نوزادان به خانواده و سرپرستان واجد  شرايط كرد. 
ماجراي سارا از اينجا آغاز شد: «هنوز از آتش‌بس خبر نداشتم كه زنگ زدند گفتند بياييد بچه را ببريد. نگران بوديم كه آتش‌بس چند ساعت يا چند روز ديگر نقض شود،. با اين حال من شب قبلش که ترامپ با از بین بردن تمدن ایران ما را تهدید کرده بود، حافظ باز کرده بودم، و اين شعر‌ آمده بود كه «لطف خدا بيشتر از جرم ماست...!» اين شد كه وقتي گفتند مي‌خواهيم يك نوزاد را به تو بسپاريم، من آن را لطف خدا در نظر گرفتم. به من گفتند به يكي از مراكز بهزيستي تهران بروم كه تمام نوزادان بي‌سرپرست شهر را به آنجا برده بودند. اينها تنها مركز نگهداري نوزادان بود كه زيرزمين و پناهگاه هم داشت، اما باز هم نگراني‌ها آن قدر زياد بود كه تصميم گرفته بودند هر تعداد كه مي‌شود نوزادان را هم به سرپرستان موقت واگذار كنند. بچه‌اي كه به من دادند، دو هفته زود به دنيا آمده بود و تازه از انكوباتور درآمده بود.‌ دست كوچكش هنوز از جاي سوزن آنژيوكتي كه به او زده بودند، كبود بود. تمام آن مدتي كه در بيمارستان در انكوباتور بود هم ما زير حمله بوديم و با اين ترس زندگي مي‌كرديم كه اگر زيرساخت‌هاي برق را بزنند، چه مي‌شود؟ حالا بچه‌اي را به من مي‌دادند كه در تمام هفته‌هاي گذشته او و مثل او باعث مي‌شدند مردم از ترس و نگراني خواب به چشم  نداشته  باشند.»  براي بسياري از مردم اضافه كردن يك عضو جديد به خانواده تصميمي اقتصادي است. براي سارا هم غير از اين نبوده است: «بعد از جنگ 12 روزه كه من براي نگهداري موقت بچه داوطلب شدم، اوضاع كارم خوب بود. به عنوان نويسنده فريلنسر كار مي‌كردم و شكر خدا پولي كه در مي‌آوردم براي زندگي‌ام كافي بود. اما بعد، حوادث دي ماه اتفاق افتاد و اينترنت قطع شد و بعد جنگ شد و من مدت‌ها بود كه پولي در نمي‌آوردم و با قرض گرفتن از دوستان، زندگي را مي‌گذراندم. وقتي زنگ زدند و گفتند بياييد بچه را ببريد، من هنوز در اين شرايط بودم اما با خودم فكر كردم اگر خدا مي‌خواهد من اين  بچه را نگه دارم، وسايل آن را هم فراهم  مي‌كند.» در طرح ميزبان، بهزيستي پوشك و شير خشك نوزادان را تامين مي‌كند. خانواده‌ها و سرپرستان موقت هفته‌اي يك بار به مراكز بهزيستي مراجعه مي‌كنند و اين اقلام را تحويل مي‌گيرند. اما بچه‌ها و نوزادان هزينه‌هاي ديگري هم دارند. سارا مي‌گويد: «اينترنت هنوز قطع بود و براي وصل شدن به اينترنت بايد مبلغ خيلي زيادي براي وي‌پي‌ان پرداخت مي‌كردم كه براي من سخت بود. اما من خودم از طريق يك بلاگر ديگر كه در جنگ 12 روزه در مورد بچه‌اي كه به سرپرستي گرفته بود، مي‌نوشت از اين طرح و اين مشكل مطلع شده بودم و مي‌خواستم كاري انجام بدهم. به همين دليل بالاخره هزينه وي‌پي‌ان را پيدا كردم و شروع كردم به نوشتن گزارش روزانه از بچه‌اي كه قبول كرده بودم. جنگ هنوز خيلي زنده و خيلي نزديك ما بود و من به عنوان يك آدم ضدجنگ كه حالا بچه‌اي را هم قبول كرده و مي‌داند مسووليت يك نفر ديگر را به عهده گرفتن چه معني دارد، در مورد جنگ و ميزباني از اين بچه مي‌نوشتم. كم‌كم دوستاني از سر تا سر جهان كه به اينترنت دسترسي داشتند شروع كردند براي من پول واريز كردن. خيلي‌ها برايم لباس نوزاد فرستادند. دوستم زهرا كه در شب‌هاي جنگ هم پيش من مي‌ماند، به كمكم مي‌آمد، بچه را نگه مي‌داشت تا من بتوانم دوش بگيرم و اندكي بخوابم. نوشتن‌هاي من در مورد بچه نظر خيلي‌ها را به اين طرح و همين‌طور به اينكه لازم است مردم براي كمك به بهزيستي در اين شرايط داوطلب شوند، جلب كرد. باقي نيازهاي‌مان را هم خدا خودش تامين كرد.» 
به‌رغم اعلام آتش‌بس در روز ۱۹ فروردين، تهران تا همين امروز در اضطراب نقض آتش‌بس و آغاز دوباره حملات به ‌سر مي‌برد. سارا مي‌گويد: «ما هم اين اضطراب را احساس مي‌كرديم، اما خداي من همه‌ چيز را در يد قدرت خودش دارد. من ايمان داشتم خدايي كه اينقدر مراقب است كه يك بچه نارس را زير آتش بمباران تهران نگه دارد، مراقب است كه برق قطع نشود و بچه دچار مشكلي نشود. مراقب است كه بچه در روزهاي اول زندگي‌اش از داشتن كسي كه بتواند پوست او را لمس كند، محروم نماند. حتما اينقدر مراقبت است كه وقتي اين بچه زير سقف من مي‌آيد، اين سقف را حفظ كند و از بروز يك جنگ ديگر جلوگيري كند.»  نوزادي كه سارا پذيرفته بود، در هنگام تولد «سوگند» نام‌گذاري شد، وقتي او را به سارا سپردند اول نام او را «رها» گذاشت، اما بعد فكر كرد كه «آهو» بيشتر به او شبيه است. ولي اين نام هم روي بچه باقي نماند. سارا مي‌گويد: «وقتي بچه‌اي را به عنوان سرپرست مي‌پذيريد، به شما مي‌گويند كه اين يك وضعيت موقت است. در طرح سرپرستي موقت، حداكثر شش ماه مي‌توانيد بچه را نگه داريد. اگر بخواهيد سرپرست دائم بچه بشويد، فرآيد قانوني متفاوتي دارد و من اين را از روز اول مي‌دانستم اما وقتي بعد از 40 روز از بهزيستي به من زنگ زدند و گفتند براي بچه سرپرست دائم پيدا شده است، در پاركي پياده‌روي مي‌كردم. نشستم روي يك نيمكت و شروع كردم به زار زدن. من اين 40 روزي كه بچه را زير سقف خودم داشتم، مثل يك چله‌نشيني و اعتكاف مقدس مي‌ديدم و وقتي به من گفتند كه اين چله‌نشيني تمام شده، چنان منقلب بودم كه با تمام وجودم از خدا مي‌خواستم وقتي بچه را به بهزيستي مي‌برم، والديني كه برايش پيدا شده‌اند، پشيمان شوند و بچه را نخواهند. ولي اين بچه به قدري ماه است، به قدري زيباست، به قدري شيرين و دلنشنين است كه آنها در اولين نگاه عاشق بچه شدند. زوجي كه 13 سال است منتظر بچه هستند بعد از اينكه مراحل اداري انتقال سرپرستي را طي كردند، بچه را از من تحويل گرفتند و مامان و باباي بچه من شدند. 
تمام بچه‌هايي كه در طرح اخير به سرپرستي موقت واگذار شده‌اند، اينقدر خوش‌شانس نبوده‌اند. اقلا يكي از نوزاداني كه نامش در شمار بيش از 3400 شهید جنگ اخير امريكا، اسراييل و امارات عليه ايران است، در يكي از 8 هزار خانه‌اي كه در تهران هدف قرار گرفته، پذيرفته شده بود و به همراه تمام خانواده‌اي كه او را سرپرستي مي‌كردند، كشته شده است.  يك روز بعد از اينكه سارا نوزاد را به خانواده جديدش تحويل داد، با او صحبت كردم. تمام وسايل بچه‌اي كه 40 روز از او نگهداري كرده بود را به خيريه بخشيده بود و مي‌گفت: «مسوولان بهزيستي از اينكه ديدند مي‌توانم خودم را كنترل كنم و بچه را به والدين جديدش تحويل دادم، شگفت‌زده شده بودند. وابستگي به نوزاد به اينكه او را زاييده باشيد يا نه، ربطي ندارد. فكر نمي‌كنم هيچ آدمي بعد از اينكه نوزادي را در آغوش بگيرد بتواند نسبت به او بي‌تفاوت باشد. اما من به مقام تسليم و رضا كه يكي از سخت‌ترين مقامات عرفاني است، رسيده بودم و توانستم به خواست خدا براي اين بچه كوچك تسليم شوم. وقتي مسوولان بهزيستي اين مساله را ديدند به من گفتند كه اگر بخواهم مي‌توانم باز هم نوزاد ديگري قبول كنم. با وجود اينكه 40 روز اخير براي من يك سفر معنوي بود، ترجيح مي‌دهم كه فعلا بچه ديگري قبول نكنم. احساس مي‌كنم كه نمي‌توانم مادر بيش از يك بچه باشم و خودم را مادر بچه‌اي كه تحويل داده‌ام، مي‌دانم. دلم نمي‌خواهم در اين خاك بذر ديگري بكارم.» 
شبكه‌هاي اجتماعي و افكار عمومي البته نسبت به آنچه كه سارا «يك سفر معنوي و يك چله‌نشيني عرفاني» مي‌نامد، چندان خوشبين نبوده‌اند. برخي او را متهم كرده‌اند كه با وبلاگ‌نويسي در مورد زندگي روزمره‌اش با نوزادي كه به سرپرستي موقت قبول كرده، به دنبال جلب ‌توجه در شبكه‌هاي اجتماعي و كسب درآمد است. عده‌اي او را به سفيدشويي وضعيت وخيم زندگي مردم عادي در ايران جنگ‌زده متهم كرده‌اند و هواداران پهلوي، فرزند آخرين شاه مخلوع ايران كه كمپيني براي درخواست حمله نظامي به ايران را رهبري مي‌كرد، در حملات متعدد آنلاين به سارا او را متهم كرده‌اند كه در راستاي اهداف حكومت ايران كار مي‌كند. خودش اما مي‌گويد: «اقبال يا تنفري كه در شبكه‌هاي اجتماعي نصيب آدم‌ها مي‌شود، اهميتي ندارد. من به كساني كه من را متهم مي‌كنند مي‌گويم من اقلا توانستم در اين جنگي كه به ما تحميل شده براي يكي از بچه‌هاي ايران، آغوش گرم و امني باشم كه در اولين روزهاي زندگي‌اش با تلخ‌ترين وضعيتي كه بشر به خودش ديده است، به تنهايي روبه‌رو نشود. كساني كه به من انتقاد مي‌كنند خوب است بگويند خودشان براي آدم‌ها به ‌طور كلي و براي بچه‌هاي مملكت‌شان به ‌طور خاص چه كاري انجام داده‌اند.»  سايه جنگ از سر تهران برداشته نشده. در حالي كه نرخ تورم مواد غذايي به بيش از صد درصد رسيده و بسياري از خانواده‌ها و به خصوص كساني كه نوزاد حساس به برخي پروتئين‌ها و آنزيم‌هاي شير دارند و براي تهيه شيرخشك گروه‌هاي حساس كه به دليل محاصره كشور با كمبود روبه‌رو شده است، دچار سختي هستند. سارا مي‌گويد اگر جنگ شود يك بار ديگر براي دريافت سرپرستي بچه‌هاي پرورشگاهي اقدام مي‌كند: «استقبال مردم از درخواست كمك بهزيستي براي نگهداري موقت از بچه‌هاي پرورشگاه آنقدر زياد بوده كه تعداد متقاضيان از تعداد بچه‌هاي بي‌سرپرست و بدسرپرست كه در نوبت واگذاري به خانواده‌هاي موقت هستند بيشتر شده. با اين حال، همه هنوز در اضطراب جنگ زندگي مي‌كنند و معلوم است كه اگر جنگ شود من يك بار ديگر با كمال ميل براي بغل كردن يك بچه ترسيده ديگر آغوش باز مي‌كنم. اين كاري است كه خيلي‌هاي ديگر هم انجام خواهند  داد.»