شناسهٔ خبر: 76943543 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

۳ نسل با انقلاب|گفت‌وگویی جذاب با زنان خانواده مرحوم حاج حیدر رحیم‌پور ازغدی

خانواده مرحوم حاج حیدر رحیم پور ازغدی از خانواده‌های انقلابی مشهد است که این ارزش‌ها و اصول به یمن تربیت صحیح، نسل به نسل منتقل شده است؛ این مطلب، گفت‌وگویی خواندنی است با مادربزرگ، دختر و نوه این خانواده.

صاحب‌خبر -

به گزارش شهربانو، ۴۵ سال بعد از انقلاب، شاید سؤال خیلی‌ها این باشد که در خانه مردم انقلابی چه می‌گذرد؟ مردمی که خانه‌های آنها پایگاهی برای جان گرفتن انقلاب بوده و بعد هم به حفظ این نهال نوپا همت گذاشته است. خانه‌هایی که در آنها هنوز هم برای جلسه‌های مردمی باز است.

سال‌هاست که من به خانه مرحوم حاج‌حیدر رحیم‌پور رفت‌وآمد دارم، چه برای مصاحبه با زوجی انقلابی و چه برای روضه‌های خانگی حاج‌خانم فکور. ظاهر و باطن خانه در تمام این سال‌ها تغییر نکرده، ظاهر و باطن آدم‌های خانه هم همانی است که از اول بوده، مهمان‌دوست و گشاده‌رو و همچنان انقلابی.

این‌بار به بهانه هم‌صحبتی با مادری انقلابی آمده‌ام که نسلی انقلابی تربیت کرده است. در کنارش دختر و نوه‌اش هم به گفت‌و‌گو با مانشسته‌اند تا از انقلابی زیستن از خانه تا جامعه برای ما بگویند. آن‌چه در ادامه می‌خوانید حرف‌های حاج‌خانم فکور، نفیسه‌خانم دختر خانه و ضحا نوه دختری این خانواده است.

ضحی نوابی، تنها دختر نوه دختری این خانواده و کلاس هفتم است. او اهل هنر است و با هنر نقاشی ایده‌های مختلف نسبت به مسائل روز به ویژه ماجرای قزه داشته است. او مدرک طراحی چهره و رنگ روغن را در این حوزه دارد.

فاطمه فکور یحیایی، مادر خانواده است. او در خانواده‌ای مذهبی بزرگ می‌شود و در هجده‌سالگی با حاج حیدر رحیم‌پور ازدواج می‌کند. این ازدواج سرآغاز فعالیت‌های انقلابی‌اش می‌شود. او از بانوان خط مقدم انقلاب در مشهد بو ده و هست.

نفیسه رحیم‌پور ازغدی، تنها دختر خانم فکور است. او متولد سال ۱۳۵۴ است. کارشناسی زیست‌شناسی دانشگاه فردوسی دارد و دانشجوی ارشد مدیریت است و دو فرزند دارد.

ببرش تا عادت کند

حاج‌خانم: اگر در خانواده از انقلاب بد بگویند به‌طورقطع بچه‌ها هم نگاه بدی به انقلاب پیدا می‌کنند، ولی ما، چون با انقلاب بودیم و حاج‌آقا خودشان از صاحبان این انقلاب بودند و من هم همراه ایشان بودم؛ بچه‌ها هم تحت‌تأثیر بودند و همراه شدند. خاطرم هست که در راهپیمایی‌ها این دخترم بغلم بود که گاز اشک‌آور می‌انداختند. همیشه با خودم او را می‌بردم. حاج‌آقا می‌گفت ببرش تا عادت کند؛ عقیده خودم هم همین بود که باید در مسیر این اتفاقات باشد. فقط آب‌لیمو و آب همراهم بود که اگر گاز اشک آور زدند سریع صورت بچه را بشویم. خودش هم دیگر یاد گرفته بود با اینکه بچه بغلی بود تا می‌خواستیم بیرون برویم می‌گفت مامان آب و آب‌لیمو یادت نرود.

می‌گفتیم بروید

حاج‌خانم: الحمدلله همه بچه‌هایم با همین روحیه بزرگ شدند و نترس هستند. این روحیه را از رفتار پدرشان و من یاد گرفتند. ما همیشه می‌گفتیم بروید و مانع نمی‌شدیم. همیشه در میدان بودند و ما هم نمی‌گفتیم نروید یا از چیزی آنها را نمی‌ترساندیم. یادم هست که با پسر چهارمی‌ام، وحید، در راهپیمایی بودیم که مأموران شاه حمله کردند. با اسلحه و چاقو مردم را می‌زدند، گفتم وحیدجان مراقب باش که از من جدا نشوی. گفت نه خاطر شما جمع. یک‌دفعه دیدم بچه نیست. یک مغازه پیدا کردم و خانه عمو و عمه‌هایش که نزدیک حرم بود زنگ زدم. آنجا نرفته بود. خانه هم زنگ زدم، ولی کسی جواب نداد. با خودم گفتم حتما بچه را برده‌اند و باید بروم کلانتری‌ها را بگردم. خلاصه که آمدم خانه. دیدم آقا آمده است خانه! بچه‌ها این‌طور بزرگ شده بودند که خودشان گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند، البته که زنان آن زمان، زنان مقاومی بودند. مرحوم خانم مقدسی وقتی دید بچه‌های مدرسه اسلام‌شناسی را گرفته‌اند خودش هم وسط میدان رفت و بازداشت شد، ولی پای کار ماند.

در عمل آموخته‌ایم

دختر: انقلاب، پیاده‌کردن مباحث دینی و اسلامی بود. مسیر زندگی ما هم همین بوده است. از اول پدر و مادرم روی یک چیز‌هایی تأکید داشتند. مثلا اسراف خط قرمزشان بوده و هست. دست یا ظرف که می‌شستیم فقط کفی آن را با مقداری آب می‌گرفتیم و دور می‌ریختیم، بقیه را باید جمع می‌کردیم و توی باغچه‌ها می‌ریختیم. این بود که همیشه دوتا سطل بزرگ کنار ظرفشویی بود که آب‌ها را جمع کنیم. این کار را الان هم انجام می‌دهیم و دیگر عادت کرده‌ایم. پدر و مادر من همیشه با تجمل مشکل داشتند و این موضوع را قبول نمی‌کردند و با اینکه هر دو توان مالی داشتند، ولی هیچ وقت دنبال آن نبودند. به‌نظرم این خیلی مهم است که یک زن خود را با همسرش همراه کند و پای اعتقادات او بایستد. این روحیه‌ای است که مامان داشته و ما این را از او در عمل آموخته‌ایم. مامان من اهل ساده‌زیستی هستند. هیچ‌وقت چیزی را جدا نکردند که مثلا برای مهمانان خاص باشد همیشه در همه اتاق‌های خانه باز و رفت‌وآمد هم برای همه آزاد بود. برایشان اسباب و وسایل خانه اصلا مهم نبوده و نیست که یک وقت خراب نشود. مامان نه سخت زندگی کرده‌اند نه زندگی را به ما سخت گرفته‌اند. البته این سخت نگرفتن به این معنی هم نبوده است که هرکاری بخواهیم انجام دهیم، همیشه خط‌مشی وجود داشته است که ما براساس آن حرکت می‌کردیم. من یادم نمی‌آید که ما را به کاری مجبور کرده باشند، ولی در حرف‌هایی که می‌زدند همیشه مباحث فکری و اعتقادی بود.

حاج‌خانم: من این روحیه را اول از همه مدیون خدا، بعد پدرم و سوم هم مدیون حاج‌حیدر هستم. پدرم در صنعت خشکبار بود، از صفر شروع کرده بود و هیچ‌وقت بیکار نمی‌نشست. با تمام ثروتی هم که داشت اجازه خرج اضافه و ولخرجی به ما نمی‌داد. حاج‌حیدر هم همین روحیه را داشت، می‌گفت خرج اضافه را به کسی بدهید که نیاز دارد، خودتان ولخرجی نکنید.

شعار نبود

دختر: پدرم روشنفکر بودند اگر می‌گفتم چادر نمی‌پوشم و دوست ندارم من را مجبور نمی‌کردند. می‌گفتند مهم این است که حجاب داشته باشی. در کنارش ارزش و جایگاه چادر را به من نشان می‌دادند. ما را مجبور به روضه رفتن و قرآن خواندن نمی‌کردند؛ انتخاب خودمان بود. ولی ما می‌دیدیم که وقتی روضه اهل بیت (ع) پخش می‌شود چطور گریه می‌کنند و همین باعث می‌شد که انس بگیریم. رفتار‌های پدر و مادر من واقعی بود و ادا و ظاهرسازی نبود. برای همین ما می‌دیدیم و یاد می‌گرفتیم. نکته اصلی تربیتی خانه ما همین بود؛ همین که چیزی شعار نبود. در خانه ما از همه حزب‌اللهی‌تر مامانم است، اگر انتقادی به مسائل داشته باشیم خیلی زود موضع می‌گیرند. البته که ما همچنان پای اصول انقلاب و رهبری هستیم، اما با برخی مسئولان که فقط میز‌های انقلاب و جایگاه می‌خواهند و اعتقادی ندارند مشکل داریم. با افرادی که سوء‌استفاده می‌کنند مشکل داریم. قبول نداریم و پای آدم‌هایی نیستیم که به نام انقلاب هرکاری می‌کنند و در نهایت به نام انقلاب خدشه وارد می‌کنند. ما جلو این آدم‌ها می‌ایستیم و پای اصول انقلاب و افرادی که همه زندگی خود را وقف انقلاب کردند هستیم.

حاج‌خانم: هرچه که خدا و پیغمبر دستور داده‌اند و بعد هم ائمه‌اطهار (ع) و در نهایت رهبرمعظم انقلاب مدنظر دارند خط‌مشی زندگی ماست. این دختر من از وقتی به سن تکلیف رسیده چادر از سرش در نیامده و بدون اجبار خودش انتخاب کرده است.

هم روشن‌فکر دینی و هم با حجاب

حاج‌خانم: بچه‌ها وقتی کار‌های ما را می‌دیدند خودشان یاد می‌گرفتند، دیگر نیازی نبود که بگوییم. برنامه ثابت من همیشه در خانه، خواندن قرآن بود، خب بچه‌ها هم که می‌دیدند این کار را انجام می‌دادند. شکر خدا همین شد. دوست داشتم یک دختر روشنفکر متدین باحجاب داشته باشم که همین هم شد.

دختر: از مادرم یاد گرفتم نسبت به خانه و خانواده بی‌تفاوت نباشم. خیلی راحت می‌توانستم بعد از دانشگاه سراغ کار بروم، ولی یاد گرفته بودم که بچه‌ها اولویت دارند همین شد که مادری را مقدم برکار اداری دانستم و لیسانسم را گرفتم و نشستم خانه. البته به دنبال خدمت بودم و فعالیت‌هایی داشتم. الان حدود ۹ سال است که یک انجمن در حوزه بهداشت و درمان راه انداخته‌ام تا کمکی به نیازمندان باشم. این قصه مربوط به یک آلرژی غذایی است که متأسفانه خیلی در این حوزه اقداماتی انجام نشده است. من براساس همین تربیت مامان احساس نیاز کردم. چه نامه‌ها نوشتم و چه مطالبه‌گری‌هایی کردم تا وظیفه‌ام را انجام دهم. آمدم و وارد شدم و تلاش خودم را کردم، شاید به آن چیزی که می‌خواستم نرسیدم، ولی از عمل خودم راضی هستم، چون تمام تلاشم را در این چند سال کردم. ما از مامان و بابا یاد گرفته بودیم که بی‌تفاوت به اوضاع نباشیم و جلوی سختی‌ها بایستیم.

مسائل ما را حل می‌کرد

دختر: هروقت سؤالی داشتیم در خانه سرکوب نمی‌شد و مانعی برای پرسیدن هیچ‌وقت وجود نداشت. مامان همیشه با حرف زدن و صحبت مسائل ما را حل می‌کرد و اهل منع‌کردن و دعوا و این رفتار‌ها نبودند. نصیحت می‌کردند، ولی اجباری نبود. ما را مجبور نمی‌کردند قرآن بخوانیم، ولی بابا همیشه تأکید می‌کردند که زبان عربی‌تان را قوی کنید و قرآن را با مفهوم بخوانید و معنی آیات را درک کنید. برای کتاب خواندن خیلی توصیه می‌کردند و برای ما همیشه کتاب می‌خریدند. به ما یاد داده بودند که دنیا خیلی بی‌ارزش است. همین دیوار‌های خانه را هیچ‌وقت بالا نبردند. یک‌دفعه دزد آمده بود خانه ما، مامان به پلیس زنگ زده بود، بابا غذا جلو دزده گذاشته بود و گفته بود تا پلیس نیامده غذایت را بخور و برو. تا مدت‌ها بنده خدا می‌آمد در خانه و احوال‌پرسی می‌کرد. می‌گفت من همان دزد خانه‌تان هستم.

تنهایی نمی‌رفتند

دختر: پدر و مادر من همیشه روحیه‌ای قوی داشتند. مامان با اینکه سال ۱۳۶۰ و در سن ۳۸ سالگی سکته کردند و یک سمت بدنشان فلج شد همیشه کار‌های خانه و خودش را انجام می‌داد. هنوز هم همین روحیه را دارد. همراهی‌شان هم برای ما درس بوده است. هیچ‌جا تنهایی نمی‌رفتند. بابا خیلی جا‌ها به‌خاطر مامان نمی‌رفت و مامان هم این سال‌های قبل از فوت بابا که مریض بود او را تنها نمی‌گذاشت.

باید در جامعه بزرگ شود

دختر: من همیشه سعی کرده‌ام با روحیه‌ای که از مامان گرفته‌ام دخترم را بزرگ کنم. به مسائل روز و تغییرات خیلی توجه و اعتقاد دارم که هنر دخترم باید این باشد که در جامعه بزرگ شود و در میان همه مدل پوششی باشد و در نهایت خودش این چادری را که به سر دارد انتخاب کند. انتخابی که بتواند آن را حفظ کند. شکرخدا خودش به انتخاب چادر رسیده است. من به کاری مجبورش نکرده‌ام، ولی به شیوه مامان راهنمایی‌اش کرده‌ام.

نوه: من انتخابم را دوست دارم و اجباری نداشتم. مسیری که مامان‌بزرگ و مامانم رفته‌اند برایم ارزش دارد و دوست دارم آن را ادامه دهم و مانند آنها تأثیرگذار باشم و نسبت به اوضاع بی‌تفاوت نباشم، چون به هنر علاقه داشتم سمت نقاشی رفتم و می‌خواهم طرح‌هایی بکشم که گویای صدای مردم بی‌گناه باشد، البته، چون هنوز در مرحله آموزش هستم کارهایم هنوز جای کار دارد و باید بیشتر یاد بگیرم تا یک هنرمند و ایده‌پردازی شوم که به اطرافم بی‌تفاوت نباشم.

دختر: همیشه می‌گویم ماندن پای اصول در این زمانه واقعا سخت است. به دخترم می‌گویم خوب ماندن سخت است، ولی آدم باید بفهمد که با چه کسی معامله می‌کند. من آگاهش کرده‌ام و انتخاب را روی دوش خودش گذاشته‌ام.