یک غزل
امیر دادویی
یک غزل از یک رباعی بوسه پنهان میگرفت
چتر خود را باز کردم ،باز باران میگرفت
با حضور «غوک» مرده در کنار جوی آب
وحشت تنهایی مرداب هم جان میگرفت
یک قناری شاهد آواز تلخ ماجراست
او سراغ نعش جفتش در بیابان میگرفت
باد هم در کوچه بید پیر را تهدید کرد
اعتراف از شمعدانیهای بی جان میگرفت
سنگهای کودکی بر شیروانیهای داغ
گربه من تولههایش را به دندان میگرفت
او پک تلخی به سیگارش زد و…خندید باز
پیرمرد قصهها از مرگ تاوان میگرفت
چشمهای پیرمرد، آرام و غمگین بسته شد
در میان قهوه خانه… قصه پایان میگرفت
∎
امیر دادویی
یک غزل از یک رباعی بوسه پنهان میگرفت
چتر خود را باز کردم ،باز باران میگرفت
با حضور «غوک» مرده در کنار جوی آب
وحشت تنهایی مرداب هم جان میگرفت
یک قناری شاهد آواز تلخ ماجراست
او سراغ نعش جفتش در بیابان میگرفت
باد هم در کوچه بید پیر را تهدید کرد
اعتراف از شمعدانیهای بی جان میگرفت
سنگهای کودکی بر شیروانیهای داغ
گربه من تولههایش را به دندان میگرفت
او پک تلخی به سیگارش زد و…خندید باز
پیرمرد قصهها از مرگ تاوان میگرفت
چشمهای پیرمرد، آرام و غمگین بسته شد
در میان قهوه خانه… قصه پایان میگرفت
رهایی
ترنم شهبا
رهایت می کنم، باید که پایان خودت باشی
رها چون باد، چون موی پریشان خودت باشی
همه دیوارهای خانه خالی، عاشق این اند:
شبی توی اتاق خویش مهمان خودت باشی
خدای خود شوی ،پیغمبر خود باشی و نازل کنی خود را
چه حالی می دهد وقتی مسلمان خودت باشی
چنان که ابرها سایه به سایه در پی اَت بودند
نترس ای خوب! میخواهند باران خودت باشی
پیاده رو شدن، آن قدرها هم کار سختی نیست
نگاهم کن، فقط کافی است از آن خودت باشی
مرا گنجشک ها، بن بستها، حتّی سپوران هم
قسم دادند بگذارم خیابان خودت باشی
تو هم در حسرت دستی که رفت از دست خواهی ماند
اگر مانند من در فکر دستان خودت باشی
سرت را از خیال شانه های شهر خالی کن
مقدّر گشته در این شهر پایان خودت باشی
code