اشاره: بخش نخست گفتگو با یکی از اندیشمندان حوزه فلسفه در خصوص سینما و به ویژه سینمای مرحوم کیارستمی در شماره پیش از نظر خوانندگان گرامی گذشت. اینک بخش دوم و ادامه سخن:
اما آیا ایده فیلمها کارکرد ایدئولوژیک دارد؟
کارکرد ایدئولوژیک یا رهاییبخش ـ اگر دومی از سینما ساخته باشد ـ نه به ذهن و نیت کارگردان مربوط است، نه به ناخودآگاه فیلم یا فیلمساز به لحاظ روانکاوی. سینما به لحاظ ساختاری تودهای یا مردمی است و کارکرد ایدئولوژیک به آن چیزی است که به مردم منتقل میشود و در جهان فیلمهای بسیاری با کارکردهای مؤثر ایدئولوژیکی ساخته میشود؛ همانطور که در شوروی سابق ساخته میشد. وضعیت کلی آنطور که بونوئل فکر میکرد با سینما زیر و رو نشده است؛ اما قابل تحمل شده است. سینما در کل ایدئولوژی بالقوه بوده و سینمای کیارستمی چون ضدسینمای تاکنونی سلباً و نفیاً علیه سینمای تاکنونی است.
آیا ایده فیلمها چطور؟
من فکر می کنم هر کس حق دارد از آنچه در ذهنش میگذرد و آن را درست میداند حرف بزند، فیلم بسازد و نقاشی کند. مؤلفهای که مطرح کردید، اتفاقا یکی از نشانههای مکرر در سینمای کیارستمی است.
حافظ که خود اهل قدرت نبود تا چه حد مسئول سوءاستفاده سیاسی از این تئودیسه است؟ این پرسش امروزه جدیتر است.آیا کیارستمی به دلیل مسئولیت سیاسی و اجتماعی که پای اخلاق را به میان میکشد، باید از عرضه سینمایی ایده قضا و قدر دست بردارد؟
یک وقت فیلمساز جهانبینی خودش را بازنمایی کرده است و یک وقت قصد داشته به ایدئولوژی مسلط کمک کند. ما که از قصد کسی خبر نداریم. پس فقط میتوانیم بگوییم نه فقط کیارستمی، بلکه خیلی از فیلمسازان دیگر ـ چه در ایران چه در جهان ـ درباره تصادف و تقدیر تصویرپردازی کردهاند و ایده خود را بیان نمودهاند؛ در «مکبث» از آغاز پایان پیشبینی میشود. در «مسافرانِ» بیضایی پایان از همان آغاز اعلام میشود. نمیشود گفت که هر کس اندیشه خود از تقدیر و تصادف را بیان کرده با ساز قدرت همساز شده است، مگر اینکه آشکارا همچون سرگئی بوندارچوک از جیب ملت شوروی هزینه گزافی را صرف ساختن فیلم بیمایهای چون «جنگ و صلح» کرده باشد. ما فقط میتوانیم آثار را نقد کنیم.
آیا همین جا میشود به اختصار نقدی بر مضمون راههای کیارستمی داشته باشیم؟
تصادف وجود دارد. در هر راهی همه چیز با تصمیم و ارادة «من» تعیین نمیشود. «من» اساساً میلی مستبدانه دارد. «من» میخواهد نقش خود را بر راه بزند و آن را با این نقش پر کند؛ اما همواره این میل ناتمام میماند. «من» خود را به یک «او» وصل میکند یا از سر اعتقاد یا برای پیشروی خود. این«او» چون با منهای دیگر مواجه میشود، یا باید آنها را تابع کند یا از سر راه خود بردارد. این آغاز سیاست است و دلیل مواجهه دمکراسی به عمیقترین وجه آن. این به آن معنا نیست که جامعه دمکراتیک کل یکپارچه و بیخلل است؛ اما رفع خلل دمکراسی با دمکراسی هرچه بیش گردد. من همه شکافهایی را که چپهای نو و منتقدان تندرو نشان میدهند، قبول دارم؛ اما تغییر وضعیت کلی بدون مردم، راهی امتحان پس داده است که از گولاکها و آشوویتسها سر درآورده است.
جنبشهای کنونی خاورمیانه و آفریقا بسیار امیدبخشاند. این جنبشها نه تنها دمکراسی خواهانهاند، بلکه بدن مجروح دمکراسیِ تاکنونی را نیز بر دوش میکشند. رسانه اینترنت، توپوگرافی افقی از خانه به خیابان و از خیابان به خانه، مشارکت هر کس که قدرت خرید یک کامپیوتر دارد، خاکسپاری انقلابهای هرمی، امکان فعالیت مدام عقلانیت افشاگر جمعی و عوامل دیگر نوید شکل تازهای از انقلاب را میدهد که جهان را منقلب خواهد کرد. تاکنون دولت ـ ملتهای دمکراتیک دمکراسی را برای خودشان میخواستند. اکنون جهان دارد دمکراتیک میشود. فکرش را بکنید: دمکراسی سوئیس تا کنون عمدتا با پول کثیف همین دیکتاتورهای خاورمیانه اداره میشد! محافظ پولهای نامشروع آنها و همزمان پناهدهنده مخالفان آنها با صرف اندکی از سود آن پولها بوده است! این یعنی حرکت به سوی دمکراسی هرچه بیشتر. بنابراین اگر کسی درد سیاسی دارد، بیش از تکیه بر بحث تصادف و تقدیر آن منهای یکهتازی را هدف قرار میدهد که از فرط استبداد هر گونه تصادفی را منکر میشوند.
آیا عکس آن نیز همین مصداق را ندارد؟
به لحاظ بهرهبرداری ایدئولوژیک قدرتها چه بسا از یکهتازی من خطرناکتر است. دلیل مواجهه دیگر دمکراسی چیزی است که من با وامگیری از ملاصدرا اسمش را «اشتداد وجود اجتماعی» میگذارم. این اشتداد که خاص عصر ماست، صرفا کمّی نیست، بلکه تغییری کیفی است. مسلما آنچه صرفا نگاه و نگرشی فردی است، محبوس در ذهن فرد است و اگر بینالاذهانی شود، محمل گریز از مشارکت اجتماعی میشود؛ اما اگر مقصود آن باشد که فیلمهای کیارستمی دعوت به این گریز و تخدیر میکند، موافق نیستم. کودک در «خانه دوست کجاست» با هدفی مشخص از آغاز تا پایان میدود و تلاش میکند. آنجا که تصادفا به پیرمردی برمیخورد، نشانی را میپرسد. تضاد میان حرکت کند و بیشتاب پیرمرد و گامهای پابدو پسرک چیز دیگری را میگوید که میتوان این طور چکیدهاش کرد: تصادف و قضا و قدر ممکن است در هر راهی پیش آید، اما آن به دست تو نیست. سهم تو آنی است که میتوانی، پس به آن متکی باش. حرفی هم از خود اضافه کنم. در زمانه اشتداد وجود اجتماعی هیچ وضعیتی بهتر نمیشود مگر با مشارکت همه.
کدام یک از فیلمسازان با این پیام فیلم ساخته است؟
من به اصغر فرهادی امید زیادی دارم.
چرا؟
برای اینکه این فیلمساز هدفش انقلاب در سینما نیست. درد اجتماعی دارد. شعار نمیدهد. مغزشویی نمیکند، از تجربیات تکنیکی تاکنونی و امکانات سینما خیلی خوب بهره میگیرد، اما نه در صدد سبکآفرینی است و نه احوال شخصیه خود را به مردمی که احوالی دیگر دارند، عرضه میکند. به مردمیبودن سینما وقوف دارد. تکنیک را برای بازکردن چشمها به کار میگیرد نه بستن آنها و فیلمسازی همین به کارگیری تکنیک است و نمیتوان از آن انتظار داشت که امر قدسی و نیروانا را نشان دهد مگر برای هالهافکنی و زیباسازی واقعیات تلخ و رنجبار.
فیلم او با وضعیت اجتماعی در ایران مناسبت دارد و بسیاری از هنرمندان بزرگ از آنجا که بهراستی ملی بودهاند، جهانی شدهاند. اولیس جیمز جویس سخت ایرلندی است؛ آثار تولستوی و داستایفسکی عمیقاً روسیاند. وضعیت اجتماعی قرن نوزدهم فرانسه را از رمانهای بالزاک بهتر میتوان دریافت تا آثار مورخان. سینمای فرهادی بخشی از تاریخ زنده همزمان با زمانة ماست؛ تاریخی که از زبان قدرتمندان نوشته نمیشود. سینمای کیارستمی تاریخ کیارستمی است؛ تاریخ سوژه منفردی است که نگاهش با عدسیهای دوربین و چشم هود سینما کشمکش میکند؛ چشمی که به ناگزیر میان ذهنیت فیلمساز و عینیت آنچه بازمیتاباند، میانجیگری و وساطت میکند.
آیا گرایش این ذهنیت به طبیعت و مردم روستا و راههای پرابهام و پرهیز از جلوههای ویژه و صدابرداری با استفاده از نابازیگرهایی که با لهجه خودشان حرف میزنند. تلاشی برای جلوگیری از دخالت ذهنیت پشت دوربین نیست؟
تلاشی برای واقعنمایی ایده و دریافت فیلمساز است.
چرا؟
چون این روستایی که فیلمساز نشان میدهد، بسیار زیبا و معصوم است و در هر حال هر تلاشی هم که برای بازتاب واقعیت به کار رفته باشد، نتیجهاش واقعیت بازتاب درآمده است. کاملا روشن است که این روستا چیزی از وضعیت کلی و مناسبات اجتماعی روستاهای ایران را نشان نمیدهد. داستایفسکی شهر سنپترزبورگ قرن نوزدهم را هنریترین شهر جهان میخواند؛ اما فکر می کنم همه مفسران آثار او معتقدند که این سنپترزبورگ داستایفسکی بود. قرار هم نیست که همه فیلمسازها پرده از واقعیات اجتماعی بردارند. فیلمهای برگمان سرشار از اندیشههای فلسفی فیلمساز است. موضوع «نور زمستانی» ایمان و تزلزل ایمان و غیاب خدا در عصر اتم است. برگمان وضعیت معلق و ندانمکار همان کشیشی را نشان میدهد که کانت در «روشنگری چیست» مثال میزند. کانت میان کاربرد خصوصی و عمومی عقل فرق میگذارد. وی میگوید این کاربرد در قلمرو خصوصی مثلا در اداره یا کلیسا یا ارتش تا حدی جایز است که نظم امور به هم نخورد. کشیش تا وقتی خادم نهاد کلیساست، باید تزلزل ایمانش را نشان ندهد؛ اما در قلمرو عمومی تا دلش میخواهد، میتواند علیه ایمان مطلب بنویسد.
توماس اریکسون در نور زمستانی کشیشی است که ایمانش مدتهاست سست شده، اما همچنان باید مجری مراسم نیایش و واعظ مسیحی باشد. سینمای برگمان صرفا فلسفی نیست، بلکه آنچه را فلسفه از نشان دادنش عاجز است، به نحوی نافذ و درخشان بر پرده سینما میآورد. کلوزآپهای چهرهها در سینمای برگمان عذاب و درد و شادی انسانها را در زمینه مناسبات و روابط خاص آنها طوری زنده میکند که از هیچ هنر دیگری بر نمیآید. توماس اریکسون به رغم چهره عبوسش، فیلسوفی نیست که یک آموزه فلسفی خشک را بازخوانی کند؛ یک فرد زنده و دارای گوشت و پوست و روح است که خودش دچار معضل شده است. برگمان مضمون فیلم را در بازیهای زنده و مینیاتوری و نور و رنگ و صحنهآرایی دقیق و هوشمندانه همسان میکند. فرم و محل بیان در سینمای او با آنچه بیان میشود، متناسب و جدانشدنی است، به طوری که هنگام دیدن فیلمهای او این احساس که ما داریم فیلم میبینیم به وجود نمیآید.
سینمای کیارستمی نیز سینمای بیان اندیشههای شبهعرفانی فیلمساز است؛ اما گاه از طریقی نامناسب و با حذف تکنیکهایی که امثال برگمان از آنها نهایت استفاده را میبرند. سینما همین کاربرد تکنیک است. تصاویر برگمان با آن همه تمهیدات تکنیکی و فرمال مصنوعی نمینمایند. روستا و راه و طبیعت در سینمای کیارستمی اگر بناست چیزی از هستی ابژکتیو را بازنمایی کنند، ناموفق است و اگر بناست نقش خیال شبهعرفانی و تائوئیستی فیلمساز را منتقل کنند، باز هم ناموفق است، نه از آن رو که فیلمساز در بهرهگیری از امکانات سینمایی (امکاناتی که در نهایت به یک دوربین دیجیتال تقلیل مییابد) ناتوان است، بلکه چون آن مسائل عرفانی که بعضیها در سینمای کیارستمی میبینند، در سینما نمیگنجد مگر به آن بتوارهای تبدیل شود که انسانهای مدرن امروزی از دائو و ذن بودایی و رومی میفهمند.
تفکر باید در موضعی قرار گیرد که از افسون نام و آوازه و همین طور نفرت یا شیفتگی پیشینی رها باشد. از همین موضع مثنوی را بخوانید. در این صورت با اثری شگفتانگیز مواجهیم، با طرحی تو در تو و متبادرات ذهنی وافر و پربار و تلمیحات و اشارات بسیار و طنزها و هجوهای گیرا و نبوغآمیز٫ حتی ترجمه آن به انگلیسی احتمالا به دلایلی شبیه آنچه عرض کردم، از پرفروشترین کتابها میشود. البته ناچاریم افتخار کنیم ادبیات کلاسیک فارسی است و به قول مارک تواین «کتاب کلاسیک کتابی است که به آن افتخار میکنند، اما آن را نمیخوانند!» اما مثنوی مرکز و لبّی دارد و آن عرفان است و عرفان به قول ابنسینا یک تجربه است. برگردانهای مثنوی و تمامی دیوان شمس شرح و بیان چنین تجربهای است و انگارة آن اینهمان شدن من و یک «او»ی متعالی و لایتناهی است: که یکی هست و نیست جز اور وحده لا الله الا هو. در جهان مدرن این هو یا او نیست. هرچه هست جز اوست. در جهان پیشامدرنش را نمیدانم چون تجربه اساسا دانستنی نیست، آزمودنی است.
نیست یا نمیتواند باشد؟
خب، وقتی چیزی را تجربه نکردهایم دربارهاش باید از دیگری بشنویم. کدام دیگری است که در کیفش انواع و اقسام اوراقی نباشد که زندگیاش، جایگاه اجتماعیاش، رابطهاش با قدرت و همه بیمها و امیدهایش به آنها وابسته نباشد. پس حق داریم اداهای عرفانیاش را باور نکنیم. و تازه این تجربه فردی و شخصی است و در تغییر وضعیت کلی که در زمان ما سخت با آن درگیریم، تأثیری ندارد جز به صورت نوعی تنوع و زنگ تفریح. سینما مثل همه هنرها و بلکه بیش از همه هنرهای دیگر، جنبه حسانی دارد؛ یعنی خطاب آن اول به حس و سپس به احساس و اندیشه است.
سینما امر انتزاعی را در امر انضمامی و معقول را در محسوس و کلی را در جزئی نشان میدهد. بنابراین وقتی هاله نور مقدسین را نشان میدهد، به قول آدرنو آن هاله نور فلورسنت است! امر متعالی و مقدس فرض برآن است که ورای انتزاعی و انضمامی است. اینطور بگویم که سینما امر متعالی را نشان نمیدهد، بلکه امری را متعالی جا میزند. ویکتورشوستروم در «توت فرنگیهای وحشی» نقش پرفسور پیری را بازی میکند که با عروسش (اینگرید تولین) روانه راهی میشود. مقصد دانشگاهی است که قرار است به پرفسور دکتری افتخاری بدهد. در ضمن عروس پرفسور با شوهرش رابطه پرتنشی دارد. اینجا نیز از قضا بخش عمده ماجرا در «راه» میگذرد. از جهاتی میتوان آن را با «راه» در «طعم گیلاس» مقایسه کرد. همایون ارشادی با اتومبیلش به دنبال کسی میگردد که در مرگ خودخواسته به او کمک کند. از گذشتهاش و علت تصمیمش چیزی نمیدانیم. در ظاهر مشکل مالی ندارد، و مرفهتر از همه کسانی است که در راه به آنها برمیخورد و هیچ کدام میلی به مردن ندارند. میان آنها و مرد مرفه نیز پیشتر هیچ نسبت و رابطهای نبوده است.
نگاه همایون به آنها مصداق مفهوم فلاتور (پرسه گرد) است که والتر بنیامین در توصیف یوزف کا در محاکمه کافکا از بودلر وام گرفته است. فلانور کسی است که در خیابانها پرسه میزند و همه چیز را از دور و بدون تماس میبیند و فکر میکند با این تماشای گذرا، شناختی کلی پیدا کرده است. ارشادی انگار از سیارهای ناشناخته آمده است. سرانجام او گویا از راه مرگ به زندگی میرسد؛ اما هیچ وصفی از مرگ که چیزی بیش از دفن شدن به ما بگوید، وجود ندارد. اشخاصی که در راه پیدا میشوند، زندگی چندان خوبی ندارند که بتوان گفت به ارشادی درس شکر بدهند. فقط امید و دلبستگی درونی آنها به زیستن میتواند مطرح باشد که قهرمان فیلم پیشتر هم در هر کجا بوده میتوانسته از رفتگر و کارگر و گدا بیاموزد. از این رو میگویم: انگار از سیارهای دیگر آمده است. پس در نهایت همه فیلم بیان حال درونی اشخاص معمولی برای رسیدن به شکرگویی به سیاق معمول است؛ اما فیلم افزودهای هم دارد که در کادر نشانی از آن نیست: زیباسازی زندگی به طور کلی و در هر شرایطی. در توت فرنگیها از نگاه فلانور خبری نیست. انسانهایی میبینیم که از گذشته مناسباتی با هم داشتهاند. عروس از مقام و شهرت پرفسور تقدسزدایی میکند. گفتگوها طرفین گفتگو را درگیر میکند.
