امروز شکر کردم که زن هستم!
صاحبخبر - احساسی نشان میدهد نویسنده این یادداشتها یک زن است. زنی که در لابهلای شوق دیدن ضریح مقدس کاظمین اشک در چشمهایش جمع شده و به زمزمه برای مولایش از درد دلها و حاجتهایش میگوید و امیدوار است با گفتن آنها حاجتها برآورده شود. در این میان لازم است به مسأله مهمی اشاره کنیم. بر اساس آنچه در نوشتههای این زن آشکار است، درد و رنج همیشگی زنان در آن روزگار است که در مقدمه کتابش به تصحیح «رسول جعفریان» و «کیانوش کیانی» هم به این موضوع اشاره شده است. مردها حرف خودشان را به کرسی مینشانند! در مقدمه کتاب روزنامه سفر عتبات و مکه، سکینه سلطان وقارالدوله اینچنین آمده است:«بیاعتمادی زن نسبت به خودش در دوره قاجاری، دراین سفرنامه آشکار است. این نکته را در جای جای این سفرنامه میتوان به دست آورد. بارها اشاره میکند که مردها هر چه بخواهند انجام داده و حرف خود را به کرسی مینشانند. وی آرزوی زیارت مرقد حضرت زینب را داشته اما امکان رفتن به دمشق با مسیری که کاروان داشته نبوده است:«من بیچاره مبلغی پول دادم آخر هم زیارت حضرت زینب مرا نبردند. حالا برای من زبان هم دارد. زن هر کس که باشد مردها حرف خودشان را به کرسی مینشانند.» نگاهی جاهلانه به زن بودن! جالب اینجاست که این زن یعنی وقارلدوله زنی اشرافی و مهمتر از همه همسر بزرگترین پادشاه قاجار بوده است. اما با وجود این همه قدرت و اعتبار، آن باور جاهلانه ضعیفه بودن را در خود و زنان دیگر متأسفانه احساس میکرده است تا جایی که در یادداشتی با توجه به مسألهای آورده است: «من بیعقل ناقص ضعیفه چه عرض کنم که شایسته این بزرگوار باشد. زن چه عقل دارند که من باشم. عدم عقل من همین جا شهادت میدهد که امروز صبح از ترس باران مثل باران گریه میکردم و وقت نوشتن این مختصر (جملات) روز شنبه را فراموش کردم. شنبه را ننوشتم و خط کشیدم و در تحت (زیر روز) جمعه نوشتم. اشتباهی کوچک و سرزنشی بزرگ! سکینه سلطان با اشاره به چنین اشتباه کوچکی که امکان دارد برای هر شخصی بیفتد خود را چنان سرزنش میکند که بیعقل بودن خود را به عنوان یک زن میپذیرد. در واقع یکی از علتهای این مسأله ریشه دربیاعتمادی به نفس زنان در آن روزگار داشته است. او در ادامه یادداشت باز نوشته است: «...اینجا معلوم میشود که من بیچاره از عدم عقل این نوع (به این صورت اشتباه) نوشتم...معلوم است باقی زنهای دیگر را هم بدنام کردم. چه کنم؟ خدایا آخر چقدر عذر بدتر از گناه بیاورم». سکینه سلطان زنی با سواد و مدیر البته باید به این نکته هم دقت داشته باشیم که نویسنده این نوشتهها که خود را بیعقل و ضعیفه و ناقص عقل معرفی کرده است زنی است با سواد و فرهیخته که در تمام مسیر چنین سفر طولانی به غیر از اینکه روزنامه یا همان سفرنامهای ماندگار را نوشته است، وظیفه نوشتن گزارش دقیق مخارج را از کلی و جزئی بر عهده داشته است. مسئولیتی بسیار سنگین و دقیق که مطمئناً یک انسان بیعقل و ناقص عقل و ضعیفه نمیتوانست بر عهده بگیرد و به آن دقتی که در یادداشتهایش آمده است ثبت کند. بدخطی یادداشتها و غصه خوردن! اما با بررسی بیشتر یاداشتهای وقارالدوله به روحیه حساس و شکننده او هم پی میبریم که باعث شده است در بعضی از زمانها او را به رنج انداخته و گریه او را درآورده باشد. او یکجا حتی از بدخطی خودش مینالد و نومیدانه مینویسند: «امروز تازه یادم آمده که بد خطم و باید خوانندههای این خط بفرمایند: ای نویسنده از برای خدا نوشتن به دیگری فرما (به دیگری بگو بنویسد) یا چنان بنویس خوانده شود، یا خودت همراه نوشته بیا....». خدا قسمت کند که خودم برای ایشان بخوانم! در آخر این نوشتهها که کلی این زن خودش را به خاطر بد خطیاش سرزنش میکند در جواب کسانی که در خیالش میگویند چرا اینقدر بد خط نوشتهای، خود را اینچنین آرام میکند که: «...من هم در جواب عرض میکنم که آدمهای خوش خط (در) این سفر همراه من نبود. اخوی هم که تشریف دارند، این قدر زحمت میکشند که دیگر نمیتواند این سفرنامه را هم بنویسند و خودم هم نمیتوانم بنویسم. آسانتر از همه آن است که خودم هم همراه نوشته بروم که هم آنها را ببینم و هم خط خودم را بخوانم. بعد از رسیدن به مقصود (مقصد) خدا قسمت کند که خودم برای ایشان بخوانم.» آرزوی رفتن به بازار مکه از آنجایی که به رسم آن روزگار و شاید هم هنوز هم باید یک مرد محرم با زنی که قصد سفر داشت همراه میشد، برادر وقارالدوله به جای شوهرش که در مأموریت بود این زن را همراهی میکند و تمام کارهایش را انجام میداده است. اما نه آنطور که آرزوی این خانم قجری بوده است چرا که در یادداشتی اشاره کرده است: «زیاد غصه خوردم که این حال نداری (بیحوصلگی) یک دفعه بازار بروم، یک چیزی بخرم و هم بازارها را تماشا کنم. اگر چه احوال هم داشتم. داداشم مرا به بازار نمیبرد. من عربی بلد نبودم که خودم بروم. اهل مکه هم یک کلام فارسی بلد نیستند.» خوشحال شدن از مرد نبودن! اما همین زن سکینه سلطان با تمام این حرفها که خود را سرزنش میکند و از زن بودنش میرنجد در جایی خدا را شکر میکند که زن است و مرد نیست. وقتی او به مکه میرسد و میبیند که حاجیها که سرشان باز است چقدر به زحمت افتادهاند، خدا را شکر میکند که مرد نشده است: «این حاجیها سر باز با این قدیفه روی شانههایشان بیچارهها اینقدر این طرف و آن طرف بدوند که هلاک بشوند. امروز شکر کردم که زن هستم و با این زبان نافهمها نباید اینقدر سرو کله بزنیم»!∎