شناسهٔ خبر: 14981597 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: آرمان امروز | لینک خبر

برشی از «سایه باد»

صاحب‌خبر -

وقتی خواندن دست‌نوشته نوریا مونفورت را تمام کردم، سحر شده بود. آن داستان سرگذشت من بود. سرگذشت ما. در قدم‌های گمشده خولیان کاراکس اکنون قدم‌های خودم را بازمی‌شناختم که دیگر گریزناپذیر بودند. بلند شدم، اضطراب و تشویش مرا می‌بلعید. شروع کردم به قدم‌زدن در اتاق، درست مثل حیوانی که در قفس باشد. تمام تردید‌ها، بدگمانی‌ها و وحشت‌هایم اکنون بی‌اهمیت در خاکستر محو می‌شدند. خستگی، عذاب وجدان و ترس بر من غلبه می‌کرد، اما قادر نبودم آنجا بمانم، می‌خواستم خود را از نتیجه اعمالم پنهان کنم. دست‌نویس تاشده را در جیب داخلی آن گذاشتم و از پله‌ها پایین دویدم. وقتی از در اصلی خارج شدم، بارش برف آغاز شده بود و آسمان به صورت اشک‌های کُند نور که بر نفس می‌نشست و از میان می‌رفت، ذوب می‌شد. به طرف میدان کاتولونیا دویدم. وسط میدان، شبح تاریک پیرمردی یا شاید فرشته‌ای فراری نمایان شد، با موی سفید و فرورفته در پالتوی خاکستری. شاه سحرگاه، نگاهش را به‌روی آسمان بلند می‌کرد و بیهوده، درحالی‌که می‌خندید، تلاش می‌کرد دانه‌های برف را با دستکش بگیرد. از کنار او که رد می‌شدم نگاهم کرد، انگار می‌توانست با یک نگاه گذرا روحم را بخواند. چشمانش طلایی بود، مثل سکه‌های جادویی در ته یک حوض.