وقتي ناشران كتاب كوشيدند محصول جديدشان را به پوششي نو بيارايند به لغت «ملاقاتها» برخوردند. نمونههايي ساختگي مثلِ «جان لوكاره داستايفسكي را ملاقات ميكند» براي تريلري با گرايشات متافيزيكی؛ «پي. جي. وودهاوس سوفوكل را ملاقات ميكند.» براي تراژدي-كمدياي كه در آخر هفتهاي در انگلستان رخ ميدهد؛ اين اصل حقيقتی است که اينجا نیز ادامه پيدا ميكند: «ماركز امبرتو اكو را، و اکو بورخس را ملاقات ميكند.» براي گستردن نمايشي سحرآميز و بهطرز آزاردهندهاي خدعهآميز و شگفت توسط كارلوس روئيسثافون در رمان «سایه باد».
قصه رمان «سایه باد» در سال ۱۹۴۵ در بارسلونایی میگذرد که به دلیل جنگ داخلی اسپانیا درهمشکسته و غمانگیز شده. درواقع در خلال داستان، آنچه از وحشت دیرپای جنگ برجای مانده، دستمایه موضوعی پوسیده در پوششی از حالاتی ساختگی و پرتنش است. دنيل، پسربچه ده سالهاي كه به طرز خوفناكي براي مرگ مادرش از سالها قبل غصهدار و محزون است توسط پدر كتابفروش مشتاقش به گورستان كتابهاي فراموششده برده ميشود، در اين هزارتوي بورخسي هر كتاب در انتظار كسي است كه او را انتخاب و قسمتي از زندگياش كند و بهواسطه آن زندگي از دسترفتهاش را از نو بسازد. بيشتر به دليل جذابيت تاثيرگذار جلد كتاب، دنيلِ كوچك، رماني برميدارد كه همنام همين رمان يعني «سايه باد» است و اين يكي نوشته نويسنده گمنام اسپانيايي خوليان كاراكس است. انتخابي كه زندگي او را به طرز ملودراماتيكي شكل ميبخشد، با روانهكردن او همچون مردي جوان، پنج سال بعد در جستوجويي گوتيكوار و زننده كه هسته مركزي و پيچيده رمان روئيسثافون را تشكيل ميدهد و همزمان در ميان ديگر جستوجوهاي درهمبافته و دراماتيك كه به دهه بيست برميگردد، اين رهايي عجيبي براي تراژدي تلخ خود كاراكس به همراه دارد. دنيل در بزرگسالي درگير دنبالكردن معماي خولیان كاراكس میشود كه گمان ميرود در شروع جنگ داخلي كشته شده. جستوجويش هنگامي شروع ميشود كه او به ناپديدشدن عجيب همه رمانهاي كاراكس به جز كپي خودش و كپيهاي مختلف ديگران در گورستان پي ميبرد. براي سالها مردي كه به خود نام كاراكس را داده همه آن رمانها را خريداري كرده و در سري آتشسوزيهاي كوچكي سوزانده و سرانجام در حريقي بزرگ، كل موجودي انبار ناشر را نابود ميكند. دنيل تحقيقاتش را از ميان زنجيرهاي از روياروييهايي با شخصيتهاي مرتبط با كاراكس پيش ميبرد. هر كدام دور باطل متفاوتي را پيش ميكشند كه سرانجام معماهاي نويسنده و شخص آتشافروز را به يك جا ختم ميكنند. سرايدار از دوران بچگي پردردسر كاراكس ميگويد، زني به فراست او را از سالهاي نويسندگياش در پاريس به ياد ميآورد. واضح است كه او عاشقش شده بوده اما انكار ميكند كه معشوقهاش بوده، انكاري كه ما بعدتر به كذببودنش پي ميبريم. نامهاي عاشقانه اتفاقي و بهطرز مرموزي پيدا ميشود كه به رابطه نافرجام کاراکس در دهه بيست با پنهلوپه اشاره ميكند. مرشديِ مشتاقانه پدرش نسبت به كاراكس جوان به خشمي ديوانهوار تبديل ميشود وقتي به رابطه آنها پي ميبرد، مرد جوان به پاريس ميگريزد. پنهلوپه به طرز هولناكي جان ميسپارد، محبوس در اتاق و بچه بهدنياآوردني بدون مراقبت و جيغ و فرياد و ضربههايي كه ناديده گرفته ميشوند. به دليل بسياري چيزهاي ديگر در «سايه باد» خشم اين پدر حتي بسيار پيچيدهتر از آن است كه به نظر ميرسد و فقط خيلي جلوتر در طول مسير بازي ليلي دنيل آشكار ميشود. در بخش جذابي يك كشيش راجع به حلقهاي از دوستان مدرسهاي سخن ميگويد؛ كساني كه بزرگ شدند تا به دو دسته حاميان فدايي كاراكس و دشمنان نفرتانگيزش تقسيم شوند. فامرو، يكي از دسته دوم و بدذات از همان ابتدا، به سمت شكنجه و ترور منحرف ميشود، ابتدا در سمت جمهوریخواهي و سپس براي پليس فرانكو. او كينهجويي مرگبار كاراكس و سالها بعد دنيل است. اين مضاعفشدن جستوجوكنندهها و اهدافشان سراسر ادامه پيدا ميكند. اين پيام گورستان را كامل ميكند كه: كتابهايش زندگي كساني كه آنها را رهانيده و خواندنشان را ابتدا از آن خود و بعد دگرگون ميكنند. درحاليكه دنيل كودك توسط شخصيتي مرموز، از ريخت افتاده و متعفن از بوي كاغذ سوخته - كسي كه كتابهاي كاراكس را نابود كرده- تعقيب ميشود. آنچه در پي ميآيد اگرچه بعد از آشكارسازيهاي متناوب و نقطه اوج خشن و مبسوط يك تراژدي به حساب نميآيد اما با اينحال تحت آن طراحي شده و پيآمدش براي دنيل و بئاتريس پيشنهاد تسكيني موقتي است. روئيسثافون براي ما رژهاي از پرسوناژها و داستانهاي خشن و اغواگر را به نمايش ميگذارد. رمانش در جرياناتي از امیال، انتقام و معماهايي موج برميدارد كه مثل لايههاي پياز يكييكي كنار ميروند، بااينهمه اصرار به غرقشدن در گذشته هم وجود دارد. بعضي وقتها اين معماها وجه ماورای طبيعي به خود ميگيرند. شخصيتهايي ظاهر ميشوند كه با ارواح احاطه شدهاند تا هنگامي كه آنها به چيزهايي حتي هولناكتر تن ميدهند، صداي تركبرداشتن كف اتاقهايي واقعي كه از زير با پوسيدگي واقعي فرسوده شده و رو به زوالاند. سرسختي سرنوشتهاي انساني از سرنوشتهاي در حصار ارواح هم ميتواند شومتر باشد. ملودرام و پيچيدگيهاي «سايه باد» ما را به گردشي خشن میبرد - گردشي كه البته به ندرت ميتوان احساسش كرد ـ كه پيچ تند خمبرداشته با تكانهاي نفسگيرش را نشانمان ميدهد. با اينهمه اينجا چيزهاي بيشتري براي گفتن وجود دارد. فرمين، نوچه دنيل، مامور جمهوریخواه سابق بهطرز شنيعي توسط فامرو شكنجه شده و به گدایی رهسپار میشود، او سانچوي دوران ماست. تحت اين اميال و ولع تاريخي، از باقيماندههاي روزنامهاي كه او خودش را در آن پيچانده، فرمين گزارش اغراقآميزي راجع به سدهايي كه توسط دولت فرانكو ساخته شده ميخواند. «اين فاشيستها همه ما را به نژادي از قديسان و قورباغهها تحويل دادند.» (دههها قبل در مادريد، راننده تاكسياي كه در ترافيك به خاطر رژهاي نظامي متوقف شده، با عصبانيت غرولند ميكند: «كي به اين نياز دارد؟ وقتي رژه دانشمندان حالا آن چيزي است كه ميشود ديد.») بر اين اساس، بورخس و اكو از ميتينگ دزديده ميشوند. گابریل گارسيا ماركز باقي ميماند با يورشهاي جادويياش كه اساسا در خدمت غم و اندوه محسوس، تفكرات و نبوغ شخصيتهايش و كارداني آنها با وجود تاريخها و جغرافياي كنترلناپذيرش است.
*منتقد نیویورکر و نویسنده برنده پولیتزر نقدنویسی و جایزه انجمن منتقدان آمریکا
∎