مادران بنده و امثال بنده در خانههاشان وضع حمل میکردند (البته همین الان هم، یعنی در سالهای اول قرن بیست و یکم میلادی، وضع زایمان ـ تناسل و تولید ـ در روستاهای دور افتاده ایران و به خصوص در میان ایالات و عشایربه همان منوال است. حالا بگذریم از اینکه زنان حامله عشایر در حین گلّه چرانی یا کوچ از محلی به محل دیگر، بدون ماما ـ قابله ـ وضع حمل میکنند!)
عرض میکردم که نسل ما، در خانههاشان متولد میشدند. بدین شرح که در هر محل و منطقه از شهرها یک مامای تجربی (بدون تحصیل و گواهینامه، یعنی سر خود!) وجود داشت و زمانی که زنی درد زایمان میگرفت، مامای محلّه را خبر میکردند و او ظرف چند دقیقه بر بالین زائو حضور مییافت و زائوی بیچاره را به طریق سنّتی سر خشت مینشاند. عیناً مانند بشر عهد حجر!)
مامای محلّه ما در میدان کهنه کاشان، خانمی محترم و میانسال بود به نام «زن علیخان»، یعنی عیال کسی به نام علیخان که شوهرش در چند سال قبل عمرش را به جنابعالی داده بود. او همسایه دیوار به دیوار ما بود.
من خوب به خاطر دارم که گاهی اوقات، مثلاً در نیمههای شب که مادردرد زادن میگرفت، مرا از خواب بیدار میکردند و به خانه زن علیخان میفرستادند با این پیغام که: «مادرم دردش گرفته، زود خودت را برسان».
تأسیس اداره سجل احوال
و چنین بود که در اوائل سلطنت پهلوی، ادارت آمار و ثبت احوال ـ آنروزها به نام سجّل احوال ـ تأسیس گردید. والدین بچه و نوزاد، بعد از چند سال که از تولّد او گذشته بود،به منظور گرفتن شناسنامه ـ سجل ـ برای نوزاد (و خودشان) به اداره مرقوم مراجعه میکردند و چون روز تولد و حتی سال آن را با گذشت زمان و داشتن چندین بچه قد و نیم قد فراموش کرده بودند، طبق اظهار خودشان شناسنامه مربوط به سه چهار پنج سال کم و زیاد صادر میشد!…
البته در آن سالها تک و توکی اشخاص با سواد هم در شهرهای ایران وجود داشتند که تاریخ تولد فرزندانشان را در صفحه اول قرآن مجید مینوشتند که ضمنا باعث افتخار و تبرک هم بود و صد البته از عوامل طول عمر بچه!
غم نان
تو را اگر غم دندان، مرا غم نان بود
(مهرداد اوستا)
یکی طفل دندان بر آورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟
مروّت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن نزد جُفت
نگر تا زن او چه مردانه گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهد
هرآنکس که دندان دهد، نان دهد
نگارنده کودک اندر شکم
نویسنده عمر و روزی است هم!
(سعدی)
جمع خانواده ما در کاشان به هشت نفر میرسیدند؛ بدین معنی که والدین ما، در روزگاری که تنظیم خانواده مُد نبود، دارای شش فرزند بود. تازه در این خانواده تا حدودی تولید محدود رعایت شده بود! و این در حالی است که بیشترخانوادههای حتی فقیر و گرسنه هم در آن زمان دارای ۱۰ تا ۱۵ فرزند بر مبنای اعتقاد به «هرآنکس که دندان دهد، نان دهد.»بودند و نیز با ایمان به این گفتار که:
غم روزی مخور بر هم مزن اوراق دفتر را
که پیش از طفل یزدان پُرکند پستان مادر را(۱)
تنها خواهر من به نام «طاهره» قبل از من به دنیا آمد و در ۲ سالگی مُرد. دو برادر دیگر من هم به نام امیر ارسلان و احمد نیز به علت بیدوایی و بیدکتری به همین سرنوشت دچار شدند.
پینوشت:
۱ـ و حالا با اعتقاد گروهی از معتقدین به اشعار یاد شده، آنها چه پاسخی دارند درباره این واقعیت که مطابق آمار رسمی از مراکز معتبر تحقیقی بینالمللی، روزانه صدها هزار کودک معصوم در جهان بیانتظام از گرسنگی میمیرند؟!
(روزنامه همشهری ـ ۲۵مهر۱۳۸۴)
code
