شناسهٔ خبر: 29401679 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه عصرایرانیان | لینک خبر

حکایت شیرین بهلول و تقسیم عادلانه

صاحب‌خبر - گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع درباریان را تیز کرده و سلطان به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود.پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند.به روز مذاکره رسمی‌وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است.وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد.بهلول که هوشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان نوازی پرداختند.بهلول روبروی سفیر در آن سوی سفره نشسته بود.پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته.سفیر به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت.بهلول هیچ نگفت.قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی‌از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت.سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد.آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود.بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت.سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.آن‌ها بی خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند.وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه کوزه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است.بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود.وزیر چگونگی آن پرسید.همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت.نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید.من قاشق برداشتم و نیمی‌پیش کشیدم.یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی‌هم از ما.او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم.و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی.وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند و بدین گونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه باف گنده دماغ و فقه خوان خشک مغز بود.

نظر شما