شناسهٔ خبر: 80374034 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

گفتارهایی پیرامون جمهوری سوم (بخش چهارم)

مارکو روبیو؛ سخنگوی کدام غرب، کدام تمدن؟

محمدجواد حق شناس در یادداشتی می‌نویسد: مارکو روبیو با یادآوری جنگ‌های ایران و یونان، از شجاعت، رقابت، افتخار و اراده برتری‌جویی به‌عنوان سرچشمه شکوفایی تمدن غرب ستایش کرد. اما پرسشی بنیادی در برابر این روایت قرار دارد: روبیو سخنگوی کدام غرب و کدام تمدن است؟

صاحب‌خبر -

دیپلماسی ایرانی: مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، هفتم اکتبر در آتن و در برابر یادمان‌های تمدن یونان باستان، از ضرورت بازگشت غرب به عظمت تاریخی خود سخن گفت. او با یادآوری جنگ‌های ایران و یونان، از شجاعت، رقابت، افتخار و اراده برتری‌جویی به‌عنوان سرچشمه شکوفایی تمدن غرب ستایش کرد. اما پرسشی بنیادی در برابر این روایت قرار دارد: روبیو سخنگوی کدام غرب و کدام تمدن است؟ غربی که عظمت خود را در پیروزی نظامی و فرمانروایی بر دیگران می‌جوید یا غربی که دستاوردهای سیاسی‌اش را در آزادی، برابری، مردم‌سالاری و مهار قدرت می‌بیند؟

اهمیت این پرسش هنگامی آشکارتر می‌شود که نقد سخنان روبیو را نه از تهران، بلکه از درون جامعه فکری غرب بشنویم. فرانسیس فوکویاما، نظریه‌پرداز شناخته‌شده آمریکایی، در مقاله «تیموس و سیاست خارجی آمریکا»، منتشرشده در دوازدهم اکتبر، مستقیماً به سخنرانی روبیو پاسخ داده است. او می‌نویسد به نظر می‌رسد نویسندگان سخنان وزیر خارجه آثارش را خوانده‌اند، اما روبیو مفهوم اصلی آن‌ها را به‌درستی درک نکرده است.

موضوع اختلاف، مفهوم یونانی «تیموس» است؛ میل انسان به افتخار، احترام و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن. روبیو آن را نیروی پیش‌برنده تمدن می‌خواند. فوکویاما اهمیتش را می‌پذیرد، اما هشدار می‌دهد که این میل دو چهره دارد: می‌تواند سرچشمه شجاعت، آفرینندگی و پیشرفت باشد یا به سلطه‌گری، خودکامگی و ویرانی بینجامد. تفاوت در هدفی است که قدرت دنبال می‌کند و محدودیت‌هایی که بر آن حاکم است.

فوکویاما در کتاب «پایان تاریخ و انسان واپسین» میان دو گونه میل به شناخته‌شدن تمایز می‌گذارد: «ایزوتیمیا»، خواست برخورداری از احترام و کرامت برابر، و «مگالوتیمیا»، میل به برتری و ممتازبودن. مفهوم نخست از پایه‌های مردم‌سالاری مدرن است و دومی نیز می‌تواند نیروی محرکه پیشرفت باشد؛ مشروط بر آنکه در چارچوب قانون، اخلاق و مسئولیت اجتماعی مهار شود.

او برای نشان‌دادن این دوگانگی، از جورج واشنگتن، آبراهام لینکلن و وینستون چرچیل در یک‌سو و هیتلر، استالین و پل پوت در سوی دیگر نام می‌برد. مقصودش یکسان‌انگاری این شخصیت‌ها نیست؛ بلکه یادآوری می‌کند میل به بزرگی، به‌تنهایی فضیلتی اخلاقی نمی‌آفریند. فوکویاما سپس ترامپ را نمونه‌ای از میل مهارنشده به برتری توصیف می‌کند؛ رهبری که به باور او، بیش از کیفیت داوری دیگران، در پی ستایش و ثبت نام خویش در تاریخ است.

اینجاست که اختلاف فلسفی به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. دولت ترامپ خود را مدافع تمدن غرب معرفی می‌کند، اما منتقدان می‌پرسند رفتار آن تا چه اندازه با ارزش‌هایی سازگار است که غرب مدرن مدعی پاسداری از آن‌هاست؟ سخنان ترامپ درباره گرینلند و کانادا، فشار بر کوبا و تغییر نام خلیج مکزیک در اسناد رسمی آمریکا، هرچند از نظر ماهیت و پیامد یکسان نیستند، نشانه‌هایی از برجسته‌شدن زبان قدرت، مالکیت و برتری‌جویی هژمونیک در سیاست خارجی واشینگتن به شمار می‌روند. پیشنهادهای نام‌گذاری تنگه هرمز و پهنه‌های اقیانوسی نیز این گرایش نمادین را نمایان‌تر می‌کنند.

نمونه جدی‌تر، عملیات نظامی آمریکا در ونزوئلا و بازداشت نیکلاس مادورو در ژانویه ۲۰۲۶ است. دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد این اقدام را مغایر منشور ملل متحد دانست. درباره کارنامه مادورو و وضعیت حقوق بشر در ونزوئلا می‌توان داوری‌های انتقادی فراوانی داشت؛ اما هیچ‌یک به‌خودی‌خود مجوز نادیده‌گرفتن حاکمیت ملی و کاربرد یک‌جانبه نیروی نظامی نیست. پرسش آن است که آیا قدرت یک کشور می‌تواند جایگزین قواعدی شود که قرار بوده همه دولت‌ها، بزرگ و کوچک، تابع آن باشند؟

فاصله‌گرفتن واشینگتن از نهادهای چندجانبه نیز به این پرسش دامن می‌زند. دولت ترامپ در ژانویه ۲۰۲۶ دستور خروج یا توقف مشارکت آمریکا در ده‌ها نهاد بین‌المللی را صادر کرد؛ تصمیمی که آن را دفاع از منافع و حاکمیت ملی آمریکا می‌نامد. بااین‌حال، منتقدان نگران‌اند تضعیف سازوکارهای مشترک، مناسبات جهانی را بیش‌ازپیش تابع اراده قدرت‌های بزرگ کند.

البته غرب هرگز مجموعه‌ای یکدست از ارزش‌ها نبوده است. تاریخ آن، هم تاریخ استعمار، جنگ و برتری‌جویی است و هم تاریخ مبارزه با برده‌داری، گسترش حقوق شهروندی و محدودکردن اقتدار حکومت‌ها. یونان و روم باستان نیز تنها میراث‌دار کشورگشایی نبودند؛ فلسفه، قانون و تجربه مشارکت سیاسی نیز از همان جهان برخاسته است. بنابراین، نقد روبیو زمانی استوارتر خواهد بود که از تقابل ساده‌انگارانه تمدن‌ها فاصله بگیرد و کشمکش میان سنت‌های متفاوت درون هر تمدن را ببیند.

از همین منظر، دیدگاه‌های دیگر متفکران نیز اهمیت می‌یابد. فرید زکریا بر فاصله میان پیروزی نظامی و دستیابی به نتیجه سیاسی تأکید می‌کند.

جان مرشایمر، از منظر واقع‌گرایی، محدودیت‌های قدرت و پیامدهای نادیده‌گرفتن موازنه‌های منطقه‌ای را یادآور می‌شود. ولی نصر بر ضرورت شناخت پیچیدگی‌های تاریخی و اجتماعی ایران و منطقه تأکید دارد و پژوهش‌های تورج دریایی نیز امکان بازخوانی تاریخ ایران و یونان را بیرون از روایت‌های یک‌سویه فراهم می‌آورد. این دیدگاه‌ها الزاماً نقد مستقیم سخنرانی روبیو نیستند، اما انحصاری‌بودن روایت او از غرب و مناسبات جهانی را به پرسش می‌کشند.

فوکویاما در پایان مقاله‌اش، روبیو را به یادآوری اصل برابری انسان‌ها در اعلامیه استقلال آمریکا فرامی‌خواند. این یادآوری فراتر از اختلاف دو اندیشمند و سیاستمدار است. تمدن را نمی‌توان تنها با شمار پیروزی‌ها، گستره سرزمین‌ها یا قدرت ارتش‌ها سنجید. معیار مهم‌تر آن است که قدرت تا چه اندازه در برابر قانون پاسخ‌گوست و کرامت انسان‌ها، حتی بیرون از مرزهای یک کشور، به رسمیت شناخته می‌شود.

برای ایران نیز درس این گفت‌وگو روشن است. دفاع از تاریخ، استقلال و هویت ملی، نیازی به نفی تمدن غرب ندارد؛ همان‌گونه که نقد سیاست‌های واشینگتن نباید به دشمنی با ملت آمریکا بینجامد. مسئله، انتخاب میان شرق و غرب یا برتری یک تمدن بر دیگری نیست؛ مسئله نسبت قدرت با خرد، قانون و کرامت انسانی است.

روبیو در آتن از عظمت تمدن غرب سخن گفت و آشکارا کوشید دولت متبوع خود را نماینده این خوانش یک‌سویه از میراث یونان باستان و تمدن غرب معرفی کند. اما پرسش آغازین همچنان بی‌پاسخ مانده است: آیا عظمت یک تمدن در توانایی فرمان‌راندن بر دیگران و تحمیل اراده خویش آشکار می‌شود، یا در قدرتی که برای خود حد می‌شناسد، در برابر قانون پاسخ‌گوست و کرامت و حقوق دیگر ملت‌ها را به رسمیت می‌شناسد؟/اعتماد

∎​