سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ بهاءالدین مرشدی: ترجمهی تازهی «نازنین» با استقبال مخاطبان روبهرو شده است؛ اثری کمحجم از داستایفسکی که به گفتهی مترجمش، میتواند دریچهای برای ورود خوانندگان امروز به جهان این نویسنده باشد. وقتی با یلدا بیدختینژاد حرف میزدم علاقه عجیب او به زبان روسی و ادبیات این سرزمین به وضوح خودنمایی میکرد. در این روزهایی که گفتوگو را تنظیم میکنم چاپ نوولای «نازنین» که نشرچشمه منتشر کرده، از نود نوبت هم گذشته است و این کتاب همچنان خواننده دارد. با همین رویکرد است که به سراغ مترجم این اثر رفتهام و با او گفتوگو کردهام. این گفتوگو را با با یلدا بیدختینژاد دربارهی این کتاب، ویژگیهای نثر داستایفسکی و دلایل ماندگاری آثار او در ادامه میخوانید.

چه شد که ادبیات روسیه و بهخصوص داستایفسکی به حوزهی علاقه و کار شما تبدیل شد؟
ماجرا از نوجوانی شروع شد. عضو کتابخانهی محلهمان بودم و آنجا کتاب «جنایت و مکافات» را به امانت گرفتم و خواندم. بعد از خواندنش با خودم فکر کردم باید این کتاب را به زبان اصلی بخوانم. برایم سؤال شده بود که اصل این کلمات چه بوده که ترجمهشان تا این اندازه مرا تحت تأثیر قرار داده است. همین تجربه باعث شد به یادگیری زبان روسی فکر کنم. کتاب را با ترجمهی خانم مهری آهی خوانده بودم و هنوز هم اگر کسی بخواهد «جنایت و مکافات» را بخواند، ترجمهی ایشان را پیشنهاد میکنم.
پس داستایفسکی در انتخاب زبان روسی نقش تعیینکنندهای داشته است؟
بله، میشود گفت تقصیر داستایفسکی بود. وقتی اثری اینقدر روی شما تأثیر میگذارد، طبیعی است که بخواهید به متن اصلی آن نزدیک شوید و ببینید نویسنده دقیقاً چه نوشته است. من آن زمان در کتابخانهی محله کتاب را پیدا کردم و خواندم. آن تجربه برایم بسیار مهم بود و مسیر علاقهام به ادبیات روسیه را شکل داد.

به سراغ «نازنین» برویم. استقبال از ترجمهی شما در ایران ظاهراً فراتر از انتظارتان بوده است. فکر میکنید دلیل توجه مخاطبان به این کتاب چیست؟
واقعاً انتظار نداشتم «نازنین» تا این اندازه خوانده شود و مورد توجه قرار بگیرد. هنوز هم دقیق نمیدانم چرا این اتفاق افتاده است. شاید یکی از دلایلش این باشد که خوانندگان میخواهند داستایفسکی بخوانند و با چکیدهای از جهان و آثار او آشنا شوند، اما فرصت یا حوصلهی خواندن رمانهای حجیمش را نداشته باشند. مثلاً ممکن است کسی سراغ «برادران کارامازوف» نرود، چون با کتابی بسیار حجیم روبهروست؛ اما «نازنین» اثری کوتاهتر است که میتواند امکان آشنایی با داستایفسکی را فراهم کند. به نظرم «نازنین» کار بدی هم نیست؛ اتفاقاً اثر قابلتوجهی است و به دوران پختگی داستایفسکی تعلق دارد. تا جایی که میدانم، آن را حوالی دوران نگارش «برادران کارامازوف» نوشته است. همین موضوع برای من اهمیت دارد؛ چون با اثری از دورهی پختگی نویسنده روبهرو هستیم.
چاپ تازهی کتاب با طراحی جدیدی منتشر شده است. این طرحها را چطور دیدید؟
بله، طراحی آقای شهرام کریمی را دیدم و به نظرم با فضای کتاب تناسب داشت. طراحی تازه به کتاب شمایل متفاوتی داده و از این نظر برایم جالب بود.

پیش از ترجمهی شما هم «نازنین» به فارسی منتشر شده بود؟
بله، آقای رحمت الهی پیشتر این اثر را ترجمه کرده بودند. فکر میکنم ترجمهی ایشان در مجموعهای شامل دو یا سه داستان کوتاه داستایفسکی منتشر شده بود؛ «نازنین»، «بوبوک» و احتمالاً «قلب ضعیف». البته ترجمهی قبلی آنطور که انتظار میرفت مورد توجه قرار نگرفته بود. شاید یکی از دلایلش این باشد که زبان ترجمههای قدیمیتر برای مخاطب امروز کمی دورتر به نظر برسد. البته این مسئله دربارهی خود من صدق نمیکند. من آن نوع نثر را دوست دارم و با ترجمههای مترجمانی مثل آقای شهدی، آقای فروشانی و آقای رحمت الهی زندگی کردهام. به نظرم آن ترجمهها ارزش خودشان را دارند؛ اما شاید خوانندهی امروز ترجیح بدهد داستایفسکی را با زبانی بهروزتر بخواند.
وقتی از ترجمههای قدیمی و جدید صحبت میکنیم، این پرسش پیش میآید که آیا نثر خود داستایفسکی هم برای خوانندهی امروز همچنان زنده و قابلارتباط است؟
به نظر من نثر داستایفسکی ویژگیهای خاصی دارد. در بسیاری از بخشها، نثرش تکهتکه است؛ انگار نویسنده در وضعیت تشنج، عصبانیت یا برانگیختگی احساسی نوشته باشد. جملهها گاهی ساختارهای نامتعارفی دارند و متن از نظر نحوی به شکل معمول و مرتب پیش نمیرود. البته این ویژگیها از جذابیت نثر او کم نمیکند. اتفاقاً همین شیوهی نوشتن برای من بسیار جالب است.
داستایفسکی هنوز خوانده میشود و مخاطب خودش را دارد. حتی نویسندگان معاصری هستند که میکوشند از بعضی ویژگیهای نثر او تأثیر بگیرند؛ بهخصوص از شیوهی روانشناختی و پرجزئیاتی که در توصیف شخصیتها به کار میبرد. برای نمونه، میتوان به وادلاسکین اشاره کرد که فکر میکنم کتاب «هوانورد» او هم در ایران منتشر شده است. به نظرم این توجه به جهان روانی شخصیتها و جزئیات ذهنی آنها از ویژگیهایی است که همچنان برای نویسندگان جذابیت دارد.

در میان آثار داستایفسکی، کدام کتاب برای شما جایگاه ویژهتری دارد؟
در حال حاضر داستایفسکی نویسندهی محبوب من در ادبیات روسیه است. همهی آثارش را دوست دارم، اما «یادداشتهای زیرزمینی» برایم جایگاه خاصی دارد.
چه چیزی در «یادداشتهای زیرزمینی» برایتان اهمیت دارد؟
به نظرم این اثر از زمان خودش بسیار جلوتر است. تمام داستان در محدودهای زیرزمینی میگذرد؛ البته در آنجا اتفاق چندانی نمیافتد و بیشتر با روایت و ذهن شخصیت اصلی روبهرو هستیم. شخصیت اصلی نام مشخصی ندارد و او را با عنوان «مرد زیرزمینی» میشناسیم.
اینکه ما بهسرعت وارد ذهن این شخصیت میشویم و با جریان سیال ذهن او همراه میشویم، برایم بسیار جالب است. به نظرم این شیوهی روایت برای قرن نوزدهم بسیار پیشرو است و حتی حالوهوایی مدرنیستی دارد. داستایفسکی در تحلیل روانشناختی شخصیتهایش هم بسیار توانمند است؛ از راسکولنیکوف در «جنایت و مکافات» گرفته تا شخصیتهای «برادران کارامازوف» و پرنس میشکین در «ابله». او به لایههای پیچیدهی ذهن و رفتار آدمها توجه میکند و همین ویژگی آثارش را ماندگار کرده است.
به نظر میرسد یکی از ویژگیهای مهم آثار داستایفسکی همین نزدیک شدن به ذهن شخصیتهاست. آیا این ویژگی در مقایسه با نویسندگانی مثل تولستوی هم خودش را نشان میدهد؟
به نظرم تفاوت مهمی میان داستایفسکی و تولستوی وجود دارد. داستایفسکی معمولاً به ما نمیگوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم. او روایت میکند که بر انسان چه گذشته و دیگران با او چه کردهاند. شخصیتهایش را در موقعیتهای مختلف قرار میدهد و اجازه میدهد خواننده با آنها روبهرو شود.
اما در آثار تولستوی، بهخصوص در بعضی از نوشتههایش، احساس میکنم نویسنده بیشتر به سمت پند و اندرز و قضاوت میرود. حتی در «آنا کارنینا» هم به نظرم شخصیت آنا و دیگر شخصیتها از نگاه نویسنده مورد قضاوت قرار میگیرند. داستایفسکی چنین فاصلهای با شخصیتهایش ندارد. شاید خودش را برتر از آنها نمیبیند و به همین دلیل میتواند به جهان درونیشان نزدیک شود.

این تفاوت را در مواجههی دو نویسنده با مسئلهی مرگ هم میتوان دید؟
یکی از دلایلی که «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی در ایران مورد توجه قرار گرفته، به نظرم طرح مسئلهی مرگ در آن است. این اثر کوتاه است و خواننده از ابتدا تا انتها با وضعیت احتضار شخصیت همراه میشود. تجربهی مواجهه با مرگ در این کتاب بسیار تکاندهنده است. ما همیشه میخواهیم دربارهی مرگ بیشتر بدانیم و این داستان ما را با انسانی روبهرو میکند که زندگی کرده، کارهایی انجام داده و حالا در بستر مرگ قرار گرفته است. به نظرم همین موضوع میتواند برای خواننده جذاب باشد.
البته این اثر به دورهی متأخر تولستوی تعلق دارد. در بعضی از آثار متأخر او، گرایش به نصیحت و پند بیشتر دیده میشود؛ اما «مرگ ایوان ایلیچ» از این نظر اثر متفاوتی است و مسئلهی مرگ را به شکلی تکاندهنده پیش روی خواننده میگذارد.
با این توضیحات، به نظر میرسد برای شما داستایفسکی نویسندهای است که بیشتر به جایگاه انسان در موقعیتهای دشوار توجه دارد و کمتر در مقام قضاوت او قرار میگیرد.
بله، به نظرم ویژگی داستایفسکی همین است. او به ما نمیگوید چه کار بکنیم و چه کار نکنیم؛ روایت میکند که بر انسان چه گذشته است. شخصیتهایش را از نزدیک میشناسیم، با ذهن و وضعیت روانی آنها همراه میشویم و میبینیم چه اتفاقهایی برایشان افتاده است. این شیوهی روایت برای من بسیار جذاب است و یکی از دلایلی است که همچنان داستایفسکی را میخوانم و به آثارش علاقه دارم.