شناسهٔ خبر: 80349990 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

در انتظار دادگاه مرگ

نورنبرگ نشان داد که هیچ مقامی، حتی رئیس یک دولت دارای حق وتو یا نخست‌وزیر رژیمی برخوردار از مصونیت مطلق سیاسی، نمی‌تواند برای همیشه پشت مصلحت دولت یا دفاع مشروع ساختگی سنگر بگیرد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه آگاه نوشت: جهان پس از مه ۱۹۴۵، بوی خون تازه و خاکستر استخوان می‌داد. میلیون‌ها انسان سلاخی شده بودند، قاره‌ای کامل در آتش زیاده‌خواهی یک رژیم تمامیت‌خواه می‌سوخت و بوی کوره‌های آدم‌سوزی هنوز در هوای اروپای مرکزی حس می‌شد. در چنین اتمسفری، منطقی‌ترین و دست ‌به ‌نقدترین پیشنهاد روی میز چرچیل و استالین، اعدام‌های سیاسی و فوری بود. استالین با همان شوخ‌طبعی مهلک معروفش در کنفرانس یالتا پیشنهاد داد ۵۰ هزار افسر ارشد آلمانی بدون اتلاف وقت تیرباران شوند و چرچیل، دست‌کم در مراحل اولیه، بر دار کشیدن فوری بدون تشریفات را گزینه‌ای شرافتمندانه‌تر برای خاموش کردن خشم ملت‌ها می‌دانست.

اما رابرت جکسون، قاضی دیوان عالی ایالات متحده و دادستان کل آمریکا در این پروژه، ایده متفاوتی را پیش برد؛ ایده‌ای که بعدا منشور دادگاه نظامی بین‌المللی (نورنبرگ) را شکل داد. او استدلال کرد که اگر فاتحان، جنایتکاران مغلوب را در گوشه تاریکی سر ببرند، مرز میان عدالت و انتقام‌جویی برای همیشه محو می‌شود. جکسون نوشت: «اینکه چهار کشور قدرتمند، سرمست از پیروزی و زخم‌خورده از خیانت و وحشی‌گری، دست انتقام را نگه‌ دارند و اسیران دشمن قسم‌خورده را داوطلبانه به قضاوت قانون بسپارند، یکی از ارزنده‌ترین خراج‌هایی است که قدرت تاکنون به پیشگاه عقل ادا کرده است.» شهر نورنبرگ اتفاقی انتخاب نشد. شهری که روزگاری با تجمعات میلیونی نازی‌ها، اهتزاز پرچم‌های صلیب شکسته و سخنرانی‌های مسموم هیتلر هویت یافته بود و قوانین نژادی نورنبرگ در آن تصویب شده بود، اکنون باید خاکستر همان ایدئولوژی را در خود فرو می‌بلعید. از سوی دیگر، کاخ دادگستری این شهر یکی از معدود سازه‌های عظیمی بود که در بمباران‌ها دست‌نخورده باقی مانده بود و زندانی چسبیده به خود داشت که انتقال امن متهمان را بدون هیاهوی خیابانی تضمین می‌کرد.

در تالار ۶۰۰، ماسک‌ها افتاد

صبح روز بیستم نوامبر ۱۹۴۵، هنگامی که درهای تالار ۶۰۰ کاخ دادگستری به روی خبرنگاران، هیات‌های نمایندگی و ۲۱ متهم ردیف اول گشوده شد، جهان با چهره عریان استبداد خلع ‌سلاح‌شده روبه‌رو شد. خبری از چکمه‌های براق و نشان‌های افتخار نظامی نبود. هرمان گورینگ، جانشین خودخوانده پیشوا و فرمانده لوفت‌وافه، یونیفرم بدون درجه به تن داشت و به جای ژست‌های نخوت‌بار گذشته، مدام لاغرتر می‌شد چون رژیم غذایی زندان اعتیاد سنگین او به مسکن‌ها را قطع کرده بود. رودولف هس، معاون هیتلر، با نگاهی شیشه‌ای به نقطه‌ای نامعلوم زل می‌زد و خود را به فراموشی می‌زد. یواخیم فون ریبنتروپ، معمار دیپلماسی تجاوزکارانه رایش، ویران و آشفته به نظر می‌رسید. دادگاه با چهار عنوان اتهامی بی‌سابقه آغاز شد:
۱. توطئه مشترک برای انجام جنایت علیه صلح
۲. به راه انداختن جنگ‌های تجاوزکارانه
۳. جنایات جنگی (نقض قوانین و عرف جنگ)
۴. جنایات علیه بشریت (شامل نابودی، برده‌داری و اخراج غیرنظامیان)

دادستان‌ها به‌خوبی می‌دانستند که متهمان ممکن است ادعای عدالت فاتحان را مطرح کنند؛ بنابراین استراتژی جکسون و دادستان‌های بریتانیایی، فرانسوی و شوروی، متکی بر شهادت شفاهی شاهدان نبود، بلکه بر مستندسازی کاغذی بنا شد. بروکراسی آلمان نازی با وسواسی باورنکردنی جنایات خود را مستند کرده بود. تعداد زیادی پرونده، فیلم‌های مستند و تلگراف‌های محرمانه به دادگاه آورده شد. وقتی فیلم‌های گرفته‌شده توسط ارتش‌های متفقین از اردوگاه‌های داخائو، آوشویتس و برگن-بلزن روی پرده بزرگ تالار به نمایش درآمد، نور تالار را کم کردند. دوربین‌ها واکنش متهمان را ثبت کردند؛ توده‌های اجساد اسکلتی، بولدوزرهایی که بدن‌های بی‌جان انسان‌ها را مثل زباله هل می‌دادند و اتاق‌های گاز. ریبنتروپ سرش را میان دست‌هایش گرفت، هالمار شاخت صورتش را برگرداند و گورینگ، هرچند کوشید چهره خونسرد خود را حفظ کند، اما در خلوت سلولش درهم شکست. برای نخستین بار در تاریخ، قدرت با تصویر صریح تباهی خود چهره‌به‌چهره شد.

فروپاشی دژ «فقط دستور اجرا می‌کردم»

محاکمه ۲۱۸ روز به طول انجامید. دفاعیات متهمان تقریبا همگی بر یک ستون فرسوده استوار بود: «من فقط دستورات بالا را اجرا می‌کردم؛ من مهره‌ای در یک ساختار بودم و مسئولیت اخلاقی یا قانونی بر دوش پیشوا بود.» پاسخ دادگاه نورنبرگ به این مغالطه قرن، انقلابی ماندگار در اخلاق قضایی بود. دادرسان تصریح کرد که حقوق بین‌الملل، اشخاص را ملزم می‌کند در صورتی که دستورات مافوق با اصول انسانی و وجدان بشری در تضاد آشکار باشد، از اجرای آن سرپیچی کنند. دادگاه حکم داد: «جرایم علیه حقوق بین‌الملل توسط انسان‌ها مرتکب می‌شوند، نه توسط موجودات انتزاعی و تنها از طریق مجازات افرادی که مرتکب چنین جرایمی شده‌اند می‌توان احکام حقوق بین‌الملل را به اجرا گذاشت.» سرانجام در ۳۰ سپتامبر و اول اکتبر ۱۹۴۶ احکام صادر شد: ۱۲ نفر به اعدام با طناب دار محکوم شدند (از جمله گورینگ، ریبنتروپ، کایتل و کالتن‌برونر)، سه نفر به حبس ابد، چهار نفر به حبس‌های ۱۰ تا ۲۰ سال و سه نفر تبرئه شدند. گورینگ چند ساعت قبل از اجرای حکم، با یک کپسول سیانور که مشخص نشد چگونه به سلولش راه یافته بود، خودکشی کرد تا طناب دار متفقین را به سخره بگیرد، اما ۱۰ متهم دیگر در سحرگاه ۱۶ اکتبر ۱۹۴۶ در ورزشگاه زندان نورنبرگ به دار آویخته شدند و خاکستر بدن‌هایشان در رودخانه ایزار پراکنده شد تا هیچ قبری به زیارتگاه فاشیست‌ها تبدیل نشود.

همان قتل‌عام؛ همان کراوات‌ها

اکنون هشت دهه از بسته شدن پرونده تالار ۶۰۰ می‌گذرد، اما زخم‌ها نه تنها التیام نیافته‌اند، بلکه با تکنولوژی پیشرفته‌تر و در پوشش دیپلماسی مدرن بازتولید شده‌اند. امروز وجدان عمومی دنیا با دهان باز به تصاویری نگاه می‌کند که بازتاب دقیق همان فیلم‌های مستند سال ۱۹۴۵ است؛ پیکرهای سوخته کودکان زیر آوارهای غزه، بیمارستان‌های با خاک یکسان‌شده، استفاده از قحطی و محاصره غذایی به‌عنوان ابزار جنگ و کشتار هدفمند خبرنگاران و پزشکان. اگر در سال ۱۹۴۵، جنایت علیه بشریت نیازمند کشف اردوگاه‌های مخفی بود، در سال‌های اخیر جنایت در پخش زنده شبکه‌های اجتماعی، زیر چشم ماهواره‌ها و با رجزخوانی علنی مجریان آن رخ می‌دهد. بنیامین نتانیاهو و کابینه امنیتی او درست همان کلماتی را بازتولید می‌کنند که ۸۰ سال پیش سران برای پاکسازی نژادی به کار می‌بردند: سخن گفتن از ساکنان یک جغرافیا به‌عنوان «حیوانات انسان‌نما»، صدور دستورات صریح برای ویران‌سازی کامل یک تمدن و شانه خالی کردن از هرگونه تعهد انسانی. از سوی دیگر، رهبران تجاوز و نقض حاکمیت ملی که هسته مرکزی نخستین اتهام نورنبرگ (جنایت علیه صلح) بود، با اقدامات یک‌جانبه‌گرایانه دونالد ترامپ و میراث او ابعادی شوکه‌آور یافت.

ترور رسمی مقامات ارشد نظامی دیگر کشورها در خاک کشور ثالث، خروج دلبخواهی از معاهدات بین‌المللی که ثبات جهانی را تضمین می‌کردند، اعمال تحریم‌های فراگیر دارویی و اقتصادی که مصداق آشکار مجازات دسته‌جمعی ملت‌هاست و ارعاب علنی دادگاه کیفری بین‌المللی (لاهه) از طریق تحریم دادستان‌های آن؛ همگی رفتارهایی هستند که ساختار قانون‌بنیاد جهان را از ریشه می‌خشکانند. وقتی دادگاه لاهه برای رهبران اسرائیل حکم بازداشت صادر می‌کند و بلافاصله با تهدید واشنگتن به تحریم و لغو ویزا روبه‌رو می‌شود، جهان وارد فاز خطرناکی از بازگشت به عصر توحش قانونمند می‌شود. ترامپ و نتانیاهو، دو چهره از سکه استثناگرایی خطرناکی هستند که مدعی است قدرت نظامی و سیاسی، برتر از هر اراده بین‌المللی و فراتر از پاسخگویی در قبال حیات انسان‌هاست. این همان منطقی است که اگر نورنبرگ تسلیم آن می‌شد، هیچ‌گاه حکمی صادر نمی‌کرد.

در تدارک تالار بعدی

حقوق بین‌الملل بدون امکان اعمال زور بر زورگویان، کاغذی پوسیده در آرشیوها بیشتر نیست. نورنبرگ نشان داد که هیچ مقامی، حتی رئیس یک دولت دارای حق وتو یا نخست‌وزیر رژیمی برخوردار از مصونیت مطلق سیاسی، نمی‌تواند برای همیشه پشت مصلحت دولت یا دفاع مشروع ساختگی سنگر بگیرد. آنچه نورنبرگ را تاریخی کرد، شکستن توهم دست‌نیافتنی بودن حاکمان بود. تاریخ همواره میل به چرخش‌های غافلگیرکننده دارد. چند ماه پیش از پاییز ۱۹۴۵، هیچ ژنرال نازی گمان نمی‌کرد روزی با چشم‌بند در برابر قضاتی از ملل مختلف، حساب هر دستور امضاشده‌اش را پس بدهد. برای ملت‌های رنج‌کشیده از بمب‌های هدایت‌شونده، محاصره‌های کشنده و تروریسم دولتی، چشم‌انداز آینده تنها زمانی عادلانه به نظر خواهد رسید که این دور باطل مصونیت شکسته شود.

جهان امروز به چیزی کمتر از یک نورنبرگ جدید نیاز ندارد؛ دادگاهی که در آن، مصونیت‌های خودخوانده لغو شود، خنده‌های مغرورانه جلوی دوربین‌های خبری متوقف گردد و طراحان پاکسازی نژادی غزه و آمران جنایات تروریسم دولتی و تحریم‌های ویرانگر، روی همان نیمکت‌های چوبی بنشینند. میزبانان جنگ و خشونت باید بدانند که خاکستر تاریخ هنوز داغ است؛ پرونده‌ها بایگانی نمی‌شوند و هیچ مصونیتی ابدی نیست. تالار ۶۰۰ تنها یک مکان فیزیکی نبود، یک اخطار تاریخی بود: وقتی جنون قدرت تمام شود، نوبت میزبانان طناب فرا می‌رسد.

∎​