سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- افسانه نجاتی؛ کتابهایی هستند که نمیتوان آنها را فقط یک بار خواند و کنار گذاشت. باید سالها بعد دوباره به سراغشان رفت؛ با چشمهایی که دیگر چشمهای نخستین خواندن نیستند. «دو قرن سکوت» از همین کتابهاست. اثری که در نخستین مواجهه، خواننده را با خود به گذشته میبرد، اما در بازخوانی، پرسش دیگری پیش روی او میگذارد: آنچه میخوانیم، خودِ گذشته است یا تصویری که نویسنده از گذشته ساخته است؟
عبدالحسین زرینکوب
این پرسش، ما را به مسئلهای قدیمیتر از تاریخنگاری معاصر میرساند؛ به نسبت میان واقعه و روایت، میان آنچه اتفاق افتاده و آنچه از آن به حافظه و زبان ما راه یافته است.
تاریخ، برخلاف تصور رایج، مجموعهای از وقایع آماده نیست که مورخ آنها را از جایی بردارد و به ترتیب زمانی کنار هم بنشاند. هر واقعه، پیش از آنکه به صفحهای از کتاب تاریخ راه پیدا کند، از میان چشمها، حافظهها، شهادتها، اسناد و گاه سکوت آدمها عبور کرده است. مورخ نیز هنگام بازسازی آن گذشته، ناگزیر دست به انتخاب میزند. انتخاب منابع، ترتیب حوادث، برجسته کردن بعضی صداها و کمرنگ ماندن بعضی دیگر. حتی واژهای که برای نامیدن یک واقعه برمیگزیند، میتواند در دریافت ما از آن اثر بگذارد.
بیهقی از نخستین کسانی است که در سنت تاریخنگاری فارسی، اهمیت این فاصله را به شکلی چشمگیر آشکار میکند. در تاریخ او، خبر بهسادگی از راوی به خواننده منتقل نمیشود. گاه مسیر رسیدن خبر نیز اهمیت پیدا میکند؛ اینکه چه کسی آن را نقل کرده، از کجا شنیده و تا چه اندازه میتوان به گفتهاش اعتماد کرد. بیهقی در مقام دبیر دربار غزنوی، به بسیاری از حوادث نزدیک بوده و آدمهای صحنهی قدرت را میشناخته است؛ با این همه، نزدیکی به واقعه را با دسترسی کامل به حقیقت یکی نمیگیرد. در روایت او، تردید، احتیاط و گاه خودداری از داوری نیز حضور دارند.
این ویژگی در روزگار ما اهمیت دیگری پیدا میکند. بیهقی به ما یادآوری میکند که راوی، هر اندازه آگاه و امین باشد، بیرون از جهان روایت نمیایستد. او نیز در زمانهی خود زندگی میکند، جایگاهی دارد و از منظر خاصی به حوادث نگاه میکند. شاید اعتبار یک روایت از جایی آغاز شود که نویسنده، آگاهانه یا ناآگاهانه، حدود دانستههای خود را نیز به رسمیت بشناسد.
با چنین پرسشی میتوان به سراغ عبدالحسین زرینکوب رفت؛ پژوهشگری که نامش برای چند نسل از خوانندگان فارسیزبان با تاریخ ایران، ادبیات، عرفان و تمدن اسلامی گره خورده است.

زرینکوب را باید در جایگاه ویژهای که میان مورخ و ادیب داشت شناخت. او از آن دسته نویسندگانی بود که میتوانست انبوهی از اطلاعات تاریخی را از خشکی گزارش بیرون بیاورد و به آنها جان ادبی ببخشد. در آثاری چون «پلهپله تا ملاقات خدا»، «سرّ نی»، «از کوچهی رندان» و «دو قرن سکوت»، گذشته تنها مجموعهای از نامها و تاریخها نیست؛ جهانی انسانی است با کشمکشها، باورها، شکستها و آرزوهایش. این توانایی، بیتردید از امتیازهای بزرگ اوست. بسیاری از خوانندگان از طریق آثار زرینکوب به تاریخ و فرهنگ ایران و جهان اسلام علاقهمند شدهاند؛ امتیازی که نمیتوان آن را با چند ایراد و لغزش پژوهشی نادیده گرفت.
با این همه، درست در همین نقطه باید کمی درنگ کرد. نثر قدرتمند، گاه چنان بر ذهن خواننده اثر میگذارد که مرز میان دادهی تاریخی و تفسیر نویسنده کمتر دیده میشود. وقتی روایت با چنین مهارتی پیش میرود، خواننده ممکن است بیآنکه متوجه باشد، داوری نویسنده را به جای خود واقعه بنشاند. این خطر در تاریخنگاری ادیبانه جدی است؛ زیرا زیبایی و انسجام روایت میتواند به آن اقتداری ببخشد که الزاماً از قوت اسناد حاصل نشده است.
«دو قرن سکوت» نمونهی مناسبی برای تأمل در این مسئله است.

کتاب نخستین بار در سال ۱۳۳۰ منتشر شد؛ زمانی که زرینکوب بیستونه سال داشت. اثر بهسرعت شناخته شد و به یکی از کتابهای اثرگذار در شکلگیری تصور عمومی از سرگذشت ایران پس از فتح عربی تبدیل شد. با این حال، نویسنده به تجدید چاپ آن رضایت نداد. پنج سال بعد، در سال ۱۳۳۶، نسخهای گسترشیافته و بازنگریشده منتشر کرد. تغییرات فقط به افزودن چند مطلب محدود نبود؛ ساختار کتاب نیز دگرگون شد. برای نمونه، فصل «فرمانروایان صحرا» در چاپ دوم افزوده شد؛ فصلی که زمینهی تاریخی و مناسبات پیشین عربها و ایران را بیشتر در معرض دید خواننده قرار میداد.
این بازنگری را باید جدی گرفت. زرینکوب در مقدمهی چاپ دوم به انتقادهایی که دربارهی چاپ نخست مطرح شده بود توجه نشان داد و از برخی داوریهای شتابزده و تعصبهای دورهی جوانی فاصله گرفت. این رفتار، در کارنامهی یک پژوهشگر، اهمیت اخلاقی و علمی دارد. او به شهرت کتابش پناه نبرد و متن خود را از نقد مصون ندانست.
اما بازنگری یک کتاب، مسئلهی حقیقت را به پایان نمیرساند.
عنوان «دو قرن سکوت» از همان آغاز، خواننده را با تصویری خاص از یک دوره روبهرو میکند. سکوت چه کسانی؟ سکوت در کدام عرصه؟ آیا جامعهای که در آن دگرگونیهای سیاسی و دینی جریان دارد، مناسبات اجتماعی تازهای شکل میگیرد، زبان و فرهنگ دستخوش تحول میشود و ایرانیان در ساختن تمدنی تازه مشارکت میکنند، واقعاً دو قرن خاموش بوده است؟
شاید عنوان کتاب بیش از آنکه گزارشی دقیق از تمام واقعیت آن دو قرن باشد، بیانگر تجربهی نوعی گسست تاریخی و فرهنگی است؛ گسستی که نویسنده در پی فهم و روایت آن بوده است. اما همین انتخاب، پرسشی را پیش میکشد که نمیتوان از کنار آن گذشت: آیا نامی که بر یک دوره میگذاریم، پیش از آغاز پژوهش، بخشی از نتیجه را در ذهن ما تعیین نمیکند؟
ایرانیان در دو قرن نخست اسلامی از صحنهی تاریخ محو نشده بودند. مقاومتهای سیاسی، شورشها، تغییر مناسبات قدرت، استمرار سنتهای فرهنگی و مشارکت ایرانیان در شکلگیری دانش و تمدن اسلامی، همگی بخشی از واقعیت آن دوراناند. بنابراین اگر سکوت را به معنای خاموشی مطلق فرهنگی و اجتماعی بگیریم، با تصویری که از منابع تاریخی و تحولات آن دوره به دست میآید سازگار نخواهد بود. باید روشن کنیم که سخن از کدام سکوت است و چه چیزی در این تعبیر برجسته یا پنهان میماند.
در اینجا مسئله از نقد یک عنوان فراتر میرود. تاریخ را نمیتوان تنها با شمارش حوادث شناخت. باید دید چه نسبتی میان حوادث برقرار کردهایم و از کنار هم قرار دادن آنها چه معنایی ساختهایم. ممکن است دو مورخ به منابعی نزدیک به هم دسترسی داشته باشند، اما با دو پرسش متفاوت به سراغشان بروند و در نتیجه دو روایت متفاوت پدید آورند.

مقایسهی «دو قرن سکوت» با «کارنامه اسلام» از همین جهت قابل تأمل است. در کتاب نخست، مواجههی ایران با فتح عربی و پیامدهای آن با لحنی انتقادی و گاه تلخ روایت میشود؛ در کتاب دوم، زرینکوب به دستاوردهای تمدن اسلامی و سهم فرهنگهای گوناگون، از جمله فرهنگ ایرانی، در شکلگیری آن توجه بیشتری نشان میدهد. این دو اثر را نمیتوان بیتوجه به فاصلهی زمانی و تحول فکری نویسنده در کنار یکدیگر گذاشت. مقالهی سیاوش شوهانی با عنوان «دو تأویل از یک تمدن» نیز همین تفاوت در زاویهی نگاه و روایت را موضوع بررسی قرار داده است.
آیا با دو روایت متناقض روبهرو هستیم؟ بخشی از اختلاف را میتوان با تغییر پرسش نویسنده و گسترش افق مطالعات او توضیح داد. در یکی، مسئلهی اصلی سرنوشت ایران در مواجهه با فتح است؛ در دیگری، موضوع، کارنامهی تمدنی جهان اسلام و دستاوردهای آن است. این دو پرسش، هرچند به یک دورهی تاریخی مربوطاند، الزاماً یک پاسخ نمیطلبند.
با این حال، تفاوت چشمگیر لحن و داوری در این دو اثر را نیز نباید بهآسانی از نظر دور داشت. این تفاوت فرصتی فراهم میکند تا ببینیم چگونه پیشفرضهای فکری، مسئلهی مورد پژوهش و انتخاب زاویهی دید میتوانند در صورتبندی یک روایت تاریخی دخالت کنند. زرینکوبِ سالهای بعد را نمیتوان صرفاً با استناد به زرینکوبِ جوانتر نقد کرد؛ همانطور که آثار متأخر او نیز از بررسی انتقادی بینیاز نیستند.
شهید مرتضی مطهری
در این میان، نقد مرتضی مطهری بر «دو قرن سکوت» نیز بخشی از تاریخ مناقشه پیرامون کتاب است. اما آن نقد را هم باید در زمینهی فکری و استدلالی خودش خواند. مخالفت با یک روایت، بهتنهایی روایت مخالف را به حقیقت تبدیل نمیکند. همانگونه که ملیگرایی یا تعلق خاطر دینی هیچیک جای بررسی سند و استدلال تاریخی را نمیگیرند. اگر قرار است دربارهی گذشته داوری کنیم، باید از هر دو سوی مناقشه پرسید: کدام ادعا بر چه منبعی تکیه دارد و فاصلهی میان شاهد و نتیجهگیری تا کجاست؟
شاید یکی از دشواریهای کار زرینکوب همین باشد که در برخی آثار، صدای ادیب و روایتگر او چنان نیرومند است که صدای پژوهشگر و حدود شواهد در پس آن کمتر شنیده میشود. این نکته به معنای نفی ارزش آثار او نیست. اتفاقاً میتوان او را به سبب قدرت روایتگریاش ستود و همزمان در برابر بعضی نتیجهگیریهایش پرسش گذاشت. احترام به یک نویسنده نباید به مصونیت او از نقد بینجامد؛ همانطور که نقد چند داوری تاریخی نیز مجوز نادیده گرفتن دستاوردهای فکری و ادبی او نیست.
از بیهقی تا زرینکوب، فاصلهی زمانی درازی وجود دارد، اما پرسش همچنان پابرجاست: مورخ تا چه اندازه میتواند خود را از موضوع روایتش جدا کند؟ آیا امانتداری در نقل خبر کافی است، یا انتخاب خبر و نحوهی پیوند دادن آن با خبرهای دیگر نیز مسئولیتی اخلاقی و معرفتی بر دوش نویسنده میگذارد؟

بیهقی در بسیاری از مواضع، مسیر رسیدن خبر را پیش چشم خواننده میگذارد. زرینکوب غالباً با نثری پیوسته و روایتی فراگیر، خواننده را در دل یک دورهی تاریخی قرار میدهد. این تفاوت را نباید به برتری مطلق یکی بر دیگری تعبیر کرد؛ هر یک در زمانه و با امکانات فکری و ادبی خود نوشتهاند. اما خواندن آنها در کنار یکدیگر، ما را متوجه دو وجه متفاوت از کار تاریخنگار میکند: مسئولیت در برابر خبر و مسئولیت در برابر تصویری که از گذشته میسازد.
این پرسشها تنها به کتابهای تاریخ محدود نمیشوند. هر یک از ما نیز وقتی گذشتهی خود را بازمیگوییم، دست به انتخاب میزنیم. از میان انبوه روزها، لحظههایی را به یاد میآوریم؛ چهرههایی در حافظه میمانند و چهرههایی کمکم محو میشوند. حادثهای که در زمان وقوع معنای روشنی نداشته، ممکن است سالها بعد در پرتو تجربههای تازه معنایی دیگر پیدا کند. خاطره دروغ نمیشود، اما نگاه ما به آن دگرگون میشود. آنچه امروز از گذشته میفهمیم، همیشه همان چیزی نیست که در لحظهی وقوع میفهمیدیم.
این قیاس البته به معنای یکی دانستن خاطرهی شخصی و تاریخنگاری نیست. تاریخ با اسناد و شواهدی سروکار دارد که باید در معرض نقد و سنجش قرار گیرند؛ اما در هر دو، مسئلهی انتخاب و فاصلهی زمانی و معنایی که بعدها به واقعه داده میشود، حضور دارد.
شاید به همین دلیل است که بازخوانی یک کتاب تاریخی پس از سالها میتواند تجربهای متفاوت باشد. ما فقط نویسنده را دوباره نمیخوانیم؛ پرسشهای خودمان را نیز در برابر او قرار میدهیم. آنچه در خواندن نخست بدیهی به نظر میرسید، ممکن است در خواندن دوباره نیازمند توضیح باشد. گاهی حتی عنوانی که زمانی بیدرنگ پذیرفتهایم، به پرسشی تازه تبدیل میشود.
«دو قرن سکوت» نیز میتواند چنین کتابی باشد؛ اثری اثرگذار که هم باید خوانده شود و هم باید دربارهاش پرسید. نه به قصد تخطئهی نویسنده، نه از سر وفاداری به شهرت او. باید متن را در زمانهی خودش دید، تحول فکری نویسنده را دنبال کرد، منابع و استدلالهایش را سنجید و از خود پرسید کدام بخش از روایت هنوز استوار است و کدام بخش به بازنگری نیاز دارد.
حقیقت تاریخی با یک روایت به پایان نمیرسد. هر نسل، با پرسشهای تازه و دسترسی به شواهد و روشهای تازهتر، به گذشته بازمیگردد. این بازگشت، اگر با امانت و دقت همراه باشد، به معنای بیاعتبار کردن روایتهای پیشین نیست؛ فرصتی است برای دیدن آنچه پیشتر از نظر دور مانده است.
بیهقی به ما یادآوری میکند که خبر را باید سنجید؛ زرینکوب نشان میدهد که روایت چگونه میتواند به گذشته جان ببخشد و در عین حال، با قدرت زبان و انتخابهای نویسنده صورت خاصی پیدا کند. خواندن انتقادی این دو، ما را به پرسشی میرساند که هنوز پاسخ نهایی ندارد: حقیقت در روایت تاریخی چه جایگاهی دارد و نویسنده در برابر آن چه مسئولیتی بر عهده میگیرد؟
شاید امانت تاریخی از همین آگاهی آغاز شود: از دانستن اینکه آنچه نوشتهایم، حاصل دیدن و سنجیدن ماست؛ اینکه روایت ما، هر اندازه مستند و صادقانه، تمام گذشته را در خود جای نمیدهد. مورخ باید روایت کند، اما حق ندارد مرز میان آنچه میداند و آنچه از آن استنباط میکند از چشم خواننده پنهان بماند.
و شاید هر بار که کتابی تاریخی را میگشاییم، پیش از آنکه بپرسیم چه اتفاقی افتاده است، باید لحظهای در برابر این پرسش بایستیم:
چه کسی این گذشته را روایت کرده است، از کدام منظر به آن نگریسته و چه چیزی در روایت او مجال دیده شدن یافته است؟
یادداشت منابع و دقت تاریخی:
در تنظیم بخش تاریخی، بهویژه تاریخچهی دو چاپ «دو قرن سکوت»، تغییر فصلبندی و بازنگری زرینکوب، از این منابع استفاده شده است:
مرتضی عربزاده سربنانی، «تاریخچهی دو قرن سکوت».
سیاوش شوهانی، «دو تأویل از یک تمدن: بازخوانی دو اثر عبدالحسین زرینکوب؛ دو قرن سکوت و کارنامه اسلام»، مجله تاریخ و تمدن اسلامی، ۱۳۸۸.