مریم شیعه | شهرآرانیوز؛
مشهدی ستارخان، سردار ملی
هرچند نام ستارخان با مشروطه گره خورده است، اما پیش از وقوع این واقعه مهم تاریخی، سرنوشت ستارخان این گونه بود که مأمور حفاظت راه خوی و مرند باشد. چند سال در این مأموریت موفق عمل کرد و با تشویق فرماندهان روبه رو شد و همین بس که پس از آن، او را ستارخان صدا کردند. او، اما پس از یک سال به تهران آمد و همراه نیروی کمکی برای دفع راهزنان ترکمن به مشهد اعزام شد.
در آنجا به سرپرستی پنجاه سوار مأمور دستگیری راهزنان ترکمن شد، ولی شوربختانه در این رزم ناکام بود و پیروزی حاصل نشد، پس از مشهد به تبریز بازگشت و از آن پس او را «مشهدی ستارخان» صدا کردند. او سپس به «عتبات» و پس از زیارت کربلا و نجف و کاظمین در سامرا نزد حاج میرزا حسن شیرازی، مرجع تقلید شیعیان، رفت. از همان جا پیکار و مبارزه را با ذکر ائمه (ع) آغاز کرد.
ناآرامیهای تیر ۱۲۸۷
تیر ۱۲۸۷ است. خبر به توپ بستن مجلس به تبریز میرسد. جنگ، کوچه به کوچه در شهر پیش میرود. نیروهای دولتی به محلهها نزدیک شدهاند. بازارها ناامناند و مردم نمیدانند کدام خبر را باور کنند. میگویند قرار است نیروهای تازه به سپاه سلطنتی محمدعلی شاه اضافه شوند. میگویند خانهها را میگردند و اگر بیرق سفید بر سردر خانه باشد، سربازان کاری به اهل خانه ندارند.
هم پیمانهای محمدعلی شاه، مشروطه خواهان را از دم تیغ میگذرانند. بیرقها یکی یکی، از ترس کشتار و غارت بالا میروند. از سنگر مجاهدان صدای تیر میآید. مردم سرک میکشند تا بفهمند جنگ به کدام سمت میرود. در امیرخیز، ستارخان با چند تن از یارانش در خانه حاجی مهدی آقا نشسته است.
کنسول روس پیشتر به او پیشنهاد کرد بیرق روسیه را بر سردر خانه اش بزند تا از گزند نیروهای دولتی در امان بماند. ستارخان نپذیرفت. رو به همراهانش میگوید میخواهد بیرقهای سفید شهر را پایین بیاورد. کمتر از بیست تن همراه او هستند. در شهر، سربازان و سواران دولتی حضور دارند و این گروه کوچک، شانس زیادی ندارند. راه میافتند.
در بازارچه صفی خانه، بیرق روس بر سردر خانه حاجی محمدرضا شکویی برافراشته است. ستارخان آن را با گلوله پایین میآورد. بعد نوبت بیرقهای سفید میرسد. مردم از خانهها بیرون آمدهاند. جمعیت بزرگتر میشود. صدایشان بالا میرود و دوباره شور مقاومت میدود. ستارخان تا نزدیکی عالی قاپو پیش میرود و پیامی برای باقرخان میفرستد. شهر دیگر خاموش و تسلیم نیست.
۱۱ ماه محاصره
ستارخان، سومین پسر حاجی حسن بزاز بود. حوالی سال ۱۲۴۶ خورشیدی، در قره داغ آذربایجان به دنیا آمد. خانواده اش بعدها به تبریز کوچ کرد. در سالهای جوانی، زندگی آرامی نداشت. مدتی در ژاندارمری راه خوی و مرند خدمت کرد، زمانی در شمار تفنگ داران ولیعهد بود و بعد به خریدوفروش اسب پرداخت.
در محله امیرخیز، جایی که بعدها پایگاه مقاومتش شد، از پیش شناخته شده بود. او آموزش سیاسی منظم ندیده بود. با مفهوم قانون اساسی آن قدر آشنا نبود، اما با خودکامگی حکومت و بی عدالتی مأموران درافتاده بود. با فراگیر شدن جنبش مشروطه، ستارخان به مجاهدان تبریز پیوست.
در سال ۱۲۸۷ وقتی محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست، او و باقرخان در شمار کسانی بودند که مقاومت در تبریز را سازمان دادند. جنگ در محلههای شهر شکل گرفت. نیروهای دولتی و طرف داران شاه در بخشی از تبریز دست بالا را داشتند و مشروطه خواهان در بخشهای دیگر سنگر گرفته بودند.
ستارخان از امیرخیز دفاع میکرد و باقرخان در خیابان نیرو داشت. مجاهدان محلی، نیروهای قفقازی و گروههایی از مردم شهر در حفظ سنگرها و پشتیبانی از مقاومت مشارکت کردند. چند روز بعد از آنکه ستارخان بیرقها را پایین آورد، مقاومت دوباره در محلههای شهر جان گرفت. در ماههای بعد، تبریز زیر فشار نیروهای دولتی ماند و در زمستان، راههای ورود آذوقه بسته شد.
از ۱۵بهمن ۱۲۸۷ محاصره شدت گرفت؛ گرسنگی و بیماری به شهر رسید و تلاش مجاهدان برای بازکردن راه جلفا به نتیجه نرسید. این مقاومت نزدیک به یازده ماه ادامه یافت و سرانجام با ورود نیروهای روس به پایان رسید. در آن دوره، نام ستارخان از تبریز فراتر رفت. انجمن ایالتی آذربایجان به او لقب «سردار ملی» داد و باقرخان «سالار ملی» نام گرفت. زمانی که مجلس از کار افتاده بود و نیروهای مشروطه در بسیاری از شهرها پراکنده یا سرکوب شده بودند، ستارخان و یارانش در تبریز، برای مشروطه خواهان دیگر شهرها نشانهای شدند از اینکه مقاومت هنوز ممکن است.
زخم تهران
در سال۱۲۸۹ ستارخان و باقرخان راهی تهران شدند. مردم در مسیر از آنها استقبال کردند. جایگاه او در کشمکشهای سیاسی تهران چندان روشن نبود. مجلس و دولت میخواستند سلاح گروههای مسلح را جمع کنند و مجاهدانی که هنوز خود را حافظان مشروطه میدانستند، به این تصمیم تن نمیدادند. مذاکره برای خلع سلاح به نتیجه نرسید. در ۱۷مرداد ۱۲۸۹، نیروهای دولتی اقامتگاه او را محاصره کردند و درگیری آغاز شد.
این بار ستارخان در برابر نیرویی میایستاد که دولت مشروطه آن را فرستاده بود. دولتی که پس از سالها مبارزه برای بازگرداندن قانون بر سر کار آمده بود. در زد وخورد، گلولهای به پای او نشست. ستارخان از میدان بیرون رفت، اما زخم پایش ماندگار شد. او درخواست کرد به تبریز بازگردد؛ درخواستش پذیرفته نشد. چهار سال بعد، غریبانه در تهران درگذشت.
معنای ایستادگی اش از مرز محله و شهر گذشت. وقتی مشروطه در تبریز به واپسین سنگرهایش رسیده بود، پایداری او، به مردم دیگر میگفت که شکست هنوز قطعی نیست. از همین جا، راه او به ایران امروز میرسد؛ به سرزمینی که رنگارنگی زادبومها و زبان ها، اگر در سایه قانون و سهم برابر شهروندان کنار هم بنشیند، مایه گسست نیست، سرچشمه نیروی ملی است.
نگاهی به بیانات رهبر شهید انقلاب درباره مبارزات ستارخان؛
ستارخان با هدایت علما مبارزه میکرد
رهبر شهید انقلاب در ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ در دیدار با مردم آذربایجان شرقی، درباره رشادتها و حضور پررنگ مردم آذربایجان در انقلاب مشروطه سخن گفتند که معطوف به مبارزات ستارخان، سردار ملی بود، ایشان در این سخنان به ریشه دار بودن مقاومت و مبارزات ملت ایران در مقابل ظلم و استبداد اشاره کردند که هماره ادامه دار است:
«مبارزات و حرکت غیرتمندانه مردم آذربایجان در دورههای مختلف؛ در قضیه مشروطه، در قضیه اشغال نظامی، در قضایای گوناگون - که در اغلب این قضایا، پیشرو دیگران هم بودند - همواره با دین و ایمان دینی همراه بوده است. با اینکه جریان روشن فکری چپ و همچنین جریان روشن فکری وابسته به غرب در منطقه آذربایجان فعال بود - از همان روزهای اول ورود روشن فکری بیمار به کشورمان - سعی میکردند مردم را از دین جدا کنند، در عین حال اگر شما نگاه کنید به نهضتهایی که در آذربایجان شکل گرفت و خیلی از آنها نهضتهای عمومی ملت ایران بود که آذربایجانیها جلوتر از دیگران بودند، میبینید با وجود آن تلاش ها، حرکت مردم و پیشروان و سرسلسلههای حرکتهای مردمی در آذربایجان، بر پای فشاری و پایبندی خود به مسائل دینی، صریحتر از همه بودند.
در تبریز، ستارخان میگفت: فتوای علمای نجف در جیب من است. یعنی این مرد بزرگ مبارز شجاع، کار خودش را با هدایت علما و مراجع نجف تنظیم میکرد؛ درست نقطه مقابل آنچه که آن روز تفکرات جریانهای روشن فکری شرق و غرب میخواستند در این کشور اعمال کنند.
همیشه همین جور بوده، امروز هم همین جور است، فردا هم همین جور خواهد بود. ملت ایران در مجموعه خود، ایمان دینی را معیار و ملاک و راهنما قرار داده است. مثال را ما از آذربایجان زدیم، اما در سرتاسر کشور، با اندازههای کم و زیاد، همه ملت ایران این جورند. حرکت، حرکت همراه با غیرت و شجاعت و احساس مسئولیت است؛ اما با راهنمایی دین، با پشتوانه ایمان دینی؛ این خیلی ارزشمند است.»