شناسهٔ خبر: 80151044 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

معرفی کتاب؛

استخوان‌های در گلو

کتاب «استخوان‌های در گلو» مجموعه خاطرات شفاهی «لعیا علی‌نژاد» رزمنده و پیشکسوت دفاع مقدس استان گیلان با نگارش «سمیه ربیعی» به چاپ رسیده است.

صاحب‌خبر -
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «استخوان‌های در گلو» مجموعه خاطرات شفاهی «لعیا علی‌نژاد» رزمنده و پیشکسوت دفاع مقدّس استان گیلان با نگارش «سمیه ربیعی» و با نثری ساده و صمیمی، ادبی و حماسی در ۱۳۶ صفحه توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به چاپ رسیده است.
رشت
مصاحبه و پژوهش این کتاب ارزشمند را «سمیّه اقدامی» انجام داده و این کتاب به سفارش نشر ارزش‌های مشارکت زنان دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در ۱۰۰۰ نسخه در سال ۱۴۰۰ به چاپ رسیده است. 
 
در مجالی کوتاه به بخش‌هایی از خاطرات «لعیا علی نژاد» رزمنده و پیشکسوت دفاع مقدس استان گیلان می‌پردازیم.
 
دی‌ماه سال ۱۳۶۱ بود. این من بودم که از قطار پیاده می‌شدم. حال و هوای عجیبی تمام شهر را گرفته بود. صدای سوت حرکت قطار بلافاصله زده شد. واگن‌ها با لرزش شدیدی شروع به حرکت کردند.
 
 صدای چرخ‌های آهنی قطار که بر صورت ریل‌ها کشیده شد، اضطراب عمیقی در رگهایم پخش شد. زیر لب گفتم: «لعیا، تو اینجا چیکار میکنی؟» 
سرم را برگرداندم و به گروه بیست و هشت نفره‌ای نگاه کردم که من فرماندهی‌شان را به عهده داشتم.
حالا ما در شهر غریبی بودیم که نگاه رهگذرانش غریبه نبود، حال و هوایش غریبه نبود، خرمشهر قلب تپنده وطن بود آن روزها.
 
یکی، دوهفته قبل بود که برای اعزام دوباره به جبهه درخواست داده بودم. حالا از من خواسته بودند تا فرماندهی گروه خواهران را به عهده بگیرم.
من ماه‌های زیادی منتظر مانده بودم تا دوباره پاهایم داغی خاک دل خون شده جنوب را حس کند.
 
بالاخره کاروان ما با حکم فرماندهی من راه افتاد. آخ که فقط خدا می‌دانست وقتی کمک‌های مردمی را بسته‌بندی می‌کردیم چقدر دلم می‌خواست پرنده کوچکی بودم و می‌شد همراه همان بسته‌ها پر بکشم به آسمان جنوب؛ اگرچه غرق تیر و موشک و خمپاره، اگر چه درگیر دود و آتش و خون. ولی کدام آسمان آن قدر بخشنده، بزرگ و آبی می‌توانست باشد، کدام آسمان می‌توانست آن همه دلاوری را در زمین نظاره‌گر باشد.
 
چه غم که دست ابرهایش از باران خالی بود، چه غم که خورشیدش گرم و سوزان، ترک ترک خاک را زیر و رو می‌کرد. من پرنده بودن در آسمان را آرزو می‌کردم. ابتدا به قرارگاه نجف اشرف رفتیم و از آنجا به پادگان نیروی هوایی شهید کریمی. قرار بود برای دو ماه و نیم آنجا بمانیم. سالنی را که به گمانم قبل از جنگ باشگاه بود به بیمارستان اختصاص داده بودند و این سالن شامل چند اتاق کوچک‌تر و چند سرویس بهداشتی و حمام بود. یکی از اتاق‌ها را که پنجره‌اش رو به باند فرودگاه بود اختصاص داده بودند به بخش مراقبت‌های ویژه.
 
حال و هوای عجیبی بود. عملیات والفجر ۵ را ستون پنجمی‌ها لو داده بودند و شهدا زیادی داده بودیم. برای همین خیلی محتاطانه عمل می‌کردیم. هر مورد مشکوکی باید گزارش می‌شد. هر روز چند نفر برای سرکشی به بیمارستان می‌آمدند. تکرار این اتفاق واقعاً قابل جبران بود؟
 
دقیقاً دو هفته از آمدنم گذشته بود. حالا همه شهر را می‌شناختم. وقتی نیاز به خرید داشتیم با همراهی گروهی از خلبانان و کادر هوایی به بازار می‌رفتیم. با دیدن آن همه ویرانه، پاره پاره شدن قلبم را حس می‌کردم. خانه‌هایی که دیگر صدای خنده از دیوارهایش سرازیر نمی‌شد. خانه‌هایی که قرار نبود دیگر صدای نوزادی، زندگی را در رگ هایش جاری و چراغانی لامپ‌های نئون خبر جشن عروسی را از آنجا در شهر پخش کند. 
 
خانه‌هایی که دیگر عطر نان که در تنورهایش برشته می‌شد دهان کوچه را آب نمی‌انداخت. آدم‌های آن خانه‌ها حالا کجا بودند؟
تنها نخل‌های بی‌سری که گوشه گوشه شهر را قاب گرفته بودند این صحنه را به تماشا نشسته بودند و مردمی که نتوانسته بودند از خاکشان دل بکنند و بروند. دیوار‌های اکثر خانه‌ها ریخته بود و مرزی بین کوچه و جایی که حتماً قبل از این حیاط قشنگی بود، نبود.
 
آن روز‌ها مردان غمگینی را می‌دیدم که دلتنگ، ساعت‌ها به آسمان خیره می‌شدند؛ به پک‌های تلخ سیگاری که دود می‌شد یا پرواز کبوتر جَلدی که معلوم نبود قرار است به خانه برگردد یا نه، به کبوترانی که کنج قفس، پرواز را از خاطر برده بودند و قلبشان در کشاکش صدای گلوله و باروت تندتر از همیشه می‌زد.
 
آن روز وقتی از بازار برگشتیم چهره نگران بچه‌ها را می‌دیدم که نگاهشان را از من می‌دزدیدند، انگار چیزی را از من مخفی می‌کردند. مجروح جدیدی را طی یک ساعت گذشته بستری کرده بودند که نام خانوادگی‌اش «علی‌نژاد» بود.
 
نه، نمی‌توانست برادرم باشد؟ اگر برادرم باشد چه؟ کدامشان بود؟ من که آمادگی شنیدن هر خبری را داشتم پس چرا قلبم این طور سر به قفسة سینه‌ام می‌کوبید؟
‌
نمی‌دانم چگونه خودم را به تخت مجروح رساندم؟ نمی‌دانم چقدر طول کشید؟ حالا آنجا بودم بالای سر بیماری که رد سرنگ آبی، رگ‌هایش را کبود کرده بود و برادرم نبود.
‌
نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا غمگین و این حس پیش خودم شرمنده‌ام می‌کرد. خواهرانه‌تر از همیشه زخم‌هایش را ضدعفونی و رد بخیه را که روی جای خالی دستش نقاشی شده بود پانسمان کردم...
 
علاقه‌مندان جهت تهیه این کتاب ارزشمند می‌توانید به معاونت زنان و ادبیات اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، بعد از میدان گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنید.
 
انتهای پیام/
∎​