حافظ دُرتراش است و مولانا دُرپاش. این سخن به این معنی است که در بیش از ۶۵ هزار بیتی که از مولانا به دست ما رسیده است، معنا موج میزند، به گونهای که سرعت برون آیی معنی از درون، از سرعت برون آیی لفظ از زبان بیشتر است و گاه لفظ جامانده اما معنی میتازد. در حدود چهار هزار و اندی از ابیات حافظ در دسترس است که در لفظ و معنی دُرتراشی شده است. زیباییهای لفظی و معنایی در اوج خود است. اما نه بودِ هریک از این شگفتیها در حافظ به معنی نقصِ اشعار مولانا است و نه حتی معانی حکمتآمیز و زمینی در اشعار مولانا به معنی نقص در اشعار حافظ است. ابیات مولانا در نوسان است گاه در اوج وگاه در سطح و گاه حتی در فرود است. اشعار حافظ اما برتر از سطح و گاه در اوج و فراز است.
یکی از نقاط قوت شعر حافظ نسبت به شعر بسیاری از شاعران فُرمگرا و یا حتی ایهامپردازی چون خاقانی این است که حافظ علاوه بر استفاده حداکثری از ظرفیتهای متعدد در برونه زبان، سطح معنایی و درونه زبان را نیز به شیوههای گوناگون پرورش داده است و عظمت هنری حافظ در این است که در عین سخنوری و سخت کوشی هنری و رعایت لفظ، جانب معنی را فرو نگذاشته، بلکه مقدم داشته است.[۲]
کمال هنر حافظ در این است که از همان عناصر در دسترس، معجونی شفا بخش و مفرح می سازد؛ کلمات همان کلمات، تعبیرها همان تعبیرها، و اسطورهها و صور خیال همان است که بود، فقط شاعر استادانه و توان گفت، سحرآفرینانه، آنها را به خدمت ابلاغ پیام خود آورده است.[۳]
دُرتراشیهای حافظ بیشتر مدیونِ میناگریهای بعدی شخص حافظ است که حتی پس از سرودن هر بیتی چشم از آن بر نمیداشته و مدام در پی تراش دادن آن بوده است تا شعری صیقلی و مقبول برون آید. به همین دلیل، اختلاف نسخ ابیات اندک حافظ بیش از اختلاف نسخ در ابیات پرشمار مولانا است چه آنکه مولانا چشم از سروده خود بر میداشت و رو به پیش بود.
یکی از حافظشناسان مینویسد: خواجه در انتخاب کلمات نهایت دقت را رعایت فرموده و شاید یکی از علل این همه نسخه بدلها، تعویض کلمات به دست خود او بوده است. گویی دایما اشعارش را میخوانده و کلماتی را جایگزین کلمات دیگر کرده است.[۴] مرحوم اسلامیندوشن نیز معتقد است: حافظ میخواسته است که تا آخر عمر، دستش در دستکاری ابیات باز بماند. این حک و اصلاح مداوم دو موجب داشته است: یکی تکمیل صوری و معنوی شعر به منظور بهتر کردن، و دیگر مصلحت زمان،... شعرهایی بوده است که مایه دردسرش میشده و یا آنکه صورتی از آن مخصوص خواص بوده است، و صورت دیگری می بایست به دست عامه سپرده شود؛ و یا آنکه رویدادها و گذشت روزگار، مقتضیات تازهای را پیش میآورده، که مستلزم تغییر ابیاتی میشدهاند.[۵]
حافظ در تمام ابیات خود، از نه هزار واژه و ترکیب غیرتکراری سود جسته است. تقریباً فردوسی نیز از نه هزار واژه غیرتکراری استفاده کرده است. با این تفاوت که حافظ، بسیاری از آثار همچون شاهنامه، رباعیات خیام، آثار رودکی، سنایی، عطار، کمالالدین اسماعیل، عراقی، سعدی، نجمالدین رازی و مولوی را در اختیار داشته است. اما فردوسی جزء آثار رودکی و دقیقی و چند شاعر خردهپای، آثاری در اختیار نداشته است.[۶] از درون همین نه هزار کلمه، حافظ با بهرهگیری از چند معنایی واژگان و صنعت ایهام و جایابی درست کلمه در ابیات، توانسته معانی چندلایه و بسیار بیشتری را اراده و دریافت کند.
این دُرتراشیهای حافظ گاه چنان مسحورکننده است که ساعتها مخاطب را از لذت شنیداری و خوانش بهرهمند میسازد. بهرهگیری از صنایع ادبی متعدد از ایهام گرفته تا واجآرایی (نغمه حروف)، جناس و مراعات نظیر و دیگر صنایع ادبی، سبب پدیدار شدن اینهمه زیبایی هستند.
صنعت ایهام که از شاخههای علم بدیع است هنر و شیوه خاص غزلسرایی حافظ است. حافظ می کوشد که از هر کلمهای به حداکثر استفاده کند، یعنی گذشته از معنای صریحی که مقصود اصلی گوینده است، از معانی فرعی و مجازی کلمه نیز بهره برگیرد و این معانی ثانوی را با معانی مجازی کلمات دیگری که در یک مصراع یا یک بیت میآورد، به طریقی ارتباط دهد و میان آنها تناسبی ایجاد کند. به این طریق، شعر حافظ به سرودی شبیه است که از یک نغمه اصلی و یک یا چند نغمه فرعی هماهنگ ساخته شده باشد.[۷]
برخی از نویسندگان معتقدند که راز اصلی اعجاز غزلهای حافظ، ایهام است.[۸]
نگارنده، نه از نگاه یک ادیب متخصص، که از نگاه یک مخاطب عادی، در این نوشته چند نمونه از بیتهایی را که حافظ، زیبایی را با رندی و استفاده از کلماتی که مستعد معناآفرینی هستند، به شعر بخشیده و نیز تاب تفسیر معانی مختلف را در آن ابیات تعبیه کرده است بررسی میکند:
یکم:
در کویِ نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
در مصراع اول حافظ فضای آلوده از ریا را کوی نیک نامی مینامد[۹] و سبب نیز آن است که از نظر او ساکنین کوی نیک نامی، نام نیک را بر اثر ریا کسب کردهاند. شاید اگر حافظ به جای ترکیب «تغییر کُنْ» ترکیب "تغییر دِه" را، به کار برده بود (چنانکه برخی با همین ترکیب دوم می خوانند) دلنشینتر می بود. اما با اندکی دقت می توان تناسب و ارتباطی بین دو واژه «قضا» و «کُنْ» یافت.
در قرآن کریم و سوره یاسین خداوند میفرماید: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ[۱۰]
قضا به معنی حکم نهایی و اراده خداوند بر وقوع یا عدم وقوع چیزی است به تعبیر دیگر منظور از قضا حکمی است که برای موجودات مشخص شده است. و این فقط با اراده خداوند تحقق می یابد و بر اساس نص صریح آیه فوق، اراده خداوند با واژه «کُنْ» ابراز و تحقق مییابد. گرچه خداوند حتّی نیاز به گفتن کلمه «کُنْ» ندارد، زیرا این خود، نیاز است و در شأن او نیست، بنابراین مراد از کلمه «کُنْ» همان اراده و حکم اوست. به فرمودۀ حضرت علی علیه السلام «لا بصوت یقرع و لا بنداء یسمع»[۱۱]
بنابراین تناسب و همجواری «کُنْ» و«قضا» زیبایی سیرتی به این بیت میبخشد که در کنار زیبایی صورت، موجب شگفتی مخاطب میشود.
همچنین واژه «تغییر» با جناس مضارع، به دلیل همنشینی با واژه «قضا» یادآور «تقدیر» است که تناسب «قضا و قدر» را به یاد میآورد.
از سوی دیگر تا قرن حافظ، تغییر دادن به معنایی که امروز به کار میبریم، صورت استعمال نیافته بود و واژه تغییر کردن دست کم دوبار در دیوان حافظ به کار رفته است. مانند:
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ایست که تغییر میکند
و نیز در بیت زیر؛
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
میل مفرط برخی از نویسندگان به امروزین سازی تعبیرات دیوان حافظ، سبب شده که به جای تغییر کُن، تغییر دِه را برگزینند. در صورتی که، چنین کاری نسبت دادن تعبیرات قرن چهاردهم- پانزدهم به شعر قرن هشتم است.[۱۲]
دوم:
اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بیمِهری یار طالعِ بیشفقت بین که در این کار چه کرد
بیت فوق لفظ و معنای شگرفی دارد.
شفق و شفقت؛ ایهام تناسب یا جناس شبه اشتقاق دارند.
بیمهری؛ به دو معنی است یا نامهربانی اگر مهر را به معنی محبت و مهربانی بگیریم و یا غروب خورشید اگر مهر در معنی خورشید باشد.
طالع؛ نیز تاب دو معنا را در بیت فوق دارد اول به معنی بخت و دوم اسم فاعل از طلوع
حال تابآوری معنایی بیت چنین است:
معنی اول: شفق به معنی سرخی افق پس از غروب آفتاب است. وقتی کسی سخت میگرید چشم و محیط آن سرخ میشود و اشکی که از چشم سرازیر میشود چون بر روی آن سرخی میلغزد، رنگ سرخی (شفق) بر خود میگیرد. دلیل چنین گریستنی، نامهربانی یار است. چه آنکه از یار چشم یاری و مهربانی داشته حال با نامهربانی او، اشک در چشم دارد. و شِکوِه از بخت نامهربان خود میکند که چه بر سرش آورده است.
معنی دوم: طالع در معنی طلوعکننده و بیمهری به معنی غروب خورشید معنای دیگری را به همین مضمون افاده میکند که اشک من که بر روی گونه سرخ غلطید بر اثر غروب خورشید وجود یار، رنگ سرخ برخود گرفت و طلوع بیرحم خورشید را ببین که در این کار چه کرد.
تناسب شفق و طالع و مهر نیز خود به اینهمه زیبایی افزوده است.
سوم:
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم
داستان عشق فرهاد به شیرین که با نیرنگ خسرو به عشق نافرجام انجامید و خبر دروغین مرگ شیرین، فرهاد را کشت و عشق او به وصال نیانجامید، دستمایه بسیاری از شاعران قرار گرفته است. اما حافظ در بیت فوق بسیار فشرده و به زیبایی تمام و با تکیه به آشنایی مخاطب با داستان شیرین و فرهاد این بیت را پدید آورده است و در آن از جهان کهنسال اما بیبنیاد به دلیل فرهادکشیها با صدای بلند شِکوِه میکند که با افسون و نیرنگ خود یا خسروهایی که درخود جا داده است، انسان را از جان خوش و شیرین و یا از معشوقه شیرین نامش، ملول میکند.
خواننده وقتی بیت فوق را میخواند به سرعت به یاد بیستون و رنج کوهکنیهای فرهاد میافتد که به دلیل عشقی که به شیرین داشت، به خواست او مشغول به کندن بیستون شد تا نظر شیرین را جلب کند. همچنین خواننده انتظار دارد نام بیستون را بشنود ولی نامی از بیستون در این بیت نمییابد. ناگاه با دقت در واژه «بیبنیاد» متوجه میشود که بنیاد در معنی ستون هم هست و بی بنیاد همان بیستون است و اگر حافظ «بدبنیاد» و یا هر تعبیر دیگری میگفت این معنی را افاده نمیکرد.
جناس فرهاد و فریاد و نیز ایهام تناسب شیرین به معنی در مقابل تلخ و نیز در معنی نام دختر افسانهای معشوقه فرهاد و همچنین مراعات نظیر در افسون و نیرنگ و ملول، این زیبایی را افزون میکند.
چهارم:
صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوش بِشکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز
کلمه «باز» در انتهای مصراع دوم سبب دومعنایی شدن این بیت شده است. «باز» قید تکرار و به معنی «دوباره» و «باز» در جایگاه مفعول دوم و مکمّل فعل و به معنی«گشاده»، مصراع دوم را در دو معنی تاب آور کرده است.
معنی اول: صوفی که دیشب دور از تو از نوشیدن می توبه کرده بود، به محض اینکه چشمش دوباره به در میخانه خورد، عهد بشکست و به نوشیدن «می» روی آورد.
معنی دوم: صوفی که دیشب دور از تو از نوشیدن می توبه کرده بود، به محض اینکه دید درِ میخانه گشاده است و پذیرای میخواران است، عهد شب پیش خود را بشکست و به میخوارگی روی آورد.
زیبایی همنشینی «بی تو» و «توبه» نیز بر زیبایی این بیت افزوده است.
پنجم:
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
در مصراع اول این بیت خواننده با تکیه بر سیاق کلمه و قرائن موجود، بیتردید کلمه «مردم» را به مردمک چشم معنی میکند اما بلافاصله در مصراع دوم در مواجهه با کلمه «مردمان»، در فهم خود از معنی «مردم» در مصراع اول مردد میشود، زیرا هم می توان آن را به همان معنی اول اما جمع گرفت، یعنی مردمکهای چشمان و هم میتوان آن را جمع مردم به معنی انسانها گرفت.
با فرض اول معنی چنین است: از بس گریستم که مردمک چشمم گو همچون حلقهای در خون غلطان است. ببین که مردمکهای هردو چشم من چگونه در خون غوطهور است.
با فرض دوم: از بس گریستم که مردمک چشمم گو همچون حلقهای در خون غلطان است. من که چنینم ببین مردمان دیگر (انسانها) چه حالی در طلب تو دارند.
همچنین در معنی «مردمک» با گریه، چشم، خون و دیدن مربوط است.[۱۳]
ششم:
دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم، هر چه باد باد
در این بیت ده بار حرف «د» تکرار شده است و بر زیبایی موسیقیایی و یا نغمه حروف[۱۴] این بیت افزوده است. از حیث معناآفرینی نیز «دل به باد دادن» چند معنایی است.
باد نیز در مصراع اول به معنی هوایی که میوزد (یکی از چهار عنصر) و در آخر مصراع دوم به معنی هرچه میشود بشود[۱۵]
معنی اول: دل را بابت خبر خوشی که باد از یار من داد، به عنوان مژدگانی به باد خواهم داد.
معنی دوم: دل از دست خواهم داد و عاشق خواهم شد.[۱۶]
افزون بر این، تاب معنی سوم را نیز دارد: باد همچنان که از یار سفر کردۀ من خبر خوشی برای من آورد، من نیز دل خود را که از مالکیت من خارج شده و از آنِ یارم گشته، به باد خواهم داد تا به او که صاحب اصلی دلِ من است برساند.
اما معنی چهارم: یک معنی باد نام فرشتۀ موکل بر تدبیر مصالح است.[۱۷] با تکیه بر این معنی نیز می توان مصراع دوم را چنین معنی کرد: من نیز دل خود را در اختیار فرشتۀ موکل تدبیر مصالح خود قرار میدهم تا هرچه تدبیر میکند، بکند.
هفتم:
ما را زخیال تو چه پروای شراب است؟ خُم گو سرِ خود گیر، که خُمخانه خراب است
یکی از معانی کلمه «پروا» در لغتنامه دهخدا، اندیشه و هوس است. بنابراین در تفسیر معنایی و عرفانی میتوان گفت که حافظ میگوید: وقتی در اندیشه تو هستم چنان مست و سرخوشم که حتی هوس شراب هم ندارم. چه آنکه شراب برای فراغت از شروشور و سرخوشی است و من بی شراب و تنها با خیال تو در فراغ و سرخوشی هستم.
این بیت تاب تفسیر در چهار معنی را دارد. تعبیر «خُم گو سر خود گیر» نیز تعبیر بسیار زیبایی است که در تغییر معنایی بیت فوق تاثیرگذار است.
معنی اول: چون در گذشته پس از اینکه انگور را در خم برای شرابگیری مینهادند، سرِ خُم ها را با گل میبستند تا گاز درون خُم به بیرون نزند. حالا میگوید به خُم بگو که سر خود را بگیرد و نگذارد گل از سرش کنده شود. زیرا خُمخانه خراب است و کسی به خُمخانه برای نوشیدنِ می نخواهد آمد.
معنی دوم: سر خود گیر در لغتنامه دهخدا نیز به معنی پی کار خود رفتن و راه خانه را در پیش گرفتن است. حال معنی چنین میشود که به خُم بگو که راه خانه را در پیش گیرد چه آنکه خُمخانه خراب است و جای بود و باش در آن نیست.
در شعری از صائب نیز این ترکیب به صراحت در همین معنا به کار رفته است:
گفتی سر خود گیر و برو از سر کویم/ این را به کسی گوی که پا داشته باشد
معنی سوم: سر خود گیر یعنی خُمخانه در حال خراب شدن است مواظب سر خود باش تا آسیبی نبیند.
معنی چهارم: نه تنها که من از خیال یار مستم بلکه خُمخانه که باید مستکننده باشد اکنون خود نیز خراب (مست) است.
اینهمه معانی تو درتو و زیبایی در کنار معنای ژرف عرفانی، بسیار شگفتانگیز است. در کنار اینهمه ژرف اندیشی، واج آرایی و یا نغمه حروف و توالی حرف«خ» نیز در مصراع دوم با موسیقی خاص خود یادآور خرابی است: خُم گو سرِ خود گیر، که خُمخانه خراب است. مانند آن بیت منوچهری است که موسیقی بر آمده از تکرار «خ» و«ز» یادآور خشخش برگ درختان پاییزی در زیر پا و خزان است:
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست/ باد خنک از جانب خوارزم وزانست
البته واج آرایی یا نغمۀ حروف و موسیقی برآمده از تکرار حرف «خ» ۷ بار وحرف«آ» ۹ بار در بیت دیگری از حافظ هم بسیار زیبا آمده که یادآور به خاک شدن است.
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز
در ابیات زیر نیز نغمه حروف یا واج آرایی، زیبایی شگرفی پدید آورده است:
تکرار ۵ بار حرف «ز»:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد
۶ بار تکرار حرف «ش» که ۴ بار در صدر کلمه است:
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
و یا تکرار ۶ بار حرف «ب» و۶ بار حرف «د» و ۶ بار حرف «ن» و۴ بار حرف «م» در بیت زیر:
زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
زیباییهای لفظی و معنایی بیت مزبور آنچنان مسحور کننده است که ذهن و ضمیر خواننده را میرباید.
معنی عرفانی بیت نیز یادآور انقطاع است. انقطاع از ماسوا و توجه به حق. چه آنکه می گوید با خیال و اندیشه تو چنان مستم که مستی شراب در برابر آن هیچ است و من نیازی به چنین شرابی ندارم.
هشتم:
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رَوَد به باد
باد به دست بودن به دو معنی کار بی نتیجه و نیز محروم بودن است؛ به باد رفتن نیز در سه معنی به کار رفته است ۱. با باد حرکت کردن ۲. ازبین رفتن ۳. بادی که تخت سلیمان را به حرکت در میآورد.
معنی اول: اگر دل خود را به هیچ خوش کنی، هیچ نتیجه ای نخواهی گرفت زیرا وقتی تخت سلیمان از بین می رود، دل به هیچ نهادن تو هم حتماً بی هیچ نتیجهای خواهد بود.
معنی دوم: وقتی باد از سوی خداوند، آنقدر قدرت دارد که تخت سلیمان را به حرکت در میآورد، تو چرا خود را محروم از عنایت خداوندی میکنی و دل به هیچ مینهی.
نهم:
بندۀ پیرِ مغانم که ز جهلم بِرَهانْد پیرِ ما هر چه کُنَد عینِ عنایت باشد
پیر مغان از نظر لغت به معنی پیشوای زرتشیان و در اصطلاح حافظ به معنی مرشد حقیقی که خود عامل به علم خویشتن است و صلاحیت هدایت و تربیت دیگران را دارد. بیت فوق در معنای اولیه چنین است: بنده پیر مغان هستم که با دانش خویش مرا از گمراهی و جهالت میرهاند. این پیر ما کسی است که هیچ کاری را بیدلیل انجام نمیدهد و هرچه کند، عنایتی از سوی اوست.
در بیت فوق «عینِ عنایت» ترکیب زیبایی است و در سه معنی می توان زیبایی را از آن دریافت.
اول: عینِ عنایت: خودِ عنایت؛ عین در این معنی یعنی اصل و اساس و خود عنایت همانی است که پیر ما انجام میدهد و آن همان رهانیدن از جهالت است.
دوم: عینِ عنایت: چشمه عنایت؛ عین در معنی چشمه نیز هست و معنی بر این اساس این خواهد بود که پیر ما که مرا از جهل میرهاند گو اینکه مرا به چشمه عنایت رهنمون شده است.
سوم: عین عنایت: آغاز عنایت؛ چون واژه عنایت با «ع» آغاز میشود، معنی در این فرض چنین خواهد بود که پیر ما با رهانیدن من از جهل، عنایتی را آغاز کرده که ادامه خواهد داشت. این که کرد، گویی «ع» در عنایت است که آغاز کلمه است.
دهم:
نه من ز بی عملی درجهان ملولم و بس ملالت علما هم زعلم بی عمل است
در بیت فوق واج آرایی (نغمه حروف) با تکرار حرف «ل» ۸ بار وحرف «م» ۹ بار، در زیبا سازی بیت بسیار موثر است. در معنی بیت فوق نیز ایهام در واژه بیعملی سبب دو معنایی بیت شده است.
معنی اول: بیعملی: بیشغلی؛ معنی بیت: نه فقط من که بیکار و فاقد شغل هستم، ملولم در این جهان بلکه بسیار دیگر همچون علما هم از بیکاری ملولاند.
معنی دوم: بیعملی: عمل نکردن به علم؛ نه تنها من از اینکه نمی توانم به علم خویش عمل کنم، ملول و ناراحت هستم، بلکه ملالت عالمان هم از علمی است که عمل در پی ندارد.
یازدهم:
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
در بیت فوق بین هر دو واژه «عهد» در هر دو مصراع جناس تام وجود دارد. اما «عهد» در مصراع دوم ایهام در دو معنی دارد؛ اول: زمانه و عصر دوم: پیمان
از سوی دیگر، در مصراع دوم «خواجه» به رسم زمان در محل خطاب طعنآمیز به کار رفته است. نظیر آن را سعدی نیز آورده است:
خانه از پای بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است
معنی مصراع دوم با توجه به معنی اول: معشوق گفت اشتباه نکن خواجه، در این زمانه کسی پایبند به پیمان نیست.
معنی مصراع دوم با توجه به معنی دوم: معشوق گفت خواجه تو که از من وفای به عهد و پیمان میطلبی بدان که این پیمان سزاوار وفا نیست.
دوازدهم:
نشانِ اهل خدا عاشقی ا ست، با خود دار که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
در مصراع اول بیت بالا، با خود دار در دو معنی به کار رفته که موجب چند معنایی بیت میشود. معنی اول: آن نشان را یعنی عاشقی را با خودت نگهدار؛ به آن پایبند باش معنی دوم: این راز (اینکه نشان اهل خدا عاشقی است) را در خود حفظ کن؛ به دیگران نگو.
معنی اول بیت: ملتزم به نشان اهل خدا باش و عاشق شو. این کاری است که حتی مشایخ شهر چنین نشانی ندارند و عاشق نیستند. این معنی قراینی در دیوان حافظ دارد من جمله این بیت:
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی
معنی دوم: این راز را که نشان اهل خدا عاشقی است ومشایخ شهر چنین نشانی ندارند، فاش نکن و به عنوان یک سرّ در خود نگهدار.
سیزدهم:
الا ای همنشینِ دل که یارانت بِرَفت از یاد مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم
در بیت فوق، با دو گونه تکیه گذاری، دو معنای مختلف پدید می آید. اگر واژه «روزی» را با «ی» وحده نکره و با تکیه بر هجای آغازین بخوانیم، به معنای «یک روزی» ولی اگر همان «ی» را نسبت اسم ساز بگیریم و بر هجای پایانی تکیه کنیم، به معنای «قسمت» خواهد بود. بنابراین معنای اول مصراع دوم چنین می شود که امیدوارم آن روزی که به یاد تو بنشینم، برای من پیش نیاید. معنی دوم این است که امیدوارم لحظهای که در آن لحظه بی یاد تو بنشینم، قسمت و روزیِ من نگردد.
چهاردهم:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
«بد دیدن» در مصراع دوم به دو معنی است .معنی اول: قید دیدن و به معنای بدبینی و بد نظری. دوم: بد مفعول دیدن باشد و به معنای دیدن بدی و عیب.
زیبایی ترکیب «شهرۀ شهر» و نغمۀ ایجاد شده از سه بارتکرار «ش» در مصراع اول نیز در کنار مضمون بلند، به لطافت این بیت افزوده است.
معنی اول: من هستم که در شهر به عشق ورزیدن مشهورم و من هستم که هرگز بدنظر نبوده ام. (زیرا عشق ورزیدن با بد نظری سازگار نیست).
معنی دوم: من هستم که در شهر به عشق ورزیدن مشهورم و من هستم که خوبیهای عالم را هم میبینم و چنین نیست که بدیها را ببینم این معنی با بیت زیر نیز سازگار است:
کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه که هر که بیهنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد
در مصراع دوم همچنین تکلیف خود را با زاهد ریا کار که همواره در پی عیب یابی از دیگران است، روشن میکند و در بیت دیگری چنین زاهدی را نفرین نیز کرده است:
یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید دودِ آهیش در آیینۀ اِدراک انداز
پانزدهم:
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
در بیت فوق واژه «ناسره» در دو معنی است: الف) ناخالص، معیوب، مغشوش، نارایج ب) با ضبط ناصره نام شهری در فلسطین از آن جهت که یوسف اهل کنعان بوده وکنعان نیز نامی بوده که به منطقه فلسطین اطلاق میشده است.
در داستان حضرت یوسف (ع) برادرانش او را در چاهی افکندند و کسانی از اهل کنعان که او را از چاه برون آوردند به قیمت بسیار کمی و با سکههای رایج کنعانی(زر ناصره) او را به عنوان غلام فروختند.[۱۸] حال اگر بیت فوق را با زر ناسره و یا زر ناصره بخوانیم در هردو حالت زیبایی برآمده از این ایهام چشمنواز وگوش نواز خواهد بود. زر ناسره به معنی دوم در دیوان خواجوی کرمانی نیز آمده است:
باشد درست مغربی مهر و سیم ماه/ بی سکّۀ قبول تو در شهر ناسره[۱۹]
که به ویژه همنشینی آن با شهر گمانی به جا نمیگذارد که خواجو به این ایهام نظر داشته است.[۲۰]
سخن پایانی
دو آموزه از آموزههای اصلی حافظ است؛ اول: ترک ریا و تزویر دوم: عشق ورزیدن. در آموزه اول، حافظ انسان را از بازیگری پرهیز میدهد و او را از ریا و تزویر به دور میخواهد. چه آنکه در ریا، قصد واقعی انسان با قصد ظاهری در تضاد قرار میگیرند و سبب تخلیه انسان از جوهر انسانیت میشود. واژه «ریا» در قرآن پنج مرتبه تکرار شده است که سه مرتبه به صورت مصدر و دو بار به صورت فعلی و در هرپنج بار نیز به معنی اصطلاحی امروزین است. در قرآن کریم ریا شرک خفی و موجب بطلان عمل و محرومیت از محبت الهی محسوب شده است.[۲۱]
تزویر وریا نه تنها به دارنده این ویژگیها آسیب میزند بلکه سبب به اشتباه افتادن دیگران در تنظیم روابط با شخص ریاکننده میشود. در آموزه دوم: حافظ، میداند که عشق ورزیدن انسان را از توجه تام و تمرکز بر خویشتن، دور میکند و آسیبهای توجه به خویشتن را از او میستاند. عشق؛ بیخویشتنی و رویینتنی برای عاشق میآورد. حافظ عشق را نشان اهل خدا میداند و راه آن را پرخطر و کمینگاه کمانداران میداند.
حافظ کوشیده است تا این دو آموزه مهم و اساسی را در قالبهای زیبای لفظی به مخاطب القا کند. اندکی از اعجازهای لفظی ابیات حافظ که در چشم نگارنده زیبا مینمود، در این مقاله آمد وگرنه زیباییهای لفظ و معنا در دیوان حافظ موج میزند.
[۱]* ابیات حافظ در این مقاله از دیوان حافظ به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی است.
[۲] خرمشاهی؛ بهاالدین؛ حافظ؛ ۱۳۸۷؛ ج۴؛ تهران؛ ناهید؛ ص۸۳.
[۳] سمیعی؛ احمد؛ مقاله کلام و پیام حافظ؛ برگزیده مقاله های نشردانش(۲) درباره حافظ؛ زیر نظر نصرالله پورجوادی؛ مرکز دانشگاهی؛ تهران؛ چاپ دوم؛۱۳۷۰؛ ص ۴۰.
[۴] ذوالریاستین؛ محمد؛ فرهنگ واژههای ایهامی در اشعار حافظ؛ تهران؛۱۳۷۹؛ نشر فرزان؛ ص۲۲.
[۵]اسلامی ندوشن؛محمد علی؛ مقاله ماجرای پایان ناپذیری حافظ؛ برگزیده مقالههای نشردانش(۲) درباره حافظ؛ زیر نظر نصرالله پورجوادی؛ مرکز دانشگاهی؛ تهران؛ چاپ دوم؛۱۳۷۰؛ ص۱۵۸.
[۶] ذوالنور؛ عبدالرحیم؛ در جستجوی حافظ؛۱۳۷۲؛ تهران؛ زوار؛ ج۱؛ ص چهارده. نقل به مضمون .
[۷] ناتلخانلری؛ پرویز؛ مجله سخن؛ بهمن ۱۳۴۴؛ ص ۹۷.
[۸] حقشناس؛ علی محمد؛ مقاله حافظشناسی: خودشناسی؛ برگزیده مقالههای نشر دانش(۲) درباره حافظ؛ زیرنظر نصرالله پورجوادی؛ مرکز دانشگاهی؛ تهران؛ چاپ دوم؛۱۳۷۰؛ ص ۲۳۱.
[۹] زریابخوئی؛ عباس؛ آیینه جام؛۱۳۷۴؛ انتشارات علمی؛ چاپ دوم؛ ص۱۰۵.
[۱۰] سوره یس آیه ۸۲ شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن میگوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود.
[۱۱] نهجالبلاغه، خطبه ۱۸۶ نه با صوتی که شنیده شود و نه با ندائی که درک شود.
[۱۲] خرمشاهی؛ بهاالدین، مقاله اهتمامی بیاهمیت، برگزیده مقالههای نشر دانش(۲) درباره حافظ؛ زیرنظر نصرالله پورجوادی؛ مرکز دانشگاهی؛ تهران؛ چاپ دوم؛۱۳۷۰؛ صص ۲۹۸-۲۹۷.
[۱۳] شمیسا؛ سیروس؛ نگاهی تازه به بدیع؛۱۳۸۳؛ چاپ اول؛ تهران؛ میترا؛ ص ۱۲۵.
[۱۴] اصطلاحی که استاد خانلری برای تکرار زیبای حروف در شعر به کار گرفته والبته برخی واج آرایی را به کار بردهاند.
[۱۵] لغتنامه دهخدا ذیل مدخل باداباد
[۱۶] ذوالنور؛ عبدالرحیم؛ درجستجوی حافظ؛۱۳۷۲ ؛تهران؛ زوار؛ ج۱؛ ص۲۲۳.
[۱۷] لغتنامه دهخدا ذیل مدخل «باد»
[۱۸] وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَکَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ او را به بهایی ناچیز، درهمی چند فروختند و نسبت به او بیرغبت بودند. سوره یوسف آیه ۲۰.
[۱۹] خواجوی کرمانی؛ دیوان اشعار، تصحیح احمد سهیلی خوانساری؛ انتشارات پاژنگ؛ ۱۳۶۹؛ چاپ اول؛ ص۱۱۸.
[۲۰] راستگو؛ سید محمد؛ ایهام در شعر فارسی؛ تهران؛ انتشارات سروش؛۱۳۷۸؛ ص۵۲۴.
[۲۱] سوره بقره، آیه ۲۶۴ ؛ سوره انفال، آیه ۴۷؛ و سوره ماعون، آیه ۶؛ و سوره نساء، آیات ۳۸و۱۴۲.
نویسنده و پژوهشگر
∎