خبرآنلاین - بیگمان بقایی در تاریخ سخنگویی دستگاه دیپلماسی کشور، پدیدهای استثنایی و قابل بررسی است.
واکنش سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان به تلاش مارکو روبیو وزیر امور خارجه آمریکا برای تحریف تاریخ و ساختن توجیه فلسفی - تاریخی برای جنگافروزی کشور متبوعش، در سخنرانی وی در آتن در روز چهارشنبه ۱۵ مهر (۷ اکتبر)، از شاهکارهای این سخنگوی متمایز است. او در شبکه ایکس نوشت:
«مارکو روبیو در آکروپولیس، با ارائه روایتی انحرافی، تاریخ غرب را ــ از یونان باستان تا آمریکای ترامپ ــ به خطی مستقیم و یکپارچه فرو کاسته است... تحریف زمان تاریخی از طریق درهمآمیختن ناشیانه مفاهیمی چون یونان، روم، مسیحیت، اروپا، آمریکا و سرانجام «اول آمریکا».
روبیو مفهوم یونانیِ «توموس» را به ستایش قدرت، رقابت و اراده ملی بازتعریف میکند. اما یونان فقط صحنه نمایش قدرت و شکوه نبود؛ زادگاه تراژدی تکبر و تجاوز نیز بود، خواستگاه نقد قدرت بود، زادگاه فلسفه سیاسی وپرسش از حدود قدرت و مسئولیت انسان بود. آنچه او عرضه میکند فلسفه تاریخ نیست؛ بلکه نسخهای دستکاریشده و انحرافی از تاریخ است که برای توجیه سیاستهای ستیزهجویانه و جنگطلبانه دولت آمریکا و برساختن یک اسطوره سیاسی طراحی شده است.
وقتی تاریخ به ستایش قدرت فروکاسته شود، رسالت متفکران غربی دفاع از خود تاریخ در برابر بازخوانی تحریفشده و توجیهگرانهای است که یک قدرت توسعهطلب و ستیزهجو از آن ارائه میکند؛ قدرتی که همچنان میکوشد دستاوردهای انسانی یک تمدن را قربانی کند تا توسل بیقید و بند به زور را مشروعیت ببخشد.»
- توییت بقایی فراتر از موضعگیری دیپلماتیک معمول، وارد یک جدل گفتمانی در حوزه فلسفه تاریخ شده است.
- فارغ از ارزیابی ما از تمدن یونان، اما کاش بقایی در کنار توموس، به لوگوس وعقلانیت و گفتوگو هم اشاره میکرد، تقابل عقل ابزاری فلسفه غرب را با حکمت شرقی نقد میکرد، استفاده ابزاری از تمدن که امروزه در غرب (بهویژه در جریانهای نومحافظهکار آمریکایی) رواج یافته است واین تلاش که سیاست خارجی خود را نه به عنوان امپریالیسم، بلکه به عنوان دفاع از میراث یونان-رومی و مسیحی بازتعریف کنند وآن را در تطهیر خود به کار گیرند، به چالش میکشید وپیوند زدن یونانِ سقراط و افلاطون و ارسطو به آمریکای امروز را که سرآمد استعمار، بردهداری و نژادپرستی است، تخطئه میکرد وبه روبیو میفهماند، همانطور که غرور و نابودی یونان باستان، پس از جنگهای ایران و یونان رخ داد، آمریکا هم باید در انتظار چنین شکست راهبردی، تمدنی ومعرفتی باشد وبا ربط واقعیت میدانی به نقد فلسفی، به نمونههای عینی جنایتها (مانند غزه یا تحریمها یا جنگ علیه ایران وماجرای میناب و...) اشاره میکرد تا آن هرم جمجمهها که در متن خود به آن ارجاع داده است، از یک استعاره هنری به یک واقعیت ملموس در سیاست فعلی آمریکا تبدیل شود.
در این مناقشه تمدنی، پرسش نخست آن است که آیا میتوان و باید از رویارویی غرب وشرق، حتی پیش از دوران مدرن یا عصر اسلامی، بهعنوان یک کهنالگو سخن گفت؟ این تقابل، بیش از آنکه صرفاً جغرافیایی باشد، تقابلِ سبک زندگی، نظم اجتماعی ونحوه حکمرانی است.
نقطه آغازین این رویارویی، از قضا در جنگهای ایران ویونان رقم خورد. نگارنده مورخ نیست اما زمانی که میبیند، مورخان یونانی مانند هرودوت، این جنگها را نه صرفاً نبرد برای خاک، بلکه نبرد میان «آزادیِ یونانی» (پولیس) و «استبدادِ شرقی» (امپراتوری هخامنشی) ترسیم کردهاند، نمیتواند نگاهی تمدنی نداشته باشد. تحلیلگران تاریخ باید بگویند، آیا این روایتی نبود که غرب ساخت تا خود را تمدن برتر تعریف کند؟ در حالی که ایران هخامنشی الگوی حکمرانی تکثرگرایانه برتری داشت و به جوامع زیر سلطه خود آزادی مذهبی و فرهنگی میداد، یونانیان به شدت انحصارطلب و بردهدار بودند. اگرچه یونانیها در نبردهای دریایی پیروز شدند، اما از نظر استراتژیک، نتوانستند امپراتوری ایران را در هم بشکنند. فرهنگ یونانی هلنیسم در ظاهر شرق را فتح کرد، اما در باطن، در فرهنگ و آداب شرقی استحاله یافت.
تقابل میان روم و ساسانیان نیز شاید جدیترین و طولانیترین رویارویی باشد که تمدنهای کلاسیک را به زانو درآورد. بزنگاه سرنوشتساز شکست امپراتور روم از شاپور اول ساسانی واسارت او وبارها عقبنشینی روم در قرون سوم تا هفتم میلادی در برابر ساسانیان وصلحهایی که طی آنها روم مجبور به پرداخت باجهای سنگین به ایران میشد، نمادهای آشکار عقبنشینی غرب در برابر شرق بودند.
این فرسایشِ متقابل، راه را برای ظهور اسلام هموار کرد. در دوران طلایی اسلام، این تقابل از حالت حفاظت به شکل تمدنساز تبدیل شد. در پی نبردها و فتوحات اسلامی و محاصره قسطنطنیه، قدرت شرق وتمدن اسلامی در اسپانیا (اندلس) برای قرنها به عنوان چراغ علم و تمدن، غربِ تاریک آن روزگار را به چالش کشید.
اروپا و غرب قرون وسطی، به معنای واقعی کلمه، تمدن خود را مدیون واردات از شرق است. عقبنشینی فکری و علمی غرب در این دوره مطلق بود؛ بلکه آنها حتی علوم یونانی را که فراموش کرده بودند، از طریق مسلمانان شرق بازپس گرفتند.
غرب در طول تاریخ، در برابر شرق، در بزنگاههای مهمی عقبنشینی کرده است. عقبنشینی استراتژیک (نظامی) در زمانهای تحقق انسجام داخلی (مثل دوران صفویه یا عثمانی) یکی از جلوههای آن است که نمونه بارزش، عدم توانایی غرب در تسخیر کامل فلات ایران در طول تاریخ بوده است.
عقبنشینی گفتمانی نیز آنگاه بوده است که حکمت شرقی (چه در قالب فلسفه ابنسینا وسهروردی وفارابی وملاصدرا، و چه در قالب عرفان) در غرب نفوذ کرده، جزماندیشی غربی رو به قهقرا رفته است. دوران رنسانس، در واقع عقبنشینی غرب در برابر آموزههای شرقی بود که از طریق اندلس و عثمانی وارد اروپا شد.
از مصادیق عقبنشینی اقتصادی هم راه ابریشم یا شریان حیاتی شرق بود که غرب را به شدت به خود وابسته کرد. تا زمانی که این جاده فعال بود، غرب ناچار بود تابع شرایط شرق باشد. ظهور قدرتهای دریایی غرب ودوره استعمار که از هند آغاز میشود، پاسخی به همین محاصره اقتصادی شرق بر غرب بود.
باید افزود که آنچه در تحلیل این رویاروییها معمولاً مغفول میماند، ماهیت تقابل است: غرب همواره به دنبال تعریف خود از طریق غیر بوده است وبرای اینکه «اروپایی/آمریکایی» باشد، نیاز دارد شرق را بدوی، مستبد و خطرناک بازنمایی کند، نکتهای که ادوارد سعید در کتاب شرقشناسی به آن پرداخته است.
تاریخِ این رویارویی نشان میدهد که هرگاه غرب دچارِ ازخودبیگانگی شده، در برابر شرق اصیل عقبنشینی کرده است وهرگاه شرق (بهویژه ایران) در مواجهه با غرب، تکیه بر خویشتن (خودباوری) داشته است، غرب ناگزیر به عقبنشینی شده است. رهبر شهید انقلاب با دعوت به عقلانیت، فطرت، ایمان، خودباوری و ایستادگی، در پی آن بودند که آن دیوار گفتمانی غرب که برای منزوی کردن شرق ساخته بود، فرو بریزد.
از سوی دیگر باید پرسید، با اینکه اروپا بیشتر از شرق درگیر جنگهای خانمان برانداز بوده است، واگرچه شرق گهواره ادیان (ابراهیمی، بودایی، هندویی و...) است،اما چرا متاسفانه امروزه شاهد همگرایی بیشتر در غرب ورواج ارزشهای اروپایی جهانشمول هستیم، اما ارزشهای آسیایی نه. جهانیسازی استعماری و معرفی تمدن اروپایی بهعنوان تمدن مدرن، نهادینهسازی وبهکارگرفتن سازمانهای بینالمللی که ارزشهای غربی را در تار و پود حقوق بینالملل تنیدند، پراکندگی شرق در برابر انسجام غرب که برای خود هویت مشترک غربی ساخت اما شرق وآسیا هرگز یک موجودیتِ یکپارچه تمدنی نبوده است... همه از دلایل این واقعیت است. نتیجه آن که این تقابل ارزشها، در واقع تقابل قدرت روایت است. غرب توانسته است قدرتِ نظامی خود را به قدرتِ نرم تبدیل کند، اما شرق و جهان اسلام تا امروز درگیر دفاع در برابر روایت غربی بوده است.
امروزه سخن گفتن از ارزشهای شرقی،آسیایی یا اسلامی، نه یک حرکتِ ارتجاعی، بلکه نوعی مقاومت راهبردی وگفتمانی برای بازپسگیری حق تعریف جهان است؛ حقی که قرنهاست در انحصار روایت غربی است که جنگهای خود را مدنیت و جنگهای دیگران را بربریت نامیده است.
باید به روبیو ودولت عمیق آمریکا گفت، دفاع تاریخی نیروهای نظامی ایران اسلامی، در کنار موفقیت سیاسی دیپلماسی کشور وحضور اجتماعی مردم ما در میدانها، بیگمان به تحقق خودپایی اقتصادی ما وغلبه اصالت ایرانی اسلامی بر غرب وبربریت او خواهد انجامید. وما النصر إلا من عند الله العزیز الحکیم.
۴۲/۴۲