این روایت، تنها سوگنامه یک خانواده داغدار نیست، بلکه حکایت استقامت نسلی است که در میانه آتش جنگ و کینه دشمن، همچنان ایستاده و به آرمانهای پدران و عزیزان شهید خود وفادار مانده است.
لطفا خودتان و خانواده شهید را معرفی کنید.
من بهروز بقرایی، فرزند شهید یحیی بقرایی و برادر شهیده و دایی شهیدان هستم. پدرم، شهید محمدمهدی بقرایی، دانشجوی مقطع کارشناسی بود. خواهر و برادرهای دوقلوی من، محمدصالح و محمدسبحان نیز دانشآموز بودند و امسال باید به کلاس هشتم میرفتند. پدرم سال ۱۳۶۶ در جریان بمباران پارچین به شهادت رسید. آن زمان من ششساله بودم. خواهرم بعد از شهادت پدر به دنیا آمد و بههمیندلیل هیچ خاطرهای از ایشان نداشت. خواهرم سال ۱۳۸۲ ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد. همسرش کارگر یکی از کارخانههای خیرآباد ورامین بود و خودش نیز کارمند بانک.
حادثهای که به شهادت خواهر و فرزندانش منجر شد، چگونه اتفاق افتاد؟
روز سوم فروردین، حدود ساعت ۵ صبح، در محل سکونت خواهرم حادثهای براثر اصابت موشک رژیمصهیونیستی رخ داد. آنجا هیچ وابستگیای به مجموعههای نظامی نداشت. نه مجموعه نظامی در اطراف خانه بود، نه مسجد یا پایگاه بسیج. محل اصابت، صرفا یک منطقه مسکونی بود. ساختمان، دوطبقه داشت و خواهرم در طبقه دوم زندگی میکرد. در طبقه اول نیز یک خانواده اتباع افغانستانی سکونت داشتند؛ خانوادهای مذهبی که حتی یکی از اعضای شهید آن قاری قرآن بود. در مجموع، ۱۰ نفر در این حادثه به شهادت رسیدند. خانواده شهید عبداللهنژاد شامل مادر خانواده، پسر و دخترشان به فیض شهادت نایل آمدند و پدر خانواده نیز از زیر آوار بیرون آورده شد. همچنین یکی از اتباع افغانستانی، کودک خردسالی بهنام کوثر عادلی، به شهادت رسید. یکی از بستگان ما، خانم سعیده عشرت نیز در این حادثه شهید شد. در خانواده خواهرم نیز هر سه فرزند او، یعنی محمدمهدی، محمدصالح و محمدسبحان، و خود خواهرم به شهادت رسیدند.
از لحظهای که متوجه وقوع حادثه شدید، چه اتفاقی افتاد؟
حادثه حدود ساعت ۵ صبح اتفاق افتاد. من آن شب برای نماز صبح بیدار بودم و بعد از آن هم نخوابیدم. از طریق کانالهای مجازی، پیگیر اخبار جنگ بودیم. ناگهان صدای سوتی را شنیدیم که از بالای منزل عبور کرد و بعد، با اصابت موشک، تمام خانههای اطراف لرزید. خسارت زیادی به ساختمانهای محل وارد شد و تقریبا تا شعاع هزارمتری، بیشتر خانهها آسیب دیدند. همان لحظه بیرون آمدیم و با مادرم تماس گرفتم. مادرم گفت منزل خواهرم مورد اصابت قرار گرفته است. خودمان را به آنجا رساندیم. اولین صحنهای که دیدیم، پیکر فرزند بزرگ خواهرم، آقامهدی، بود. بعد متوجه شدیم آقاسبحان نیز در منزل و در کنار همسایههایشان زیر آوار مانده است. پیکر خواهرم و آقاصالح هم دو روز بعد پیدا شد.
سختترین روزهای بعد از این حادثه برای خانواده شما چگونه گذشت؟
برای ما بسیار سخت بود. خواهرم تقریبا مثل پدرم شهید شد. پدر در محل کار براثر حمله موشکی به شهادت رسید و خواهرم نیز در منزل و درحالیکه فرزندانش خواب بودند، هدف موشک قرار گرفت. وقتی این حادثه را دیدیم، نخستین چیزی که به ذهنمان آمد، شهادت پدرم بود. از طرف دیگر، فضای آنجا با گرد و خاک زیادی که در منطقه ایجاد شد، برای ما کربلا و قتلگاه حضرت سیدالشهدا (ع) را یادآوری کرد. حتی تا یک روز کامل، گرد و خاک در منطقه وجود داشت. بعد هم بارندگی شدیدی اتفاق افتاد و فضای منطقه حال و هوای بسیار سنگینی پیدا کرد. البته مسئولان و نیروهای امدادی به نوبه خود زحمت زیادی کشیدند. نیروهای آتشنشانی، فراجا و گروههای مردمی در محل حاضر شدند و عملیات آواربرداری تقریبا سه روز طول کشید. با توجه به اینکه منطقه، روستایی و نسبتا محروم بود و وسعت محل حادثه و شرایط کوچهها نیز کار را دشوار میکرد، دوستان با همه توان تلاش کردند. از طرفی، شرایط جنگی بود و هر لحظه احتمال حمله و اصابت مجدد وجود داشت. بعد از پیدا شدن پیکرها و پایان آواربرداری، باید آنها را به معراج شهدا منتقل میکردیم. واقعا باید از مجموعه معراج شهدا تشکر کنم. با توجه به شرایط پیکرها، آنها به بهترین شکل ممکن با خانوادهها همکاری کردند و هم از نظر روحی به ما دلداری دادند و هم مشاورههایی برای خانواده در نظر گرفتند.
در چنین شرایطی، حضور نیروهای امدادی و مسئولان و نوع برخورد آنها با خانواده برای شما چقدر اهمیت داشت؟
خیلی اهمیت داشت. در چنین شرایطی آدم تمام زندگیاش، عزیزانش و خاطراتش را از دست داده است. مادر بنده شرایط روحی خوبی نداشت. همسر خواهرم نیز روز حادثه در بیمارستان و پیش مادرش بود. طبیعتا او هم بعد از اطلاع از حادثه شرایط روحی خوبی نداشت. در چنین شرایطی، نحوه برخورد نیروهای معراج شهدا و گروههای امدادی بسیار مهم است و من فکر میکنم آنها بهدرستی عمل کردند و در کنار انجام وظیفه، با خانوادهها همراهی و همدلی داشتند.
اگر قرار باشد زندگی و شهادت خواهر و فرزندانش در قالب یک کتاب یا مستند روایت شود، محور اصلی این روایت از نظر شما چه باید باشد؟
به نظر من، محور اصلی باید شخصیت و روحیات خواهرم باشد؛ اینکه او چگونه زندگی کرد و چه اعتقادی داشت. حقیقت این است که نبودن خواهر و خواهرزادهها برای ما بسیار سنگین است. ما بعدا متوجه شدیم که فرزندان وابستگی بسیار زیادی به پدر و مادر دارند و عمق این ارتباط را شاید پیش از این حادثه بهطور کامل درک نمیکردیم. خواهرم روحیات خاصی داشت. خودش درباره شهید شدن و فلسفه شهادت صحبت میکرد و اعتقاد داشت شهادت یک مسیر و یک انتخاب است. روحیات و گفتارش نیز با این نگاه هماهنگ بود. از طرف دیگر، او در کار خیر بسیار فعال بود. با توجه به اینکه کارمند بانک بود، در زمان استراحت نیز افرادی به منزلش مراجعه میکردند و برای انجام کارهای بانکی از او کمک میگرفتند. گاهی کار آنها را در منزل انجام میداد یا برایشان در بانک پیگیری میکرد. حدود ۱۵ سال نیز از تعدادی از بچهها حمایت میکرد و آنها در کنار فرزندان خودش بزرگ شدند. خواهرم مذهبی، انقلابی و اهل کار خیر بود و فکر میکنم این ویژگیها باید در روایت زندگی او دیده شود.
وقتی به خواهر و سه فرزندش فکر میکنید، بیشتر دلتان برای چه چیزی تنگ میشود؟
طبیعی است که از دست دادن آنها برای ما ناراحتکننده است. نبودنشان برای خانواده خلأ ایجاد کرده و دلتنگی زیادی به وجود آورده است. اما از یک طرف، با توجه به اعتقادی که خود خواهرم به شهادت داشت، فکر میکنم به چیزی که خودش باور داشت رسید. او به خواستهای که همیشه درباره آن صحبت میکرد رسید و به پدرمان ملحق شد. از این جهت که میدانیم خودش چنین مسیری را دوست داشت، برای ما آرامشبخش است؛ هرچند دلتنگی و خلأ ناشی از نبودنش همچنان وجود دارد.
فکر میکنید اگر شهدا امروز ناظر زندگی خانواده خود باشند، چه چیزی در رفتار و سبک زندگی شما باعث رضایت آنها خواهد شد؟
به نظر من، مهمترین موضوع پیروی و پایبندی به ولایت فقیه است. خواهرم انقلابی بود و این موضوع برایش بسیار اهمیت داشت. حتی وقتی به شهادت رسید، سه روز بیمار شد و کار به بستری هم رسید. در تجمعات شبانه نیز همراه فرزندانش حضور پیدا میکرد. فرزندان دوقلویش هم تقریبا هر شب در این تجمعات حاضر میشدند. به نظرم در این مقطع اگر از ولایت فقیه پیروی نکنیم و در این زمینه کوتاهی کنیم و امام خودمان را بهدرستی نشناسیم، دشمن میتواند از این کوتاهی سوءاستفاده کند؛ بنابراین باید در مسیر اعتقادات و آرمانهایی که شهدا به آن باور داشتند، حرکت کنیم و اجازه ندهیم راه و تفکری که برای آن جان خود را فدا کردند، فراموش شود.