شناسهٔ خبر: 79969784 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

نگاهی به «قبیله علیه آزادی» ماریو بارگاس یوسا

آزادی علیه آزادی

ممکن است تصور کنید «قبیله علیه آزادی» قرار است کتابی درباره دفاع از لیبرالیسم باشد. کتاب را که می‌خوانیم متوجه می‌شویم چرا حتی لیبرالیسم هم نباید از نقدشدن معاف باشد. یوسا کتاب را با یکی از مهم‌ترین فضیلت‌های این سنت آغاز می‌کند: لیبرالیسم برخلاف نظریه‌هایی که مدعی داشتن پاسخ برای همه پرسش‌ها هستند، می‌داند که همه پاسخ‌ها را ندارد. حتی می‌پذیرد که ممکن است اشتباه از خودش باشد و حق با طرف مقابل.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

امیرمحمد دهقان: اگر این جمله را جدی بگیریم، دیگر با یک ایدئولوژی به معنای متعارف آن طرف نیستیم؛ با روشی برای فکرکردن طرف هستیم که مهم‌ترین شرطش، باقی‌گذاشتن امکان خطاست. یوسا در فصل‌های مختلف کتاب، آدم‌هایی را کنار هم می‌گذارد که قرار نیست یکدیگر را تأیید کنند. پوپر و آیزایا برلین درباره یکی از مسائل مهم سیاسی قرن بیستم، یعنی تشکیل اسرائیل، به دو نتیجه متفاوت می‌رسند. آرون با مارکس مخالف است، اما برای دستاوردهای فکری او اعتبار قائل می‌شود. هایک از آزادی دفاع می‌کند، اما در بعضی مواضع سیاسی‌اش به نتایجی می‌رسد که حتی برای یک لیبرال امروز به آسانی قابل پذیرش نیست. اورتگا از خطر توده‌ها می‌گوید و هم‌زمان بر نقش مردم عادی در ساختن تاریخ تأکید می‌کند. هیچ‌کدام نماینده کامل «حقیقت لیبرال» نیستند. کتاب عملا سعی می‌کند این را نشان دهد که اگر این آدم‌ها با هم حرف بزنند، بیش از آنکه به یک جواب واحد برسند، یکدیگر را وادار می‌کنند درباره جواب‌های خودشان دوباره فکر کنند. شاید این مهم‌ترین معنای کتاب باشد: توسعه فکری زمانی اتفاق می‌افتد که هیچ‌کس نتواند پاسخ خودش را برای همیشه از آزمون واقعیت معاف کند. به همین دلیل است که اختلاف میان متفکران کتاب، مسئله فرعی آن نیست؛ مسیر فکری یوسا در نوشتن و احتمالا مبنای استدلال کتاب است. در ادامه، با هم این مسیر و این مبنای استدلال را مرور می‌کنیم. چیزی که از آدام اسمیت در این کتاب نوشته شده، شعار ساده «بازار آزاد» نیست. حرف بازار آزاد این است که جامعه بدون طراحی یک ذهن مرکزی هم می‌تواند نظم پیدا کند، اما حرف یوسا در قبیله علیه آزادی عمیق‌تر از اینهاست. انسان‌ها برای رسیدن به خواسته‌های خودشان کار می‌کنند، با یکدیگر معامله می‌کنند و در همین فرایند، بدون آنکه لزوما قصد خدمت‌کردن و خیر‌رساندن داشته باشند، بخشی از رفاه عمومی را ایجاد می‌کنند. تمدن از نیاز انسان‌ها به یکدیگر شکل می‌گیرد. اما اسمیت می‌داند که این سازوکار فقط تا زمانی کار می‌کند که رقابت و آزادی واقعی وجود داشته باشد. درس‌هایی که در این کتاب از اسمیت می‌گیریم، به درد این روزهای ما در ایران هم می‌خورد. بازار آزاد قرار نیست به معنای آزادی گروه‌های ذی‌نفع برای حذف رقابت باشد. مثلا در صنعت داروسازی و بسیاری از بخش‌های سلامت که نگارنده این سطور بیشتر از آن اطلاع دارد، هر‌جا رقابت محدود شده و گروه‌های صاحب منفعت توانسته‌اند به‌جای رقابت، برای قواعد بازار تصمیم بگیرند، دقیقا همان چیزی رخ داده که اسمیت درباره‌اش هشدار می‌داد. بنابراین حتی دفاع از بازار نیز به یک «اما» نیاز دارد؛ و همین «اما»ها هستند که اندیشه را از ایدئولوژی جدا می‌کنند. در فصل دیگری از کتاب، هایک همین مسئله را عمیق‌تر می‌کند: مشکل فقط این نیست که دولت ممکن است تصمیم بدی بگیرد؛ مشکل این است که هیچ‌کس نمی‌تواند همه دانش پراکنده جامعه را در اختیار داشته باشد. هیچ دولت، روشنفکر یا برنامه‌ریز مرکزی نمی‌تواند آنچه را میلیون‌ها انسان در تجربه‌های روزمره خود می‌دانند، یک‌جا جمع کند. زبان، پول، مالکیت، تجارت و بسیاری از نهادهای تمدن، محصول طراحی یک ذهن واحد نیستند. بخشی از نظم اجتماعی از دل انتخاب‌های پراکنده انسان‌ها به وجود آمده است. اما خود هایک هم از این قاعده مستثنا نیست. متفکری که می‌گوید هیچ ذهنی همه دانش را در اختیار ندارد، خودش در برخی مواضع چنان مطمئن سخن می‌گوید که جایی برای راه‌های بینابینی باقی نمی‌گذارد. این تناقض را نباید از او گرفت تا تصویر قشنگ‌تری از فیلسوفان و نظریه‌پردازان لیبرالیسم ساخته شود. برعکس، همین تناقض، ارزشمند است. چون نشان می‌دهد حتی متفکری که از محدودیت دانش انسان حرف می‌زند، خودش نیز انسانی محدود است. در فصلی دیگر پوپر این محدودیت را به یک اصل معرفتی تبدیل می‌کند: هیچ نظریه‌ای نباید طوری ساخته شود که امکان شکست‌خوردنش وجود نداشته باشد. حقیقت علمی چیزی نیست که یک بار کشف شود و بعد برای همیشه به پایان برسد. نظریه‌ای ارزشمند است که بتوان آن را آزمود، رد کرد و اصلاح کرد. شاید سیاست نیز اگر بخواهد از علم چیزی بیاموزد، باید همین را یاد بگیرد. سیاستی که هر نتیجه‌ای را می‌تواند به نفع خودش تفسیر کند، دیگر امکان یادگیری ندارد. اگر شکست، همیشه تقصیر دشمن باشد و موفقیت، همیشه نتیجه درستی نظریه، هیچ‌چیز قابل اصلاح نیست. شاید این درسی برای سیاست‌مداران ایرانی باشد‌ که تا دیر نشده، از امکان یادگیری‌شان استفاده کنند. شاید حتی این درسی برای تک‌تک ما باشد که تا دیرنشده، یاد بگیریم. برای همین هم هست که پوپر به‌جای رؤیای ساختن یک جامعه کامل، از اصلاحات تدریجی دفاع می‌کند. او معتقد است که باید لغزش، افتادن، برخاستن و دوباره امتحان‌کردن را تجربه کرد. این نگاه، در کشوری مثل ایرانِ امروز، شاید از هر نسخه جامع دیگری کاربردی‌تر باشد. شاید باید اجازه دهیم راه‌های مختلف امتحان شوند، شکست بخورند، اصلاح شوند و کنار گذاشته شوند، بدون اینکه هر شکست به یک فاجعه تاریخی تبدیل شود. اما آیزایا برلین یک قدم دیگر جلو می‌رود و حتی ما را از این تصور نجات می‌دهد که اگر فقط روش آزمون و خطا را پیدا کنیم، بالاخره همه‌چیز حل خواهد شد. بدبختی ما در آن است که ارزش‌های انسانی خودشان هم همیشه با هم سازگار نیستند. آزادی و برابری، امنیت و آزادی، عدالت و انتخاب فردی، الزاما در یک نقطه مشخص به کمال خودشان نمی‌رسند. گاهی برای داشتن مقدار بیشتری از یکی، باید مقداری از دیگری را از دست داد. این وضعیت خوشایند ما و دیگری نیست، اما عین واقعیت است.

به همین دلیل است که شاید مهم‌ترین ایده کتاب نه «آزادی» به‌تنهایی، بلکه ناتمام‌بودن همه راه‌حل‌ها باشد. باید پذیرفت که راه‌حل‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، نسبی و شکننده‌اند. باید پذیرفت که دستاوردهای کوچک اما مؤثر می‌توانند از وعده‌های بزرگ و همه‌جانبه ارزشمندتر باشند. این همان نقطه‌ای است که لیبرالیسم، اگر درست فهمیده شود، بیش از آنکه یک پاسخ باشد، یک محدودیت برای پاسخ‌هاست: هیچ دولت و هیچ ایدئولوژی‌ای نباید آن‌قدر قدرتمند شود که تصور کند حق دارد همه پیچیدگی جامعه را با یک نسخه مشترک و واحد حل کند. خوزه اورتگا ئی‌گست این مسئله را از زاویه دیگری می‌بیند. خطری که او از آن می‌ترسد، فقط دولت یا ایدئولوژی نیست؛ «توده» است. توده در معنای انسانی که دیگر خودش فکر نمی‌کند و به‌جای داوری، به تعلق پناه می‌برد. توده در این معنا الزاما اکثریت مردم نیست؛ می‌تواند گروه کوچکی از روشنفکران، دانشگاهیان، فعالان سیاسی یا حتی هواداران یک متفکر باشد. هر‌جا که فردیت در برابر قبیله کنار برود، توده شکل گرفته است و ئی‌گست توده را در این معنا، خطرناک می‌داند. این بخش از کتاب برای ایران امروز شاید حتی از بسیاری از بحث‌های اقتصادی هم مهم‌تر باشد. روشنفکر اگر قرار است کاری انجام دهد، باید اندیشمندانی مستقل‌ تربیت کند. اما گاهی در جامعه‌ای که شهرت و رابطه و نمایش‌ از کیفیت فکر جلو می‌زنند، خود روشنفکری هم می‌تواند به نظامی از مریدسازی به‌جای اندیشمندسازی تبدیل شود. آدم‌ها دیگر به‌ درستی حرف‌ها کاری ندارند؛ فقط می‌پرسند «این را چه کسی گفته؟» و بعد پاسخ را 

بر اساس تعلق گروهی خودشان انتخاب می‌کنند و متأسفانه این نقطه، نقطه مرگ اندیشه است. او معتقد است وقتی تاریخ یک مسیر قطعی داشته باشد و گروهی خود را مأمور تحقق آن مسیر بداند، انسان‌های واقعی به ابزار تبدیل می‌شوند. مارکسیسم برای آرون نمونه مهمی از این مسئله است، اما نکته مهم‌تر این است که این منطق به یک ایدئولوژی خاص محدود نمی‌شود. شاید بهتر است بگوییم هر نظریه‌ای که خود را صاحب تفسیر نهایی تاریخ بداند، دیر یا زود با همین وسوسه مواجه خواهد شد.

همین‌جا یک تناقض تعیین‌کننده هم ظاهر می‌شود: اگر قرار است از لیبرالیسم در برابر ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه دفاع شود، خود لیبرالیسم هم باید بتواند در معرض همان نقد قرار بگیرد. نمی‌توان گفت هیچ نظریه‌ای حق ندارد خود را مصون از خطا بداند، اما وقتی نوبت به نظریه محبوب خودمان می‌رسد، ناگهان استثنا قائل شد. این مسئله، این روزها، از همیشه جدی‌تر است. آمریکای ترامپ این واقعیت را پیش‌روی مدافعان لیبرالیسم گذاشته که یک نظام لیبرال می‌تواند علیه بخشی از اصول خودش حرکت کند. دموکراسی می‌تواند گرفتار پوپولیسم شود. دفاع از آزادی می‌تواند به محدود‌کردن آزادی دیگران برسد. دولتی که خود را نماینده نظم لیبرال می‌داند، می‌تواند در سیاست خارجی رفتاری داشته باشد که با همان اصول ناسازگار باشد. جامعه باز می‌تواند آن‌قدر از ترس دشمن، خودش را ببندد که دیگر چیزی از باز‌بودنش باقی نماند. اگر یوسا امروز زنده بود، با دیدن وقایعی که آمریکا بر سر ما ایرانیان و البته تمام جهان آورده، دقیقا چه می‌گفت؟ شاید همچنان از لیبرالیسم دفاع می‌کرد و این وقایع را انحرافی موقت می‌دانست. شاید بخشی از باورهایش را اصلاح می‌کرد. شاید حتی به این نتیجه می‌رسید که بخشی از آنچه امروز به نام لیبرالیسم عرضه می‌شود، دیگر با معنایی که خودش از آن دفاع می‌کرد‌ فاصله گرفته است. اما شاید مهم‌تر از حدس‌زدن پاسخ او، این باشد که خود کتاب اجازه می‌دهد چنین سؤالی پرسیده شود؛ چون اگر لیبرالیسم واقعا همان چیزی باشد که یوسا در آغاز کتاب می‌گوید، باید بتواند درباره خودش هم همان کاری را انجام دهد که درباره مارکسیسم و استبداد و قبیله‌گرایی انجام می‌دهد: شک کند، آزمون کند و در صورت شکست، تغییر کند.

«قبیله علیه آزادی» بیشتر از آنکه کتابی درباره پیروزی لیبرالیسم بر رقبایش باشد، کتابی درباره شکنندگی همه پیروزی‌هاست. حتی وقتی از قبیله بیرون آمده‌ایم، هنوز تضمینی وجود ندارد که قبیله تازه‌ای نسازیم. حتی وقتی به آزادی رسیده‌ایم، هنوز تضمینی وجود ندارد که آزادی را به یک عقیده بسته تبدیل نکنیم. حتی وقتی فکر می‌کنیم پاسخ را پیدا کرده‌ایم، باید این احتمال را زنده نگه داریم که شاید اشتباه کرده باشیم. اینجاست که «آزادی علیه آزادی» معنا پیدا می‌کند. آزادی فقط در برابر استبداد قرار نمی‌گیرد؛ گاهی باید در برابر خودش هم بایستد. باید بتواند بپرسد کجا به ضد خودش تبدیل شده، کجا قدرت اقتصادی جای قدرت سیاسی را گرفته، کجا تکثر به قبیله‌گرایی تبدیل شده، کجا دفاع از آزادی دیگران فراموش شده و کجا یک ایده دیگر اجازه نقد‌شدن ندارد. بنابراین شاید دفاع واقعی از آزادی، دفاع از یک نسخه مشخص از جامعه آزاد نباشد. دفاع از امکان اصلاح جامعه آزاد باشد. جامعه‌ای که می‌تواند بگوید اشتباه کرده است، می‌تواند قدرت خودش را محدود کند، می‌تواند صدای مخالف را تحمل کند و حتی می‌تواند بپذیرد که بخشی از آنچه دیروز فضیلت می‌دانسته، امروز دیگر کار نمی‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.

∎​