به گزارش گروه رسانهای شرق،
جواد لگزیان: در زمانهای که امواج یأس و هیچانگاری ذهن و روان را در زندگی واقعی درمینوردد و توفان خوشبختی اینستاگرامی در فضای مجازی میتازد، جستاری شایسته به نام «همه چیز باطل است؛ جستاری اندر امیدواری» از مارک منسون، نویسنده آمریکایی، آمده است تا با بحثهایی جالب درباره شادی و غم و امید و ناامیدی، ما را به فراسوی این مفاهیم ببرد و دقیقا از مسیر اندیشهورزی به تفکری راهگشا هدایت کند. منسون در پاره اول کتاب از امید میگوید و در پاره دوم تلاش دارد تشریح کند زندگی بدون امید چگونه خواهد بود. منسون تأکید دارد که این کتاب، کورسوی امید است؛ هدف و معنا ایجاد میکند و روایت امیدبخشی است که ممکن است جهان و زندگی را اندکی بهتر کند. منسون در ابتدای کتاب از ماجرای شخصی به نام ویتولد پیلتسکی یاد میکند که داوطلبانه به بازداشتگاه نازیها میرود تا وضعیت آنجا را گزارش کند، اما گرفتار میشود و سپس با فهرست طویلی از کمک به فرار سایر زندانیان با هزار مکافات میگریزد. از نگاه منسون، سرگذشت پیلتسکی مطلقا قهرمانانهترین چیزی است که در عمرش شنیده است: چون قهرمانی فقط شجاعت یا دل و جرئت داشتن یا زرنگی نیست. اینها ویژگیهایی است معمول و اغلب هم ربطی به قهرمانی ندارد. نه، قهرمانی یعنی امید برانگیختن در جایی که هیچ امیدی نیست. یعنی شمع افروختن در تاریکی مطلق. اینکه احتمال جهانی بهتر را نشان بدهی نه جهانی که دلمان میخواهد؛ جهانی چنان بهتر که امکانش هم به فکرمان نمیرسد. یعنی مواجه شوی با وضعیتی که در آن همه چیز مطلقا تباه مینماید، ولی با همه اینها هرطور شده درستش کنی. در اولین فصل کتاب، منسون به پارادوکس پیشرفت اشاره دارد: ما سریعترین و مرفهترین ابنای بشر در طول تاریخ هستیم، با اینهمه از همیشه بیشتر احساس ناامیدی میکنیم. هرچه مائدههای زمینی بیشتری به دست میآوریم، انگار سرگشتهتر میشویم. پارادوکس پیشرفت همین است. و شاید این پارادوکس را بشود در این نتیجهگیری مبتنی بر بعضی شواهد خلاصه کرد که: هرچه جایی که در آن زندگی میکنید امنتر و مرفهتر باشد، احتمال خودکشی شما بیشتر است. در اینجا منسون خاطرنشان میکند برای ایجاد و حفظ امید سه چیز لازم داریم: تصور داشتن تسلط و اختیار، باور به ارزشمندبودن چیزی و محملی برای باهمبودن. «تسلط» یعنی این نگرش که ما کمابیش اختیاردار زندگیمان هستیم، بر آن تسلط داریم و سرنوشتمان را کمابیش خودمان تعیین میکنیم. «ارزش» یعنی چیزی پیدا کنیم که آنقدر مهم باشد که برایش تلاش کنیم؛ چیز بهتری که به زحمتش بیرزد. و «باهمبودن» یعنی اینکه جزئی از گروهی باشیم که همه ارزشهای یکسانی داریم و همه برای تحقق آنها تلاش میکنیم. بدون باهمبودن احساس انزوا میکنیم و ارزشهایمان انگار دیگر بیمعنا میشوند. بدون ارزشها چیزی نیست که برایش تلاش کنیم. و بدون تسلط احساس عجز میکنیم از تلاش برای رسیدن به چیزی. هرکدام از اینها از دست برود، بقیه هم به دنبالش خواهد رفت. و این سه عامل که نباشند، امیدی هم در کار نخواهد بود. و سپس این سه عامل را در سه فصل بعدی کتاب به دقت توضیح میدهد. در گام بعد منسون سراغ کانت میرود و از فرمول انسانیت کانت سخن به میان میآورد: «چنان رفتار کن تا انسانیت را چه در شخص خود و چه در شخص دیگری همیشه بهعنوان یک غایت به شمار آوری، و نه هرگز تنها همچون وسیلهای».
به باور منسون، فرمول انسانیت اصلی است که مردم را از بازار مکاره معاملهگری نابالغانه میکشد بیرون و میفرستدشان سراغ فضیلت. فضیلتمندی به شیوه آدم بالغ. و البته نوید میدهد: فرمول انسانیت نوعی اثر موجی دارد: افزایش توانایی در صداقت با خود، صداقت تو با دیگران را بیشتر خواهد کرد؛ و صداقت تو با دیگران باعث خواهد شد آنان نیز با خود صادقتر شوند و درنتیجه رشد کنند و به بلوغ برسند. توانایی تو در اینکه خود را وسیلهای برای رسیدن به مقصودی دیگر نبینی، باعث خواهد شد بهتر بتوانی انسان را به چشم غایت ببینی نه وسیله. در نتیجه، پاککردن رابطهات با خویشتن، محصول جانبی مثبتی خواهد داشت که همانا پاکشدن رابطهات با دیگران است، و این باعث میشود آنان نیز بتوانند رابطهشان را با دیگران پاک کنند، و الی آخر. وقتی همه تریبونها از فرمولهای جادویی خوشبختی و فرار از درد و رنج حرف میزنند، منسون اینگونه ما را خطاب قرار میدهد: در پی خوشبختی دویدن ما را با کله در چاه پوچی و بیارزشانگاری سرنگون میکند. میکشاندمان به سوی کودکصفتی، به باز هم بیشتر خواستن، بیوقفه و بیمهار خواستن، به ولعی سیرنشدنی. سرچشمه فساد و اعتیاد است و دلسوزی به حال خود و خودویرانگری. اما او که طالب درد باشد، میتواند دردش را خود انتخاب کند. و چنین انتخابی درد را معنادار میکند؛ و به تبع این، زندگی را هم. و از آنجا که درد ثابت جهانی زندگی است، فرصتهای برآمده از آن برای رشد در زندگی پایانناپذیر است. فقط کافی است خود را بیحس نکنیم، رو نگردانیم از درد. رویارویش شویم و در آن ارزش و معنا بیابیم. درد سرمنشأ تمام ارزشهاست. کرخکردن خود از ترس درد در حکم کرخشدن نسبت به هر چیز مهم در جهان است. درد نامیزانیهایی اخلاقی پدید میآورد که در نهایت عمیقترین باورها و ارزشهای ما از آن سر بر خواهد آورد. وقتی قابلیت دردکشیدن برای هدفی را از خود میگیریم، در واقع هر نوع هدفمندی در زندگی را از خود دریغ میکنیم. در ادامه منسون بار دیگر علیه خوشبختی اینستاگرامی مینویسد و تصریح میکند: جستوجوی خوشبختی همه ما را برمیگرداند به کودکصفتی، و آزادی جعلی دسیسهای است برای نگهداشتن ما در این حال. زیرا آزادی به معنای وجود برندهای مختلف خمیردندان برای انتخاب، دسترسی بیشتر به جاهای خوشآبورنگ برای سلفیگرفتن یا شبکههای ماهوارهای بیشتر برای چرتزدن جلو تلویزیون نیست. اینها تنوع است. و در ورطه اضطراب، تنوع بیمعناست. اگر اسیر احساس ناامنی باشی، اگر پابسته تردید باشی و گرفتار ناشکیبایی، در اختیار داشتن عالَمی تنوع هم مایه آزادی تو نخواهد شد. از نگاه منسون، تنها شکل واقعی آزادی، تنها شکل اخلاقی آزادی، به واسطه محدودکردن خود ممکن است، نه این امتیاز که بتوانی هرچه در زندگی میخواهی انتخاب کنی، برعکس، انتخاب کنی از چه چیزهایی در زندگی دست خواهی شست. همین اکنون میتوانی آزادتر باشی اگر محدودیتهایی را که میخواهی بر خود بنهی انتخاب کنی. میتوانی انتخاب کنی هر روز زودتر بیدار شوی، تا عصر به ایمیلت نگاه نکنی و اپهای شبکههای اجتماعی را از تلفنت پاک کنی. این محدودیتها آزادترت میکند؛ چون وقتت، توجهت و قدرت انتخابت را آزاد میکند. این محدودیتها باعث میشود آگاهی را هدفی فینفسه ببینی. به عقیده منسون، اصیلترین آزادی زندگی برخاسته از تعهدهاست، آنچه به اختیار خود دستشستن از آن را برگزیدهای. تعهد عمیق منجر به عمق فکری بیشتر میشود؛ و سطحیاندیشی ملازم بیتعهدی است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.