شناسهٔ خبر: 79909466 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

مغازه رؤیا‌فروشی

زیگمونت باومن در بحث از اخلاق در دنیای کنونی، از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن اخلاق لزوما مجموعه‌ای از قواعد جهان‌شمول و ثابت نیست و فرد در موقعیت‌های اخلاقی، بیش از گذشته، با انتخاب‌ها و مسئولیت شخصی خود مواجه است.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

فائزه عبائی:  زیگمونت باومن در بحث از اخلاق در دنیای کنونی، از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن اخلاق لزوما مجموعه‌ای از قواعد جهان‌شمول و ثابت نیست و فرد در موقعیت‌های اخلاقی، بیش از گذشته، با انتخاب‌ها و مسئولیت شخصی خود مواجه است. در چنین شرایطی، مرز میان خطای اخلاقی و انتخاب شخصی می‌تواند باریک شود و با زبان حق انتخاب، جست‌وجوی خوشبختی و تلاش برای ساختن زندگی بهتر توجیه می‌شود. خیانت یکی از همین مرزهای لغزنده است؛ آدمی ممکن است خود را خائن نداند، بلکه کسی باشد که برای رهایی از زندگی‌ای که نمی‌خواهد، راه دیگری را انتخاب کرده است. «در تدارک زندگی نکرده» درست از همین نقطه پرسش‌برانگیز آغاز می‌شود: امید، نخستین راوی رمان، زندگی مشترکش را ترک می‌کند‌ و زندگی دیگری را طلب می‌کند. در چنین بستری، به‌عنوان مضمون یک رمان، پرسش دیگری در ذهن ایجاد می‌کند: آیا شکستن یک تابو، به‌خودی‌خود نشانه رهایی است؟ اگر زن مرتکب چنین گناهی شود، قابل اغماض و بخشش است؟ آیا به همین راحتی می‌شود آن را به‌عنوان مضمون داستانی انتخاب کرد؟ وقتی خیانت از طرف مرد رخ می‌دهد، ادبیات معمولا آن را در قالب بحران، میل یا جست‌وجوی زندگی بهتر روایت می‌کند؛ اما وقتی زن خیانت می‌کند، داوری اخلاقی همچنان شدیدتر و متفاوت‌تر است. کتاب در «تدارک زندگی نکرده»، روایت زندگی آدم‌هایی است که هرکدام برای رهایی از وضعیت موجود، رؤیایی برای خود می‌سازند، اما هرچه جلوتر می‌روند، می‌فهمند رؤیا هم می‌تواند شکل دیگری از اسارت باشد. سهم همراهی چهار راوی قصه، متفاوت است. تکنیک نویسنده بر این مبناست که اطلاعات را ذره‌ذره به مخاطب تزریق می‌کند تا کتاب را تا لحظه آخر زمین نگذارد. امید، همانی که تعادل را برهم زده، از روزمرگی معمول زندگی خارج شده و دیگر نمی‌خواهد زندگی قبلی را ادامه دهد. دقیقا بعد از چهل‌سالگی و با تکیه بر این جمله کلیشه‌ای که مگر آدمی چند بار زندگی می‌کند، زندگی قبلی را رها می‌کند و چارچوب خانواده را می‌شکند و زندگی دیگری را برای خودش و دیگران تدارک می‌بیند. در جایی از کتاب می‌خوانیم چهل‌سالگی سن خطرناکی است. همه‌ چیز یک آدم در اوج خودش است. فصل چیزهایی که منتظرم اتفاق بیفتد، با درک جزئیات به‌شدت زنانه که معمولا به چشم مردان نمی‌آید، آغاز می‌شود. او از زبان مرد می‌نویسد: «شاید خیلی احمقانه به نظر بیاید اما عاشق‌بودن کمکت می‌کند؛ مثل رنگی است که یکهو می‌پاشد روی صفحه سیاه‌وسفید زندگیت». راوی بعدی رؤیا است. رؤیا بیشتر از امید حرف می‌زند. اوست که همه چیز زندگی را باخته و در نقش قربانی فرو رفته. کلیشه زن متوهم را خوب بازی می‌کند. وقایعی از زندگی مشترک با امید را به یاد می‌آورد که امید به یاد ندارد. به‌آرامی مخاطب دلایل و علت و معلول‌ها را کشف می‌کند و متوجه می‌شود چه چیزی باعث شکسته‌شدن کشتی این زندگی می‌شود. او در دنیای سایه‌ها زندگی می‌کند. سایه مادری سختگیر، سایه شوهری نصفه‌نیمه، سایه خواهری مرده. او اشتباه کرده است چون فکر می‌کند قرار است دیگران خوشبختش کنند. نفر بعدی هنگامه است که در زمان حال زندگی می‌کند. همچنان که خود نویسنده فصل او را با این جمله آغاز می‌کند: چیزهایی که دارد اتفاق می‌افتد. او با لباس غیرمتعارف در محضر عقد، خود را نماینده زنانی معرفی می‌کند که از سنت گذشته‌اند و تمایل به دوران مدرن دارند. هنگامه از امید جسورتر است و هیچ‌چیز را دائمی نمی‌داند. در این فصل، پیمان نقش کلیشه را به عهده می‌گیرد تا هنگامه بتواند دلایل خوبی برای شکستن ساختارها و تابوها داشته باشد و بالاخره قربانی رؤیاپردازی او می‌شود. مفهوم ازدست‌دادن در تمام قصه تکرار می‌شود. ازدست‌دادن امنیت، خانواده، فرزند، پدر و مادر، و همین‌ها دلیل اختلال رفتاری شخصیت‌هاست.

آخرین نفر، آرزو است که نقطه پایانی ماجراست. اوست که تصمیم می‌گیرد این قصه چطور تمام شود. نماینده نسل تازه‌ای که خودش را مخفی نمی‌کند و مطالباتش را رک و صادقانه بیان می‌کند. نویسنده از زبان او، دیگر هیچ مانعی ندارد. او از بقیه قدرتمندتر است چون می‌نویسد و یاد گرفته که چطور رؤیافروشی نکند. او کسی است که نمی‌خواهد به خودش و دیگران رؤیای خوشبختی بفروشد. می‌خواهد روایت خودش را بازگو کند. آرزو تمام قفل‌ها و گره‌های داستان را می‌گشاید. او بی‌پروا و شجاع‌تر از هنگامه، دست از رؤیاهایش برنمی‌دارد. دوست دارد خانواده‌اش دوباره جان بگیرد و حتی خوشبختی را در داشتن آن می‌داند، با آنکه دقیقا همین خانواده بوده که او را دچار تزلزل فکری و شخصیتی کرده است. ضربه نهایی و انتقام خودش را از سرنوشت می‌گیرد با اینکه می‌داند زندگی قرار نیست هیچ‌گاه به او روی خوش نشان دهد. آرزو مثل نسل خودش عاشق جملات شعاری و گل‌درشت است و آنها را در پنجاه صفحه مربوط به او بسیار می‌خوانیم که شاید تأثیر کلاس ناداستان‌نویسی اوست. او در ابتدای بلوغ دوازده‌سالگی متوجه نرمال‌نبودن خانواده می‌شود و از آنجا می‌فهمد باید بند اتصال روابط بین اعضای خانواده‌اش باشد. ما با داستانی کاملا زنانه مواجه هستیم که نقطه قوت مائده مرتضوی است. حتی می‌شد مادر رؤیا هم فصلی جداگانه داشته باشد و از زبان او هم ماجرای از هم پاشیده‌شدن زندگی‌اش، ازدست‌دادن دخترش و رهاشدگی‌اش را بشنویم. نقطه اشتراک این زنان مادربودنشان است. مادر رؤیا، زنی به‌ظاهر مستقل و پایدار است که از پس زندگی برآمده، خودش و رؤیا را شکست‌خورده نمی‌داند. فقدان رابطه سالم، نداشتن تکیه‌گاه امن و تجربه تلخ خانوادگی چون بیماری دختر کوچکش، می‌تواند بخشی از دلایل فرسودگی و ناتوانی او باشد. خود رؤیا در متن کتاب اعتراف می‌کند مادرم زیر تابوت‌های زیادی را گرفته بود، تابوتی که سال‌ها روی شانه‌هایش حمل کرده بود. رؤیا مادری ضعیف و ناتوان جلوه می‌کند. هنگامه زنی است که نمی‌تواند مسئولیت مادری را بپذیرد و ترجیح می‌دهد شروع نکرده، آن را خاتمه دهد. سرنوشت زنان در این داستان آوارگی و تزلزل است. آنها در آرزوی آرامشی هستند که هیچ‌گاه زندگی برایشان تدارک نمی‌بیند؛ رؤیایی که هرگز به آن نمی‌رسند و سرانجام کرکره این مغازه برای همیشه پایین کشیده می‌شود.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.

∎​