شناسهٔ خبر: 79900477 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جماران | لینک خبر

یادداشت؛

بیش فعالی سیاسی

در بستر این چرخش نظری، جریانی بالیده است که سیاست را نه صرفا عرصه‌ی تدبیر امور، بلکه نحوی گسست در نظم تثبیت‌شده و امکانی برای بازتوزیع صداها و جایگاه‌ها می‌داند، و به‌نوعی سیاستِ دینوسوسی یا سیاستِ طربناک و شادمان - سیاست وقفه، تعلیق، تحریف، هزل، طنز، قطعه‌پاره، رمانس، رمان، شعر، که با بهره‌ای آزادانه از استیون اینگل، از صافی چشم‌اندازهایی می‌گذرد که هم زیبایی‌شناسانه‌اند، هم سیاسی، یعنی کنش‌گر آگاهانه از قدرت روایت و خلاقیت خود استفاده می‌کند تا ما را با نکته‌ای عام و عموما سیاسی مواجه کند – قائل است.

صاحب‌خبر -

یک
آیا جامعه‌ی ایرانی امروز در مسیر بازگشت به دوران پیشا/پساسیاست است؟ دورانی که هنوز سیاست را به عده‌ای خاص نسپرده، و کنش گفتاری و رفتاری این عده‌ی خاص را مترادف سیاست فرض نکرده است، دورانی که امر سیاسی هنوز در کالبدهای خاص مفهومی و نظری و عملی تعین و تجسد نیافته است. دورانی که سیاست، به تعبیر رانسیر، تلاش برابری‌جویانه هر فرد است، که به بیان لاکلاو، در همه‌ی شئون اجتماعی زندگی‌ سرایت دارد. دورانی که امر سیاسی، به‌تصریح شنتال موف، جنبه‌ای است که در هر جامعه‌ی بشری درون‌ماندگار است و وضع وجودی ما را تعیین می‌کند». دورانی که سوژه‌ی سیاسی، به بیان لکان، یک «فقدان» است، و سوژه‌بودگی او «دقیقاً در کثرت مواضع سوژه که یک عامل یا فاعل منفرد را می‌سازند، نهفته، یا به بیان دیگر، ایده‌ی فرد به‌مثابه موجود یکپارچه‌ی خودبسنده و مستقل از جامعه را کنار گذاشته شده و به جایگاهی متشکل از مجموعه‌ای از «مواضع سوژه» تبدیل شده است و روابط اجتماعی بر آن ثبت شده است - عضوی از اجتماعات بسیار و مشارکِ انبوهی از گونه‌های جمعی. دورانی که چیزی به‌نام جامعه ممکن نیست، هیچ هویتی مقدم بر ساختار کلامی‌اش وجود ندارد. هویت مترادف است با «موقعیتی افتراقی در نظامی از روابط» یا، به بیان دیگر، «هویت دارای ماهیت کلامی» و مبتنی بر تفاوت است. هویت اجتماعی و سیاسی نیز، مانند هویت فردی مبتنی بر این‌همانی ذاتی با خود نیست؛ مبتنی بر قابلیت جامعه برای ساختن کامل خودش نیست. به عبارت بهتر، هویت اجتماعی داده‌ای عینی یا شناختنی نیست. همواره مازادی در کار است، چیزی که از کف می‌رود و نمی‌توان به لحاظ ایدئولوژیک آن را ترمیم کرد. به بیان دیگر، امر اجتماعی «ابژه‌ای ناممکن» است.
دو
در بستر این چرخش نظری، جریانی بالیده است که سیاست را نه صرفا عرصه‌ی تدبیر امور، بلکه نحوی گسست در نظم تثبیت‌شده و امکانی برای بازتوزیع صداها و جایگاه‌ها می‌داند، و به‌نوعی سیاستِ دینوسوسی یا سیاستِ طربناک و شادمان - سیاست وقفه، تعلیق، تحریف، هزل، طنز، قطعه‌پاره، رمانس، رمان، شعر، که با بهره‌ای آزادانه از استیون اینگل، از صافی چشم‌اندازهایی می‌گذرد که هم زیبایی‌شناسانه‌اند، هم سیاسی، یعنی کنش‌گر آگاهانه از قدرت روایت و خلاقیت خود استفاده می‌کند تا ما را با نکته‌ای عام و عموما سیاسی مواجه کند – قائل است. این جریان، اگرچه دل‌مشغول سیاستی با لطافت طبع و شوخ‌مشرب، و بازی فرم‌ها . صورتک‌ها و بدن‌ها است، در عین حال، به سیاستی ناروال و غیرمتعارف، تلنگرزن، تمسخرکننده، هویت‌گریز، تمامیت‌گریز، صورت‌گریز، قاعده و قانون‌گریز، هنجارگریز، معکوس و وارونه‌کننده، کاریکاتوریزه‌کننده می‌اندیشد، و از این‌رو، گاه به طریق «بیش‌فعالی سیاسی» شده است.
سه
اما در مقابل و مقابله با آن رویکرد و این جریان، با جریانی مواجه‌ایم که با انگیزه و انگیخته و هدف پسا‌داشتنِ گفتمان سنتی سیاسی و اجتماعی (مبتنی بر ارزش‌های کهن و ایستارهای ایدئولوژیک-مذهبی)، به ره بیش‌فعالی سیاسی شده است. بیش‌فعالی سیاسی(Hyperpolitics)، از دیدگاه آنتون یِگر (Anton Jäger) ، با تمرکز بر تحولات ساختاری دموکراسی‌های غربی، گذار از «سیاست توده‌ای» به «پساسیاست»، «ضدسیاست» و سرانجام «بیش‌فعالی سیاسی» را صورت‌بندی می‌کند؛ وضعیتی که در آن جامعه به‌شدت حساس، اخلاقی و سیاسی می‌شود، اما به دلیل زوال و نابودی نهادهای میانجی (احزاب، اتحادیه‌ها و تشکل‌های مدنی)، این سیاست‌ورزی مفرط فاقد خروجی‌های ملموس، سازمان‌یافته و دگرگون‌کننده باقی می‌ماند. آنتون یِگر در اثر تأثیرگذار خود، «بیش‌فعالی سیاسی: سیاست‌ورزی مفرط بدون پیامدهای سیاسی»، این وضعیت پارادوکسیکال را با استعاره‌ای درخشان صورت‌بندی می‌کند: «لبخند بدون گربه»؛ تشبیهی برگرفته از گربه‌ی چشایر در داستان «آلیس در سرزمین عجایب» که پیکرش ناپدید شده و تنها لبخندش در فضا معلق مانده است. در وضعیت بیش‌فعالی سیاسی، خشم، فوران‌های هیجانی، بیانیه‌های اخلاقی و جدال‌های بی‌پایان در شبکه‌های اجتماعی و خیابان‌ها با شدتی بی‌سابقه حضور دارند، اما کالبد مادی و پیکره‌ی نهادی سیاست، یعنی احزاب توده‌ای، اتحادیه‌های کارگری، و انجمن‌های پایدار مدنی، تبخیر شده‌اند. از این منظر، چهار مؤلفه‌ی بنیادین بیش‌فعالی سیاسی عبارت‌اند از فوران و تبخیر سریع امواج هیجانی، تقلیل امر سیاسی به امر شخصی و ابراز خشم آنلاین، گرفتارشدن در دور باطل شیدایی خیابانی و مالیخولیای انفعال، و فقدان اهرم‌ها و لنگرگاه‌های مادی برای تغییر پایدار. بیش‌فعالی سیاسی، به‌معنای انفعال یا بی‌تفاوتی نیست؛ بلکه دقیقاً نقطه‌ی مقابل آن است: وضعیتی ناظر بر «سیاسی‌شدگی بیش از حد (Hyper-politicization) در میان اتم‌های جداافتاده‌‌ی انسانی است.

در این حالت، آدمیان در تمام ابعاد زندگی روزمره یعنی در عرصه‌هایی چون الگوهای مصرف، سبک پوشش، رژیم غذایی و تعاملات زبانی، خود را درگیر مواضع سیاسی می‌دانند، اما این درگیری مفرط فاقد هرگونه مجرای سازمانی برای ترجمه‌شدن به دگرگونی‌های نهادی، تصویب قوانین پایدار یا جابه‌جایی واقعی قدرت اقتصادی و طبقاتی است.
چهار
برگردیم به جریان دوم. این جریان، نوعی منش و روش «آپولونی» دارد، و نافی و عدوی اندیشه‌ی سیاسی دینوسوسی است. بر نوعی بصیرت و معرفت دینی،  و فهم سیاست به‌مثابه سازوکار تدبیر امور اجتماع و حفظ وضعیت ایدئولوژیکش، و نیز، به‌سان عرصه‌ی پیش‌بینی‌ها و محاسبات و مدیریت‌ها و بازتولید نظم حاکم و میدان منازعه‌ی اراده‌ها، تاکید می‌ورزد. با بیانی رانسیری، این جریان، عمدتا «سیاست» را مترادف «پلیس» می‌فهمد. رانسیر، در ساخت و پرداخت امر سیاسی، به دو روند ناهمگون اشاره می‌کند: یکی روند مربوط به حکومت‌کردن که هدفش ایجاد رضایت جمعی است و بر توزیع سهم‌ها و سلسله‌مراتب جایگاه‌ها و کارکردها ابتنا می‌یابد، که او بر این روند نام «سیاست‌گذاری» (یا همان «پلیس») می‌نهد، و روند دیگر، که روند برابری است و شامل مجموعه‌ای از کردارها می‌شود که فرض و نقطه‌ی آغازش برابری همگان است. او نام این روند را «رهایی» می‌گذارد. راست‌کیشان رادیکال این جریان، امروز در صورت و هیبت آتش‌به‌اختیارها ، و توامان، آتش‌به‌پاکنان و آتش‌پاره‌های سیاسی، ظاهر شده‌اند و از در و دیوار قانون و نهادهای قانونی، و حتی از در و دیوارِ ایدئولوژیک و گفتمانی خود، بالا رفته‌، و حریم و قلمرو سیاست کلان را عرصه‌ی تاخت‌وتاز زبانی و رفتاری (بیش‌فعالی) خود قرار داده‌اند.
پنج
این وضعیت، ما را با این پرسش مواجه می‌کند که کدام‌یک از این دو جریان، از امکان و استعداد ایحاد تغییر در منطق و سویه‌ها و جهت‌گیری‌های تاکتیکی و استراتژیکی  و اهداف کلان نظم و نظام سیاسی مستقر برخوردار هستند. بی‌تردید، هر دو از میزانی امکان و استعداد انجام این مهم برخوردارند – اگرچه یک از پایین و دیگری از بالا، یکی از برون و دیگری از درون، یک ناخودی و دیگری خودی‌تر از خودی، یکی به‌نام اکثریت و دیگری به‌نام اقلیت، یکی برای زندگی و دیگری برای آرمان. اما با اندکی تامل، درمی‌یابیم نظم و نظام موحود به علت هویت دینی آن، از «دگر درون» (دگر به‌ظاهر مذهبی) آسیب‌پذیرتر است تا «دگر برون» (به‌لحاظ گفتمانی). به بیان دیگر، آن جریان که از درونِ قدرت حاکم، و با زبان و بیان و مفاهیم و آموزه‌ها و باورها و ارزش‌ها و آیات و روایت‌ها و احکام و فرامین گفتمانی خودِ آن، به مقابله با آن برمی‌خیزد، یا به بیان دیگر، با شمشیر و اسپر خودش به مصاف به آن می‌رود، جریان دوم است. لذا چنان‌چه عزمی برای تدبیر این تهدید وجود داشته باشد، این عزم و اراده صرفا نمی‌تواند از جنس سیاسی و امنیتی و نظامی باشد، بلکه مقدم و مرجح بر همه، باید دینی باشد. این تقدم، بدان معناست که نظم و نظام مستقر باید به‌گونه‌ای شفاف مرز باورها و سویه‌های دینی خود را با این جریان مشخص نماید، در غیر این‌صورت، این بیش‌فعالی مجالی برای مصلحت و مصالح مرسله‌ی ایران امروز باقی نخواهد گذاشت.

اخبار مرتبط

انتهای پیام
∎​