سیدامیر حسینی
حتی گاهی یک باران ساده، درست همان روزی شروع میشود که تصمیم گرفتهایم بیرون برویم!
و ما ناراحت میشویم.
البته ناراحت شدن، طبیعی است. زندگی بدون اتفاقهای ناخوشایند اصلا زندگی نیست. اما سؤال جالبی وجود دارد: آیا چیزی که اتفاق افتاده واقعا به همان اندازهای که ما را آشفته کرده، بد بوده است؟ یا بخش بزرگی از آشفتگی ما از اینجا آمده که اتفاق، مطابق انتظارمان پیش نرفته است؟
ما معمولا برای زندگی یک برنامه نانوشته در ذهنمان داریم. آدمها باید همانطور رفتار کنند که انتظار داریم، کارها باید طبق برنامه پیش بروند، دیگران باید ما را درک کنند، تلاشمان باید نتیجه بدهد و فردا دستکم کمی بهتر از امروز باشد.
مشکل از جایی آغاز میشود که زندگی این قرارداد نانوشته را امضا نکرده است! دنیا از صبح که چشم باز میکنیم، مشغول اجرای برنامههای خودش است؛ بدون اینکه از ما اجازه بگیرد. انسانها تصمیمهای خودشان را میگیرند، اتفاقها رخ میدهند، شرایط تغییر میکنند و گاهی چیزهایی از دست میروند که برای حفظشان بسیار تلاش کردهایم. با این حال، بارها از جهان انتظار داریم کمی با ما راه بیاید و وقتی نمیآید، عصبانی، نگران یا ناامید میشویم.
نگاه فلسفی به رنج
شاید مسأله این نباشد که زندگی بیش از اندازه سخت شده است؛ شاید بخشی از رنج ما از این باشد که هنوز انتظار داریم زندگی همانطور پیش برود که ما دوست داریم. اینجاست که یک نگاه فلسفی میتواند به کمک روان ما بیاید؛ نه برای اینکه مشکلات را از زندگی حذف کند، بلکه برای اینکه به ما یاد بدهد میان آنچه اتفاق میافتد و نحوه واکنش ما به آن فاصلهای ایجاد کنیم. همین فاصله کوچک، گاهی میتواند آغاز آرامش باشد.
شاید یکی از دلایل این آشفتگی، عادتی باشد که ذهن ما بهطور طبیعی دارد؛مقایسه مداوم آنچه هست با آنچه باید باشد. ما فقط اتفاقها را تجربه نمیکنیم؛ پیش از آن، برایشان انتظار میسازیم. وقتی کسی را دوست داریم، در ذهنمان تصویری از رفتار او شکل میگیرد. وقتی برای کاری تلاش میکنیم، نتیجهای را تصور میکنیم. وقتی برای آینده برنامه میریزیم، ناخودآگاه انتظار داریم مسیر زندگی هم با نقشه ما همراه شود.
تا وقتی واقعیت و انتظار به هم نزدیکند، مشکلی نداریم اما کافی است فاصلهای میان این دو ایجاد شود، آنوقت ذهن شروع به اعتراض میکند:«چرا اینطور شد؟»، «مگر قرار نبود این اتفاق بیفتد؟»، «چرا او اینگونه رفتار کرد؟»، «من که همه کارم را درست انجام داده بودم، پس چرا نتیجه این نشد؟». . . گاهی حتی قبل از اینکه خود اتفاق ما را ناراحت کند، داستانی که ذهنمان درباره آن میسازد ما را آشفته میکند.
ذهن انسان برای پیشبینی و آماده شدن ساخته شده است. پیشبینی کردن به ما کمک میکند برای آینده آماده باشیم، اما وقتی پیشبینی را با واقعیت اشتباه میگیریم، هر اتفاق پیشبینینشده میتواند شبیه یک تهدید به نظر برسد.
از همینجا چرخهای شکل میگیرد: اتفاقی برخلاف انتظار ما رخ میدهد، ذهن آن را تحلیل میکند، به آن معنا میدهد، دربارهاش بارها فکر میکنیم و در نهایت چیزی که شاید در ابتدا فقط یک اتفاق ناخوشایند بود، به رنجی طولانی تبدیل میشود. مثلا کسی حرفی میزند که دوست نداریم. خود آن جمله ممکن است چند ثانیه بیشتر طول نکشد، اما ذهن ما میتواند ساعتها آن را تکرار کند: چرا این را گفت؟ منظورش چه بود؟ چرا من جواب دیگری ندادم؟ اگر دوباره چنین اتفاقی بیفتد چه؟ اتفاق تمام شده، اما ذهن هنوز مشغول زندگی کردن با آن است.
اینجاست که فلسفه میتواند از جایی وارد شود که شاید در نگاه اول چندان فلسفی به نظر نرسد؛چگونه باید با واقعیتی که مطابق میل ما نیست زندگی کنیم؟
یک تفکیک ساده
رواقیون، بیش از دو هزار سال پیش به مسألهای پرداختند که هنوز برای انسان امروز آشناست. آنها میان چیزهایی که در اختیار ما هستند و چیزهایی که نیستند، تفاوتی اساسی میگذاشتند. رفتار، قضاوت و انتخابهای خودمان تا حد زیادی در قلمرو ماست اما نظر دیگران، گذشته، بسیاری از اتفاقهای بیرونی و حتی نتیجه نهایی تلاشهای ما لزوما در اختیار ما نیست. این تفکیک ساده، اگر درست فهمیده شود، میتواند نگاه ما به زندگی را تغییر دهد.
رواقیگری نمیگوید بیتفاوت باشیم یا برای بهتر کردن شرایط تلاش نکنیم، میگوید تا جایی که میتوانیم تلاش کنیم اما آرامشمان را به نتیجهای گره نزنیم که مالک آن نیستیم.
میتوانیم برای موفق شدن تلاش کنیم، اما نمیتوانیم موفقیت را مجبور کنیم حتما در زمان و شکلی که میخواهیم ظاهر شود. میتوانیم با دیگران محترمانه رفتار کنیم، اما نمیتوانیم آنها را مجبور کنیم متقابلا همانگونه رفتار کنند. میتوانیم برای آینده برنامهریزی کنیم اما نمیتوانیم آینده را امضا کنیم و از آن تعهد بگیریم که دقیقا طبق برنامه ما پیش برود.
این نگاه در ظاهر ساده است اما در عمل، یکی از دشوارترین تمرینهای ذهنی انسان است؛ پذیرفتن این که همهچیز قرار نیست تحت کنترل ما باشد.
پذیرش البته به معنای تسلیم شدن نیست. وقتی باران میبارد، پذیرش یعنی قبول کنیم که باران میبارد؛ نه اینکه چترمان را کنار بگذاریم و بگوییم «پس دیگر هیچ کاری نمیشود کرد!» اتفاقا بعد از پذیرش واقعیت، تازه نوبت انتخاب ماست؛چتر برداریم، مسیرمان را عوض کنیم یا اگر لازم بود، اصلا امروز بیرون نرویم.
تفاوت انسان آرام با انسان آشفته همیشه در این نیست که برای هر دو چه اتفاقی افتاده است؛ گاهی در این است که یکی بعد از دیدن واقعیت میپرسد: «حالا چه کار میتوانم بکنم؟» و دیگری همچنان با خودش تکرار میکند: «چرا این اتفاق نباید میافتاد؟»
شاید یکی از مهمترین تمرینهای فلسفی برای زندگی امروز همین باشد؛به جای جنگیدن با واقعیتی که تغییرش در اختیار ما نیست، انرژی خود را صرف چیزی کنیم که هنوز در اختیار ماست؛ یعنی نگاه، انتخاب و رفتار خودمان.
در زندگی، همیشه چیزی برای انتخاب باقی میماند؛ حتی اگر انتخاب ما فقط نوع نگاه کردن به یک اتفاق باشد.
نمیتوانیم گذشته را تغییر دهیم اما میتوانیم اجازه ندهیم گذشته، تمام روزهای آیندهمان را هم تصاحب کند. نمیتوانیم رفتار دیگران را کنترل کنیم، اما میتوانیم مراقب باشیم رفتار آنها، شخصیت و آرامش ما را تعیین نکند. این به معنای بیخیالی نیست؛ به معنای پیدا کردن مرز میان مسئولیت و کنترل است.
مسئولیت ما این است که بهترین کاری را که میتوانیم انجام دهیم؛ اما کنترل ما این نیست که جهان حتما نتیجهای را که میخواهیم به ما بدهد. شاید آرامش از همینجا آغاز شود؛ از لحظهای که به جای پرسیدن «چرا دنیا مطابق خواسته من پیش نمیرود؟» از خودمان بپرسیم:«حالا که دنیا اینگونه پیش رفته، من چگونه میخواهم رفتار کنم؟»
دنیا قرار نیست با ما هماهنگ باشد. آدمها همیشه ما را درک نخواهند کرد، برنامهها همیشه طبق نقشه پیش نمیروند و آینده همیشه همان چیزی نیست که امروز تصور میکنیم. اما شاید این خبر آنقدرها هم بد نباشد، زیرا اگر قرار نباشد جهان مطابق خواستههای ما حرکت کند، هنوز یک قلمرو کوچک اما بسیار مهم در اختیار ماست: خودمان.
ما نمیتوانیم همه اتفاقهای زندگی را انتخاب کنیم، اما میتوانیم انتخاب کنیم با آنها چگونه روبرو شویم و شاید آرامش، نه در جهانی که همیشه با ما هماهنگ است، بلکه درست در میان همین جهان ناهماهنگ پیدا شود.
سیدامیر حسینی
حتی گاهی یک باران ساده، درست همان روزی شروع میشود که تصمیم گرفتهایم بیرون برویم!
و ما ناراحت میشویم.
البته ناراحت شدن، طبیعی است. زندگی بدون اتفاقهای ناخوشایند اصلا زندگی نیست. اما سؤال جالبی وجود دارد: آیا چیزی که اتفاق افتاده واقعا به همان اندازهای که ما را آشفته کرده، بد بوده است؟ یا بخش بزرگی از آشفتگی ما از اینجا آمده که اتفاق، مطابق انتظارمان پیش نرفته است؟
ما معمولا برای زندگی یک برنامه نانوشته در ذهنمان داریم. آدمها باید همانطور رفتار کنند که انتظار داریم، کارها باید طبق برنامه پیش بروند، دیگران باید ما را درک کنند، تلاشمان باید نتیجه بدهد و فردا دستکم کمی بهتر از امروز باشد.
مشکل از جایی آغاز میشود که زندگی این قرارداد نانوشته را امضا نکرده است! دنیا از صبح که چشم باز میکنیم، مشغول اجرای برنامههای خودش است؛ بدون اینکه از ما اجازه بگیرد. انسانها تصمیمهای خودشان را میگیرند، اتفاقها رخ میدهند، شرایط تغییر میکنند و گاهی چیزهایی از دست میروند که برای حفظشان بسیار تلاش کردهایم. با این حال، بارها از جهان انتظار داریم کمی با ما راه بیاید و وقتی نمیآید، عصبانی، نگران یا ناامید میشویم.
نگاه فلسفی به رنج
شاید مسأله این نباشد که زندگی بیش از اندازه سخت شده است؛ شاید بخشی از رنج ما از این باشد که هنوز انتظار داریم زندگی همانطور پیش برود که ما دوست داریم. اینجاست که یک نگاه فلسفی میتواند به کمک روان ما بیاید؛ نه برای اینکه مشکلات را از زندگی حذف کند، بلکه برای اینکه به ما یاد بدهد میان آنچه اتفاق میافتد و نحوه واکنش ما به آن فاصلهای ایجاد کنیم. همین فاصله کوچک، گاهی میتواند آغاز آرامش باشد.
شاید یکی از دلایل این آشفتگی، عادتی باشد که ذهن ما بهطور طبیعی دارد؛مقایسه مداوم آنچه هست با آنچه باید باشد. ما فقط اتفاقها را تجربه نمیکنیم؛ پیش از آن، برایشان انتظار میسازیم. وقتی کسی را دوست داریم، در ذهنمان تصویری از رفتار او شکل میگیرد. وقتی برای کاری تلاش میکنیم، نتیجهای را تصور میکنیم. وقتی برای آینده برنامه میریزیم، ناخودآگاه انتظار داریم مسیر زندگی هم با نقشه ما همراه شود.
تا وقتی واقعیت و انتظار به هم نزدیکند، مشکلی نداریم اما کافی است فاصلهای میان این دو ایجاد شود، آنوقت ذهن شروع به اعتراض میکند:«چرا اینطور شد؟»، «مگر قرار نبود این اتفاق بیفتد؟»، «چرا او اینگونه رفتار کرد؟»، «من که همه کارم را درست انجام داده بودم، پس چرا نتیجه این نشد؟». . . گاهی حتی قبل از اینکه خود اتفاق ما را ناراحت کند، داستانی که ذهنمان درباره آن میسازد ما را آشفته میکند.
ذهن انسان برای پیشبینی و آماده شدن ساخته شده است. پیشبینی کردن به ما کمک میکند برای آینده آماده باشیم، اما وقتی پیشبینی را با واقعیت اشتباه میگیریم، هر اتفاق پیشبینینشده میتواند شبیه یک تهدید به نظر برسد.
از همینجا چرخهای شکل میگیرد: اتفاقی برخلاف انتظار ما رخ میدهد، ذهن آن را تحلیل میکند، به آن معنا میدهد، دربارهاش بارها فکر میکنیم و در نهایت چیزی که شاید در ابتدا فقط یک اتفاق ناخوشایند بود، به رنجی طولانی تبدیل میشود. مثلا کسی حرفی میزند که دوست نداریم. خود آن جمله ممکن است چند ثانیه بیشتر طول نکشد، اما ذهن ما میتواند ساعتها آن را تکرار کند: چرا این را گفت؟ منظورش چه بود؟ چرا من جواب دیگری ندادم؟ اگر دوباره چنین اتفاقی بیفتد چه؟ اتفاق تمام شده، اما ذهن هنوز مشغول زندگی کردن با آن است.
اینجاست که فلسفه میتواند از جایی وارد شود که شاید در نگاه اول چندان فلسفی به نظر نرسد؛چگونه باید با واقعیتی که مطابق میل ما نیست زندگی کنیم؟
یک تفکیک ساده
رواقیون، بیش از دو هزار سال پیش به مسألهای پرداختند که هنوز برای انسان امروز آشناست. آنها میان چیزهایی که در اختیار ما هستند و چیزهایی که نیستند، تفاوتی اساسی میگذاشتند. رفتار، قضاوت و انتخابهای خودمان تا حد زیادی در قلمرو ماست اما نظر دیگران، گذشته، بسیاری از اتفاقهای بیرونی و حتی نتیجه نهایی تلاشهای ما لزوما در اختیار ما نیست. این تفکیک ساده، اگر درست فهمیده شود، میتواند نگاه ما به زندگی را تغییر دهد.
رواقیگری نمیگوید بیتفاوت باشیم یا برای بهتر کردن شرایط تلاش نکنیم، میگوید تا جایی که میتوانیم تلاش کنیم اما آرامشمان را به نتیجهای گره نزنیم که مالک آن نیستیم.
میتوانیم برای موفق شدن تلاش کنیم، اما نمیتوانیم موفقیت را مجبور کنیم حتما در زمان و شکلی که میخواهیم ظاهر شود. میتوانیم با دیگران محترمانه رفتار کنیم، اما نمیتوانیم آنها را مجبور کنیم متقابلا همانگونه رفتار کنند. میتوانیم برای آینده برنامهریزی کنیم اما نمیتوانیم آینده را امضا کنیم و از آن تعهد بگیریم که دقیقا طبق برنامه ما پیش برود.
این نگاه در ظاهر ساده است اما در عمل، یکی از دشوارترین تمرینهای ذهنی انسان است؛ پذیرفتن این که همهچیز قرار نیست تحت کنترل ما باشد.
پذیرش البته به معنای تسلیم شدن نیست. وقتی باران میبارد، پذیرش یعنی قبول کنیم که باران میبارد؛ نه اینکه چترمان را کنار بگذاریم و بگوییم «پس دیگر هیچ کاری نمیشود کرد!» اتفاقا بعد از پذیرش واقعیت، تازه نوبت انتخاب ماست؛چتر برداریم، مسیرمان را عوض کنیم یا اگر لازم بود، اصلا امروز بیرون نرویم.
تفاوت انسان آرام با انسان آشفته همیشه در این نیست که برای هر دو چه اتفاقی افتاده است؛ گاهی در این است که یکی بعد از دیدن واقعیت میپرسد: «حالا چه کار میتوانم بکنم؟» و دیگری همچنان با خودش تکرار میکند: «چرا این اتفاق نباید میافتاد؟»
شاید یکی از مهمترین تمرینهای فلسفی برای زندگی امروز همین باشد؛به جای جنگیدن با واقعیتی که تغییرش در اختیار ما نیست، انرژی خود را صرف چیزی کنیم که هنوز در اختیار ماست؛ یعنی نگاه، انتخاب و رفتار خودمان.
در زندگی، همیشه چیزی برای انتخاب باقی میماند؛ حتی اگر انتخاب ما فقط نوع نگاه کردن به یک اتفاق باشد.
نمیتوانیم گذشته را تغییر دهیم اما میتوانیم اجازه ندهیم گذشته، تمام روزهای آیندهمان را هم تصاحب کند. نمیتوانیم رفتار دیگران را کنترل کنیم، اما میتوانیم مراقب باشیم رفتار آنها، شخصیت و آرامش ما را تعیین نکند. این به معنای بیخیالی نیست؛ به معنای پیدا کردن مرز میان مسئولیت و کنترل است.
مسئولیت ما این است که بهترین کاری را که میتوانیم انجام دهیم؛ اما کنترل ما این نیست که جهان حتما نتیجهای را که میخواهیم به ما بدهد. شاید آرامش از همینجا آغاز شود؛ از لحظهای که به جای پرسیدن «چرا دنیا مطابق خواسته من پیش نمیرود؟» از خودمان بپرسیم:«حالا که دنیا اینگونه پیش رفته، من چگونه میخواهم رفتار کنم؟»
دنیا قرار نیست با ما هماهنگ باشد. آدمها همیشه ما را درک نخواهند کرد، برنامهها همیشه طبق نقشه پیش نمیروند و آینده همیشه همان چیزی نیست که امروز تصور میکنیم. اما شاید این خبر آنقدرها هم بد نباشد، زیرا اگر قرار نباشد جهان مطابق خواستههای ما حرکت کند، هنوز یک قلمرو کوچک اما بسیار مهم در اختیار ماست: خودمان.
ما نمیتوانیم همه اتفاقهای زندگی را انتخاب کنیم، اما میتوانیم انتخاب کنیم با آنها چگونه روبرو شویم و شاید آرامش، نه در جهانی که همیشه با ما هماهنگ است، بلکه درست در میان همین جهان ناهماهنگ پیدا شود.