شناسهٔ خبر: 79842998 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

تلخ‌ترین طنز زندگی‌ام

ما بچه‌های ده، دوازده ساله‌ای بودیم که جنگ شروع شد. پیش از آن نه می‌دانستیم جنگ چیست و نه دغدغه تفنگ و خمپاره و تکه تکه شدن داشتیم. ما بچه‌های ده، دوازده ساله‌ای بودیم که جنگ شروع شد. پیش از آن نه می‌دانستیم جنگ چیست و نه دغدغه تفنگ و خمپاره و تکه تکه شدن داشتیم.

صاحب‌خبر -

ما بچه‌های ده، دوازده ساله‌ای بودیم که جنگ شروع شد. پیش از آن نه می‌دانستیم جنگ چیست و نه دغدغه تفنگ و خمپاره و تکه تکه شدن داشتیم.

اینکه ناگهان یک اتفاقی بیفتد، بعد آن وقت جوان و میان سالی که تا دیروز در همسایگی ات زندگی می‌کرد برود و مجبور شوی چند روز بعد بدنش را تشییع کنی هم از آن دست تجربیاتی بود که ما ناگهان به دست آوردیم. می‌گویند در دوران صلح پسر‌ها پدر‌ها را دفن می‌کنند و در دوران جنگ پدر‌ها پسر‌ها را!

جنگ اصلا چیز خوبی نیست. ناگزیر دردآوری است که ایران برای آزاد بودنش قرن‌ها با آن دست به گریبان بوده و همچنان هم هست.

این تاوان استقلال و وطن پرستی ماست که باید بپردازیم.

البته ما آن روز‌ها این چیز‌ها را درک نمی‌کردیم. فقط احساس می‌کردیم باید برویم جبهه. یکی از دغدغه‌های آن روز‌های ما رفتن به جبهه بود. ما و دوستان هم سن و سالمان تمام تلاشمان رفتن به جبهه بود. از دست کاری شناسنامه تا فرار از خانه. آن روز‌ها همه چیز ختم به جنوب می‌شد.‌

می‌خواهم قصه خودم و جنگ (دفاع مقدس) را تعریف کنم، اما پیش از آن می‌خواهم یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام را بگویم. عزتی که یک فرزند شهید داشت آن روز‌ها این قدر بود که یک حسادت پنهان در رفتار ما بچه‌های آن روز به چشم می‌آمد.‌

نمی‌دانم گفته‌ام یا نه که پدرم به جهت آسم شدیدی که منجر به سل شد از دنیا رفت، اما این را نگفته‌ام که چند وقت قبل از مرگش برای رفتن به جبهه داوطلب شد، ولی چند روز قبل از اعزام به خانه برگشت. حالش به شدت خراب بود. توی دوره آموزشی حالش خراب شده بود و او را فرستاده بودند خانه و به او گفته بودند:

- آقای رفیعا از شما با این حال انتظار نمی‌رود بیایید جبهه.

خب پدرم کارش به بیمارستان کشید و چند وقت بعد یک روز صبح مادرم از بیمارستان شریعتی برگشت و با گریه گفت:

- بلند شید آقاتون مرد؛ و ما لباس سیاه نداشتیم که به تن کنیم!

برکت پول مادر
در ادامه حتما بخوانید برکت پول مادر

پدر من مرد، اما شهید نشد. پدر من با عزت مرد، اما عکسش درودیوار کوچه را پر نکرد. پدر من مرد ولی هیچ کوچه‌ای به نامش نشد. پدر من مرد، اما ما هیچ سهمیه‌ای نگرفتیم در حالی که حق می‌دادیم که فرزندان شهدا امتیاز داشته باشند، اما همیشه می‌گفتم پدر من هم سعیش را کرد ولی خب نشد که بشود!

این تلخ‌ترین طنز زندگی من بود. این روز‌ها به این چیز‌ها بیشتر فکر می‌کنم، چون فرزندانم هم هیچ امتیازی نمی‌گیرند.

پدرم وقتی که می‌خواست برود جبهه همه سعیش این بود که برود از کشورش دفاع کند مثل همه کسانی که به جبهه می‌رفتند. همه آن‌ها هدفشان دفاع از کشورشان بود. درست مثل پدرم که برگشت و نتوانست برود جبهه.