همیشه اول مهر برای ما بچه معلمها یک بوی دیگری دارد. پدرم بازنشسته که شد یک مدرسه غیرانتفاعی راه انداخت. یک مدرسه غیرانتفاعی دخترانه، یک خانه باغ بزرگ قدیمی را اجاره کردند و شد مدرسه. اول مهرهای چندسال منتهی به زلزله برای ما چهارتا خواهر برادر از اول شهریور آغاز میشد. باید کلاسها را رنگ میکردیم. صندلیها را دستمال میکشیدیم، علفهای هرز توی باغچه را وجین میکردیم و خلاصه من هم اولیای مدرسه بودم و هم دانش آموز.
آن سال صاحب خانه تمدید نکرد، کارمان هزاربرابر شد. اثاث کشی هم داشتیم و این یعنی تلاقی فصل خرما و مدرسه و این تلاقی یعنی کنده شدن پوست. خانه قشنگ تری بود. قدیمیتر بود ولی سرپا بود. دلبازتر بود و خیلی تمیزکاری اش اذیتمان نکرد. فقط توی چسباندن عکس شهدا و طراحی یک قاب با سربندهای سرخ اذیتمان کرد.
پدر و مادرم خیلی اصرار داشتند که به صورت نرم و غیرمستقیم فرهنگ شهید و شهادت و هفته دفاع مقدس و اینها را توی ذهن دانش آموزان به عنوان قهرمانان وطن ماندگار کنند و نوآوریهای بانمکی هم داشتند. آن سال مهر هنوز تمام نشده بود که یک روز ظهر مامان با یک سرم توی دست آمد خانه با یک سوراخ گنده بر اثر سوختگی توی چادرش. پدرم را هنوز توی آن حال تا امروز هم ندیدهام. یک عصبانیت اندوهگین یا برعکس. مامان فقط اشک و بهت بود. مامان دراز کشید.
لباس شخصیها با دست بند و مسلح آمدند توی خانه مان. مهربان بودند. احساس امنیت میکردی کنارشان و من گوش پیالهای شاهد گفت وگوی پدر و مادرم بودم با آن ها. هی سؤال میپرسیدند و مادرم هی جواب میداد: -یه نفر بود آقا، زنگ مدرسه رو زد، رفتم دم در، باز کردم در رو، گفت: خونه چنگیزه؟ گفتم: از اینجا رفته، صورتش رو پوشونده بود. داشت میومد توی مدرسه، زیپ کاپشنش رو کشید، کلاش تاشو رو درآورد، گفت: کجاست؟
گفتم: آقا هرکی بوده مستأجر قبلی بوده، الان اینجا مدرسه است. خودمو انداختم جلوی تفنگش به دخترای مردم نخوره، رگبار کرد، روی دیوار یکی اش کمونه کرد از بال چادرم رد شد، بعد گفت: اگر اومد بگو بیاد پول تریاکش رو بده هرجا باشه پیداش میکنم. بعد سوار موتور شد، هندل زد، توی شکم کوچه گم شد.
هر بار مامان توضیح میداد اینجایش را بغض میکرد. اگر زنگ تفریح بود دخترا توی حیاط بودن چی؟ خدا مرگم بده.
بعد دوباره سؤالها تکرار شد.
-قیافه اش چه شکلی بود؟
-روشو پوشونده بود آقا، قد کوتولهای داشت، موهای تا توی گردن، کفش وردکاپ، شلوار کرپ پرپیله، کاپشن چرم.
سؤالها دیگر تکرار نشد. رو کرد به همکارش: -کار فلانیه... و تأیید گرفت
-منم نظرم همینه.
رفتند، آمدند، رفتند، آمدند و من توی یکی از همین آمدن و شد نها توی یک جای طلایی که نمیدانم چه جوری کشفش کردم برای اولین بار از کلمه انتقام استفاده کردم و گفتم: میشه زود انتقام بگیرید؟ از جملهام انگار خوششان آمد. یکی شان زد روی شانهام گفت: انتقام؟ چشششم حتما، قول میدم. زود و دیرش را نه ولی یقین بدان حتما حتما میگیرم. بعد همین طور که پاشنه کفش را میکشید گفت: انتقام غذای خوشمزه ایه ولی باید سرد خورده بشه، کیفش بیشتره.
۱۶۸ تا الان برایم تعداد کتابهای شعر رفقایم بود که توی قفسه شعر معاصر کتابخانهام داشتم. تعداد نخلهای باغ حافظ آباد بابا حبیب بود که فروختیمش تا خانه ویران شده مان را بسازیم. متراژ خانه خاله عاطی بود در خیابان دربند که فتحعلی اویسی همسایه روبه رویشان بود.
۱۶۸حالا برای من، اما فقط در یک چیز خلاصه شده است، دانش آموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب. ۱۶۷تایشان یک طرف و ماکان ... ماکان نصیری عزیز یک طرف، ماکانی که هیچ وقت تا حالا پیدا نشده و نخواهد شد. موشک چندصدکیلویی دقیقا به ماکان خورده و مثل یک شیشه کوچک عطر آن قدر پیدا نشد که پرید و بخار شد و رفت.
من وقتی به این عدد فکر میکنم همان دندان قروچههایی که از دیدن چادر سوخته مادرم سراغم آمده بود سروکله شان پیدا میشود و هی با خودم جمله آن آقای مهربان را راجع به آن غذای سرد خوشمزه مرور میکنم. ما وارثان داغهای عمیق و بزرگ و دل خراشی هستیم که قانون روزگار این است هدر نروند و انتقامشان گرفته شود. ممکن است ما نباشیم ولی آن اتفاق محتوم است.