بسیاری، آغاز جنگ هشتساله را صبح 31 شهریور 1359 میدانند؛ همان صبحی که جنگندههای عراقی آسمان ایران را شکافتند. اما واقعیت این بود که رویارویی، پیش از آن آغاز شده بود. پیش از آنکه تانکهای عراقی از مرز عبور کنند، منطقه غرب آسیا صحنه رقابتی بزرگتر بر سر آینده نظم سیاسی خود بود؛ رقابتی که با پیروزی انقلاب اسلامی وارد مرحلهای تازه شد.
انقلابی که معادلات استکبار را برهم زد
در دهههای پایانی حکومت پهلوی، ایران یکی از مهمترین متحدان ایالات متحده در منطقه به شمار میرفت. مناسبات تهران و واشنگتن در حوزههای سیاسی، امنیتی و نظامی به سطحی رسیده بود که ایران را به یکی از پایههای راهبرد آمریکا در خاورمیانه تبدیل کرده بود. سقوط این حکومت برای آمریکا فقط پایان یک رابطه دیپلماتیک نبود؛ بلکه به معنای از دست رفتن یک متحد کلیدی و ظهور نظمی جدید در منطقه بود؛ نظمی که خود را مستقل از قدرتهای خارجی تعریف میکرد. به گفته نماینده پارلمان عراق فوزی اکرم نیز در عراق، بعثیها در سال 1968 میلادی با یک کودتای کاملا برنامهریزی شده با کمک آمریکا،روی کار آمدند.
انقلاب اسلامی معادلات تثبیتشده را برهم زد. نظامی که سالها بر محور پیوند سلطنت، ارتش و حمایت خارجی اداره میشد، جای خود را به ساختاری داد که مشروعیت خود را از حضور مردم و یک گفتمان دینی و انقلابی میگرفت.
در چنین فضایی، فشارها علیه جمهوری اسلامی تنها به عرصه دیپلماسی محدود نماند. تجربه تاریخی نشان میدهد که در بسیاری از منازعات سیاسی، پیش از رویارویی نظامی، تلاش برای تضعیف انسجام داخلی، ایجاد شکاف اجتماعی و تغییر ادراک عمومی آغاز میشود. جمهوری اسلامی نیز در ماههای پس از پیروزی انقلاب، همزمان با بحرانهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی، با چنین فضای پیچیدهای روبهرو بود. در داخل کشور نیز جریانهایی تلاش میکردند خود را وارث اصلی انقلاب معرفی کنند. یکی از مهمترین این جریانها سازمان رجوی بود.
تلاشی برای منحرف کردن انقلاب
مسعود رجوی در این میان خود را یکی از چهرههای اصلی مبارزه معرفی میکرد؛ اما اسناد منتشرشده از پرونده ساواک درباره او، روایت دیگری از نقش رجوی در دوران بازداشت ارائه میکنند؛ روایتی که در آن، از همکاری او در جریان تحقیقات و ارائه اطلاعات برای دستگیری اعضای سازمان سخن گفته شده است؛ آنچه مسلم است، انقلاب اسلامی محصول یک سازمان مسلح یا یک جریان محدود سیاسی نبود؛ بلکه بر حضور گسترده مردم، شبکههای اجتماعی ـ مذهبی، مساجد، هیئتها و رهبری امام خمینی استوار بود. همین ویژگی، یکی از مهمترین تفاوتهای انقلاب اسلامی با بسیاری از انقلابهای قرن بیستم بود؛ سرمایه اصلی آن نه یک تشکیلات مخفی، بلکه یک جامعه گسترده و بسیجشده بود.
اما پس از پیروزی انقلاب، پرسش جدیدی شکل گرفت: چه کسی قرار است مسیر این انقلاب را تعیین کند؟
در این میان واشنگتن صرفا نظاره گر تحولات ایران نبود. اسناد سیاست خارجی آمریکا در سالهای پس از انقلاب نشان میدهد که واشنگتن در حال بررسی راههای اعمال فشار، ارتباط با مخالفان جمهوری اسلامی و مواجهه با نظام تازهتأسیس بود. به این ترتیب، جمهوری اسلامی در آستانه دهه 1360 در شرایطی قرار گرفته بود که از یک سو با منازعات داخلی و از سوی دیگر با فشارهای خارجی مواجه بود. تلاش آمریکا برای مهار جمهوری اسلامی و اعمال فشار بر نظام تازهتأسیس، پیش از آغاز جنگ نیز آغاز شده بود.
وقتی مرزها شکسته شد
در 31 شهریور 1359، ارتش عراق حمله گسترده خود را آغاز کرد؛ حملهای که با بمباران هوایی و سپس تهاجم زمینی در سراسر مرز همراه شد. رژیم بعث عراق تصور میکرد ایران پس از انقلاب، به دلیل تغییرات سیاسی و آشفتگیهای داخلی، توان مقاومت طولانی ندارد. همه قدرت های استکباری از صدام حمایت کردند و او را تجهیز کردند تا به ایران حمله کنند و انقلاب اسلامی را شکست دهند و خاک ایران را تصرف کنند. صدام با پشتیبانی از این قدرت ها و اتکا به تسلیحاتی که به او داده بودند تصور میکرد که ظرف یک هفته به تهران برسد.
هنوز زمانی نگذشته بود که پاسخ جنایات آنها داده شد. جنگ، آنگونه که صدام تصور کرده بود، پیش نرفت. ایران فرو نریخت. شهرها تسلیم نشدند. و جامعهای که هنوز از انقلاب بیرون نیامده بود، ناگهان با یک واقعیت جدید روبهرو شد: کشوری خارجی با ارتش منظم و تجهیزات سنگین، وارد خاک ایران شده بود. از خوزستان تا غرب کشور، جنگ دیگر واژهای در اخبار نبود؛ به زندگی مردم وارد شده بود. خرمشهر به میدان نبرد تبدیل شد. آبادان در محاصره قرار گرفت. شهرهای مرزی زیر آتش رفتند و خانوادههایی که تا دیروز درگیر ساختن نظم تازه کشور بودند، اکنون باید خانه و شهر و سرزمین خود را حفظ میکردند. حمله عراق فقط یک درگیری میان دو ارتش نبود. جامعه ایران نیز وارد میدان شد. ارتش، سپاه، نیروهای داوطلب، بسیج و شبکههای اجتماعی کشور، هر کدام در اندازهای متفاوت در دفاع از سرزمین مشارکت کردند. جنگ از همان ابتدا از یک عملیات نظامی به یک مسئله ملی تبدیل شد. در همین نقطه بود که معنای دفاع برای جامعه شکل گرفت: دفاع از شهر، خانه، خانواده و سرزمینی که مورد حمله قرار گرفته بود.
از واژههای مقدس تا اندیشه مادی
دشمن خارجی در مرز بود؛ اما جمهوری اسلامی تنها با دشمن خارجی مواجه نبود. در داخل نیز جریانی در حال حرکت به سوی یک تقابل دیگر بود. مسعود رجوی پس از انقلاب خود را یکی از نیروهای مخالف شاه و یکی از نیروهای مؤثر در فضای سیاسی جدید معرفی میکرد اما پشت این ظاهر انقلابی و آزادیخواهانه، تناقضی عمیق نهفته بود. درحالی که پیش از انقلاب اعضای سازمان مجاهدین خلق را لو داده بود و با ساواک همکاری کامل داشت؛ رجوی با مجموعهای از نمادهای مذهبی و ادبیاتی پر از واژههای مقدس وارد میدان شد. بررسی دقیق مبانی فکری مسعود رجوی در آموزشهای سازمانیاش نشان میدهد که جهانبینی رجوی در تبیین هستی و تاریخ، بهشدت تحت تأثیر ماتریالیسم دیالکتیک و نظریه تکامل تاریخی قرار داشت. در نگاه رجوی، خدا و امور ماورای طبیعی عملا به قوانین مادی و حرکت درونی ماده تقلیل یافته بود، و احکام قطعی شریعت نظیر قصاص و قوانین جزایی به عنوان احکامی مربوط به عصر گذشته تحقیر و تحت عنوان شعار دینامیسم و پویایی قرآن زیر پا گذاشته میشدند.
با این حال، رجوی به خوبی میدانست که جامعه ایران عمیقا مذهبی و باورمند به اسلام است. تجربه تغییر مواضع صریح تقی شهرام در سال 1354 به رجوی ثابت کرده بود که اعلام صریح کفر و ماتریالیسم، موجب طرد فوری از سوی بدنه جامعه و جوانان مذهبی میشود.
از این رو، رجوی راه نفاق تاکتیکی را برگزید: حفظ ظاهر و نمادهای اسلامی برای پوشش دادن یک عقیده کاملا مادی. سازمان با تدوین کتب و جزوات و استفاده از مفاهیم اسلامی، تحلیلهای مارکسیستی مبارزه طبقاتی را در لفافه آیات و احادیث به جوانان پرشور و انقلابی عرضه میکرد تا آنان را بدون آنکه خود بدانند، به سوی ماتریالیسم سوق دهد.
تشکیلات رجوی خود را مظهر اسلام روشنفکرانه، انقلابی، حامی حقوق زنان و مستضعفان معرفی میکرد و در مقابل، اسلام اصیل فقها و روحانیت را اسلام سنتی و ارتجاعی مینامید. این ادبیات جاذب، بخش زیادی از دانشجویان و طبقه متوسط تحصیلکرده را که تشنه مبارزه با امپریالیسم و تحقق عدالت اجتماعی بودند، جذب کرد. سازمان برای کسب مشروعیت مذهبی، خود را به چهرههای محبوب انقلاب نزدیک میکرد؛ برجستهترین نمونه، سوءاستفاده از نام آیتالله طالقانی و برجستهسازی تعبیر پدر طالقانی بود. این در حالی بود که آیتالله طالقانی در آثار خود مانند تفسیر پرتوی از قرآن ماتریالیسم و نگاه مادی رجوی را صریحا نوعی بتپرستی جدید و شرک میدانست و تضاد بنیادین میان اسلام و ماتریالیسم را افشا میکرد.
از ادعای آزادی تا ماشین ترور
پس از آنکه سازمان نتوانست جایگاه مورد انتظار خود را در ساختار سیاسی جدید تثبیت کند و در تقابل با جریان حاکم برآمده از انقلاب قرار گرفت، رجوی به جای تمکین به فرآیند صندوق رأی، حاکمیت و نیروهای پیرو خط امام را به انحصارطلبی و سلب آزادی متهم ساخت. رجوی در حالی که در فضای عمومی شعار آزادی و قانون میداد، در خفا به بازسازی سلولهای مسلح، جمعآوری و اختفای اسلحه و ایجاد یک ساختار فرقهای پرداخت. اعضای سازمان در درون کمپها و خانههای تیمی تحت کنترل شدید روانی قرار میگرفتند تا چشم و گوش بسته مطیع رهبری رجوی باشند.
بدین ترتیب، جریان نفاق، جبههای درونی بر پایه فریب عقیدتی، جذب منافقانه نیرو و انباشت سلاح علیه انقلاب اسلامی ایجاد کرده بود جبههای که هدف نهاییاش نه اسلام بود و نه مردم، بلکه دستیابی به قدرت مطلق به هر قیمت ممکن.
ازجمله جنایات آنان بمبهای قوی در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، آیتالله محمد بهشتی، 4 وزیر، 27 نماینده مجلس و در مجموع 74 تن از مسئولان ارشد نظام و تنها دو ماه بعد، مسعود کشمیری نفوذی دیگر سازمان، کیفی منفجرشونده را در جلسه هیئت دولت قرار داد که به شهادت رئیسجمهور محمدعلی رجایی و نخستوزیر محمدجواد باهنر منجر شد. جنایات منافقین به مسئولان ارشد محدود نماند؛ تیمهای ترور سازمان، ائمه جمعه همچون آیتالله صدوقی، پاسداران، کاسبان مذهبی، مغازهداران و حتی شهروندان عادی و کودکان را در خیابانها به خاک و خون کشیدند. اعضای سابق سازمان اعتراف کردند که تنها در یک بازه ششماهه، حدود 12 هزار ایرانی قربانی ماشین تروریسم منافقین شدند.
وقتی نقاب شعارها فرو ریختند
شالوده فکری سازمان رجوی خلق بر نوعی تفکر استوار بود که از باور اصیل دینی و روح قیام مکتبی خالی شده بود. این ساختار عقیدتی سبب شد سازمان از اساس هیچ اعتقادی به دفاع از کیان امت اسلامی و حفظ تمامیت ارضی کشور در برابر متجاوز خارجی نداشته باشد. ادعای تشکیلات مسعود رجوی مبنی بر اینکه برای مبارزه با دیکتاتوری صدام سلاح به دست گرفتهاند، تحریفی آشکار در تاریخ است؛ چرا که توان مسلحانه آنها نه علیه ماشین جنگی حزب بعث، بلکه مستقیما علیه ملت و نهادهای انقلابی ایران به کار گرفته شد. در نخستین ماههای تهاجم عراق، حضور عناصر سازمان در جبههها ماهیتی کاملا نمایشی و تبلیغاتی داشت؛ آنها افرادی را نه برای نبرد با متجاوز بعثی، بلکه صرفا برای عکسبرداری، فیلمبرداری و تهیه خوراک تبلیغاتی به مناطق جنگی میفرستادند تا بعدها مدعی حضور در دفاع مقدس شوند. هنگامی که با هوشیاری فرماندهان جبهه دست آنها رو شد و از تحرکات مشکوکشان جلوگیری به عمل آمد، همین موضوع را بهانهای برای مظلومنمایی قرار داده و ادعا کردند که انحصارطلبی مانع از حضور آنها در جنگ شده است. تمام توان تشکیلات رجوی نه صرف دفاع از میهن، بلکه صرف به نتیجه رساندن پروژهای شد هدف آن سرنگونی جمهوری اسلامی بود؛ مسیری که همسو با خواستههای استراتژیک واشنگتن بود.
آنچه بعدا در سال 1360 به مبارزه مسلحانه رسید، ناگهان از دل جامعه بیرون نیامده بود؛ سالها شبکهسازی، جذب نیرو و بازتولید گفتمان، پیش از آن انجام شده بود. سازمان رجوی برای سرنگونی انقلاب اسلامی، ابتدا مسیر داخلی را آزمود. ترور، بمبگذاری، عملیات مسلحانه و تلاش برای ایجاد بیثباتی، بخشی از این مرحله بود. اما جمهوری اسلامی از این مرحله عبور کرد.
در تابستان 1360، دیگر برای مسعود رجوی روشن شده بود که پروژه رویارویی مسلحانه در داخل ایران به نتیجهای که انتظار داشت، نرسیده است. پس از شدت گرفتن درگیریها، رجوی و بنیصدر در همان سال از ایران خارج شدند و در فرانسه مستقر شدند. اما خروج از ایران به معنای پایان مبارزه نبود؛ فقط میدان آن تغییر کرده بود. فقط شکل آن تغییر کرد. ژانویه 1983، در پاریس، مسعود رجوی با طارق عزیز، معاون نخستوزیر عراق، دیدار کرد. این دیدار فقط یک ملاقات معمول دیپلماتیک نبود. یک جریان ایرانی که تا چند سال پیش خود را در قامت نیروی مبارز علیه استبداد و قدرت خارجی معرفی میکرد، اکنون با مقام ارشد حکومتی وارد مذاکرهای رسمی شده بود که کشورش در حال جنگ با آن بود.
از ادعای مبارزه با امپریالیسم تا همپیمانی با صدام
با خنثی شدن شبکههای ترور شهری، مسعود رجوی در دی 1361 در پاریس با طارق عزیز، معاون نخستوزیر عراق، دیدار کرد و یکی از نقاط عطف روابط آشکار سازمان با حکومت بعث عراق بود. متعاقبا در خرداد 1365، پس از اخراج رجوی از فرانسه، مقر اصلی سازمان به عراق منتقل شد و این تشکیلات رسما در اختیار ماشین جنگی صدام قرار گرفت. با انتقال سازمان به عراق، همکاری آن با رژیم صدام وارد مرحلهای تازه شد. سازمان پایگاههای نظامی خود را در خاک عراق مستقر کرد، از حمایت مالی و تسلیحاتی بغداد برخوردار شد و در عملیات نظامی و فعالیتهای اطلاعاتی علیه ایران مشارکت کرد. تشکیلات رجوی حتی دارای یک بخش اختصاصی در سرویس اطلاعاتی عراق (استخبارات) بود و در عملیاتهای مشترک اطلاعاتی با این سرویس همکاری میکرد. عناصر فارسیزبان سازمان با استفاده از شبکه ارتباطاتی، شنود خطوط جبهه و اجرای تکنیک تخلیه تلفنی با مسئولان و نهادهای داخل کشور، اطلاعات حیاتی مربوط به مواضع رزمندگان ایرانی، زمان و نقشه عملیاتهای آتی، و نیز گراهای دقیق خسارات ناشی از حملات موشکی صدام به شهرهای ایران را جمعآوری کرده و مستقیما به استخبارات عراق تحویل میدادند.
در سال 1366، رجوی که پیش تر مورد حمایت عراق بود با دریافت تسلیحات سنگین، مالی و لجستیکی از صدام، ارتش آزادیبخش ملی ایران را تأسیس کرد تا رسما به عنوان پیادهنظام ارتش بعث وارد میدان نبرد شود. نیروهای سازمان در عملیاتهایی نظیر آفتاب در فکه و چهلچراغ در مهران با پشتیبانی مستقیم زرهی و هوایی ارتش بعث به مواضع نیروهای ایرانی حمله کردند. اوج این خائنانهترین نبرد نیابتی در مرداد 1367 با عملیات تجاوزکارانه فروغ جاویدان رقم خورد که بلافاصله پس از پذیرش قطعنامه 598 انجام شد و با پاسخ خردکننده رزمندگان در عملیات مرصاد به اضمحلال توان رزمی آنان انجامید.
خدمات سازمان به صدام حتی به جبهه ایران محدود نماند؛ تشکیلات رجوی به عنوان ارتش خصوصی صدام در سرکوب خونین انتفاضه شیعیان جنوب و کردها در شمال عراق در سال 1991 نیز نقشآفرینی کرد. مریم رجوی در جریان این سرکوب صریحا به اعضای خود دستور داد که کردها را زیر تانکها بگیرید و گلولههایتان را برای پاسداران ایرانی نگه دارید. تمام این کارنامه خائنانه نشان میدهد که حرکت رجوی نه یک قیام ملی یا اسلامی، بلکه متغیری نیابتی ذیل راهبرد مهار و براندازی آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران بوده است.
جنگی که هنوز در روایتها ادامه دارد
بیش از چهار دهه از آغاز جنگ گذشته است؛ اما آنچه از آن دوران باقی مانده، تنها خاطره سنگرها و میدانهای نبرد نیست. آن جنگ، همزمان نبردی بر سر روایتها نیز بود؛ نبردی برای تعیین اینکه چه کسی آغازگر بحران بود، چه کسانی در برابر آن ایستادند و چه جریانهایی در بزنگاههای تاریخی چه مسیری را انتخاب کردند.تجربه آن سالها نشان داد که سرنوشت ملتها تنها در میدان نظامی رقم نمیخورد؛ بلکه پیش از هر نبرد سخت، جنگی برای تغییر ادراکها، تضعیف ارادهها و بازتعریف واقعیتها شکل میگیرد. امروز نیز بازخوانی این تاریخ، فقط مرور گذشته نیست؛ بلکه تلاشی برای شناخت سازوکار جنگ روایتهاست. زیرا جریانهای سیاسی را نه صرفا با شعارهایشان، بلکه با عملکردشان در لحظات سرنوشتساز باید شناخت.