سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- رضا غلامی، رایزن فرهنگی ایران در اتریش و عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در نشست علمی آنلاین «چرا صلح دشوار شده است؟» که به مناسبت روز جهانی صلح در دانشگاه ادیان و مذاهب برگزار شد، سخنرانی کرده که مشروح آن به طور اختصاصی در اختیار خبرگزاری ایبنا قرار داده شده و در ادامه آمده است.
رضا غلامی
صلح یکی از مهمترین انگیزههای جامعه پردازی توسط انسان خردمند است و چه نیکوست که از هر فرصتی درباره صلح صحبت کنیم. از آنجا که در این جنس سخنرانیها فرصت اندک هست من ترجیح می دهم به جای پراکندهگویی، نظراتم را در هجده بند تحت عنوان هجده گسل صلح، خدمتتان ارائه کنم و امیدوارم مفید واقع بشود. منظور از گسل در اینجا موانع بزرگی است که ما را از رسیدن به صلح باز داشته است:
یکم. فردگرایی مفرط: صلح نیازمند حس مسئولیت مشترک است؛ فردگرایی افراطی وقتی به جامعه سرایت میکند، منفعت گروهی و حزبی را جایگزین منافع اکثری میکند و اشتیاق و همبستگی لازم برای صلح پایدار را از درون میپوساند.
دوم. مطلقگرایی معرفتی: وقتی هر طرف خود را مطلقا صاحب درستی و حق بدانند، و طرف مقابل را فاقد هرگونه امتیازی برای بهره مندی از صلح تلقی کنند، مذاکره جای خود را به تحمیل میدهد؛ صلح در چنین فضایی فقط قراردادی تشریفاتی و شکننده میشود.
سوم. افول عقلانیت: عقلانیت و مواجهه عقلانی جایگزینی رقابتِ عقلانی با خصومتِ هویتی، فضای مشترک تصمیمگیری را از بین میبرد؛ طرف مقابل دیگر رقیب نیست، دشمن است و میز مذاکره می شود میز مطالبات غیرعقلانی. البته ممکن است عقل و عقلانیت برای هر طرف تعریف متفاوتی داشته باشد اما باید با اتکارء به اشتراکات میدان ارتباط عقلانی را بوجود آورد.
چهارم. سلطهجویی در گفتگو: گفتگوی سازنده مبتنی بر شنیدن؛ مبنی بر احترام متقابل است؛ جایگزینی آن با گفتگوی سلطهگرا، گفتگو را به ابزار جنگ روانی و حتی در مواردی، فریب کاری و تشدید خشونت بدل میکند.
پنجم. ناسیونالیسم نامتعادل: هویت ملی وقتی از تعادل خارج و به ایدئولوژی برتریجویانه بدل شود، مرز میان «دفاع از خود» و «انکار دیگری» را از بین میبرد. امروز در جهان از جمله در غرب، دوباره شاهد توسعه ناسیونالیسم افراطی هستیم و این یک خطر بالقوه و البته نزدیک برای صلح است.
ششم. کمبود اقتضائات ساختاری صلح: صلح صرفاً نبود جنگ نیست؛ صلح به بسترهای عینی نیاز دارد که در بسیاری مناطق درگیر وجود ندارند - از اقتصاد جایگزین برای اقتصاد جنگ، تا نهاد قضایی مستقل، آموزش ضدنفرت، و نظارت بیطرف بر اجرای توافق؛ بدون اینها، صلح فقط توقف موقت خشونت است، نه راهحل و اینجاست که نقش آموزش و پرورش و دانشگاه ها هم در کنار سایر نهادها، پررنگ می شود.
هفتم. اقتصاد سیاسی جنگ: وقتی جنگ برای برخی بازیگران سودآور باشد، انسان به کالا و جنگ به مدل کسبوکار بدل میشود؛ این منفعت ساختاری، صلح را رقیب اقتصادی خود میبیند. امروز طبق آمارهای جهانی اقتصاد جنگ در رتبه هشتمین اقتصادهای بزرگ دنیا قرار دارد و طبیعی است که صاحبان این اقتصاد پرسود، تمایلی به برقراری صلح ندارند.
هشتم. رهاشدگی مدیریت انسانی بر فناوریهای نوظهور: فناوریهایی مانند هوش مصنوعی بدون حاکمیت اخلاقی و نظارتی کافی توسعه مییابند؛ وقتی تصمیمگیری از کنترل انسانی خارج یا در خدمت قدرتهای محدود قرار گیرد، ابزار صلح بهسادگی به ابزار سلطه تبدیل میشود. به قول جفری هینتون، برنده جایزه نوبل که بعضی از او به پدر هوش مصنوعی تعبیر میکنند، امروز در شرایطی هستیم که اگر برای ابرهوش مصنوعی ظرف یکسال آینده در جهان قانونگذاری منطقی نشود، سالهای بعد با انواع درگیریهای خشن و مرگبار از همین منشأ روبروخواهیم بود و من دوست دارم این سخن را حقیقتا یک هشدار تلقی کنید.
نهم. تسلیحات و فناوریهای نوین جنگ: در ادامهی همین رهاشدگی، گسترش بیمهار صنعت تسلیحاتی، سلاحهای خودران و جنگ سایبری، آستانهی ورود به درگیری را پایین آورده و بازدارندگی سنتی را بیاثر کرده است.
دهم. بحران زیستمحیطی و منابع: کمبود آب، تغییر اقلیم و رقابت بر سر منابع طبیعی، منازعاتی میسازند که ماهیتاً اقتصادی-اکولوژیکاند اما در پوشش هویتی یا مذهبی بروز میکنند.
یازدهم. ناکارآمدی نهادهای حکمرانی جهانی: ضعف و کم اعتباری تصمیمات نهادهایی مانند کمیسیون تحکیم صلح (PBC) اداره عملیات حفظ صلح (DPO)، صندوق کودکان (UNICEF)، دفتر هماهنگی امور بشر دوستانه (OCHA)، دیوان بین المللی دادگستری (ICJ)، کمیساریای عالی حقوق بشر (OHCHR) و غیره، صلح را بیضامن میگذارند.
دوازدهم. تعلیق بلوغ تمدنی در بازتعریف شورای امنیت: صلح پایدار جهانی مستلزم رسیدن بشریت به سطحی از بلوغ تمدنی است که ساختار سازمان ملل را بر محور صلح بازمعماری کند؛ شورای امنیتی که اعضای آن با رأی دموکراتیک و بر پایهی شایستگی انتخاب شوند، نه بر اساس قدرت نظامی یا میراث پس از جنگ جهانی دوم، و در آن هیچ حق وتویی وجود نداشته باشد. تناقض بنیادین وضع موجود اینجاست که غالب دارندگان حق وتو، خود در شمار اصلیترین شعلهورکنندگان جنگها در جهاناند؛ ابزاری که باید ضامن صلح باشد، عملاً در دست همان بازیگرانی است که از تداوم بحران منتفع میشوند.
سیزدهم. معیوبشدن دموکراسی در برخی کشورهای توسعهیافته: وقتی فرایندهای دموکراتیک به بازی منافع لابیهای نظامی-صنعتی، رسانههای ذینفع در تنش و سرمایههای سیاسی متمرکز تقلیل مییابد، صدای واقعی صلحگرایان جامعه در تصمیمهای کلان جنگ و صلح شنیده نمیشود؛ دموکراسی از ابزار نمایندگی ارادهی عمومی بهسوی صلح، به پوششی برای مشروعیتبخشیدن به سیاستهای از پیش تعیینشدهی قدرت تقلیل پیدا میکند و زیر جلد دموکراسی استبداد جای می گیرد.
چهاردهم. سرپوشگذاشتن بر شکاف شمال-جنوب: نابرابری توسعه، بهجای حلشدن، در گفتمانهای دیپلماتیک پوشانده میشود؛ صلحی که ریشهی نابرابری را نبیند، فقط بحران را به تعویق میاندازد.
پانزدهم. استانداردهای دوگانه در مواجهه با حقوق بشر: واکنش جهانی به نقض حقوق بشر و قربانیان جنگ، بهجای معیاری واحد و انسانی، بر اساس رنگ پوست، جغرافیا، تعلق ژئوپلیتیک و حتی وابستگی مذهبی قربانیان تعیین میشود؛ رنج انسانهای غیرسفیدپوست، ساکن جنوب جهانی، یا پیرو ادیان و مذاهبی خاص، کمتر دیده، کمتر روایت و کمتر محکوم میشود، در حالیکه همان نقض حقوق در جوامع دیگر یا میان پیروان مذاهب دیگرمانند اسلام، با شدت و سرعت متفاوتی پوشش رسانهای و پیگیری حقوقی میگیرد. این گزینشگری، ریشه در نوعی نژادپرستی و تبعیض مذهبی نهادینه و پنهان دارد که اعتبار اخلاقی نظام بینالمللی حقوق بشر را از بنیاد مخدوش میکند و صلح را به امتیازی نابرابر برای برخی ملتها و پیروان برخی ادیان تبدیل میکند.
شانزدهم. فراموشی عدالت ترمیمی و تروماهای حلنشده: صلحهایی که فقط به توقف خشونت بسنده میکنند و به آسیبهای جمعی و کینههای تاریخی نمیپردازند، صرفاً آتش زیر خاکسترند.
هفدهم. افول روشنفکری و مصرفگراییِ کور: بهحاشیهراندهشدن غیاب مردان و زنان سقراطی، نبود جریان خردورزی مستقل و غلبهی فرهنگ مصرف وتقلید، جامعه را از تفکر انتقادی نسبت به جنگ و صلح نیز تهی میکند و این شرایط در آینده با هجمه فناوریهای جدیدتر بدتر میشود.
هجدهم. تحریف رسالت ادیان و آرمانهای غیرعقلانی: ادیان که ظرفیت اخلاقی و وحدتبخش برای صلح دارند، وقتی ابزار هویتسازی افتراقی شوند یا در برخی جریانهای درونشان آرمانهای غیرعقلانیِ سلطه بر یک منطقه یا حتی کل جهان پرورش یابد، خود به منشأ عمیقترین و پایدارترین درگیریها بدل میشوند. از این رو، این خیلی مهم است که پیروان ادیان، با خویشتناندیشی مستمر، نقش جوهری خود را در قبال صلح ارزیابی کنند.
جمعبندی
این بحث، موانع چندوجهی صلح در جهان معاصر را در سه سطح تحلیلی واکاوی کرد و نشان داد صلح نه یک وضعیت منفی (نبود جنگ)، بلکه سازهای اثباتی است که به زیرساختهای فرهنگی، فکری، اقتصادی و سیاسی نیازمند است.
در سطح فرهنگی-اجتماعی، فردگرایی مفرط، مطلقگرایی معرفتی، افول گفتگو و خردورزی، در کنار تحریف رسالت ادیان و آرمانهای غیرعقلانی سلطهجو، بنیانهای همبستگی انسانی را تضعیف میکنند.
در سطح اقتصاد-فناوری، منفعت اقتصاد جنگ برای بازیگران ذینفع، همراه با رهاشدگی مدیریت انسانی بر فناوریهایی چون هوش مصنوعی و گسترش تسلیحات نوین، ابزارهای بالقوهی صلح را به ابزار سلطه بدل کرده است.
در سطح حکمرانی و حقوق، ناکارآمدی ساختاری شورای امنیت -ناشی از تضاد منافع ذاتی دارندگان حق وتو-، انحراف کارکرد دموکراسی از نمایندگی ارادهی عمومی، استانداردهای دوگانه در کاربست حقوق بشر، و نادیدهانگاشتن شکافهای توسعهای و بحرانهای زیستمحیطی، ضمانتهای حقوقی و نهادی صلح را فلج کردهاند.
در نهایت، عبور از این موانع، رسیدن بشریت به سطحی بالاتر از بلوغ تمدنی، بازمعماری بنیادین سازمان ملل بر پایهی برابری و حذف امتیازهای ساختاری، حاکمیت اخلاق بر فناوری، و التیام واقعبینانهی زخمهای تاریخی از رهگذر عدالت ترمیمی را میطلبد -فرایندی که نه گزینهای اختیاری، بلکه شرط بقای مشترک انسانی است.