شناسهٔ خبر: 79791149 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ابنا | لینک خبر

آرامش؛ به زندگی ما بستگی دارد یا نگاه ما به زندگی؟

آرامش روحی ما پیش از آنکه به ظواهر جسمی ما ارتباط داشته باشد به طرز تفکر و چگونگی ایدئولوژی و برداشت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم، مربوط است؛ این که عقیده داشته باشیم هستی ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشی مطلق» پیوسته است و پس از مرگ همه وجود ما، محو و نابود می گردد و یا اینکه جهان را آفریده عقل کلی بدانیم که آن را با هدف مشخصی ایجاد کرده و همواره در مسیر همان هدف رهبری می کند.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا: این سوالها ذهن انسان را راحت نمی گذارد که چرا بعضی در زندان، در هنگام مرگ و حتی در برابر چوبه دار و تیغه گیوتین، آرامش خود را حفظ می کنند، در حالی که بعضی دیگر در قصرهای مجلل و با داشتن همه گونه وسائل ظاهری، ناراحت و پریشان به نظر می رسند!؟ چرا بعضی در برابر ناملایمات کوچک، فوراً دست به سوی وسائل انتحار می برند، ولی بعضی دیگر همچون کوه، در برابر سخت ترین حوادث زندگی ایستادگی به خرج می دهند؟ چرا بعضی حتی با داشتن اعضای ناقص، یا محرومیت های جانکاه دیگر، با نشاطند، ولی بعضی با نداشتن هیچ یک از این ها و ظاهراً بدون هیچ دلیل، در رنج و عذابند؟


این چراها مانند بسیاری از چراهای دیگر یک پاسخ بیش ندارد و آن اینکه آرامش روحی ما پیش از آنکه به ظواهر جسمی ما ارتباط داشته باشد به طرز تفکر و چگونگی ایدئولوژی و برداشت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم، مربوط است.


در فلسفه می خوانیم «حالات روحی» و «فعالیت های خارجی» ما همواره از «صور ذهنی» ما سرچشمه می گیرد، عشق، عداوت، نگرانی، اضطراب، ترس، آرامش و هر گونه فعالیت و کوشش جسمانی ما به دنبال تصوراتی صورت می گیرد که در فکر ما خودنمایی می کند، حتی اگر صورت های ذهنی ما، با واقعیت های عینی نیز تطبیق نکند این اثرها را به دنبال خواهد داشت، در حالی که وجود عینی به تنهایی (در صورتی که در ذهن ما منعکس نگردد) هرگز منشأ اثر جسمی و فعالیت های ارادی نخواهد بود.


اکنون برای روشن شدن این حقیقت که آرامش و اضطراب روحی ما بستگی به طرز عقیده و فکر ما دارد، میان دو طرز فکر زیر مقایسه کنید:
۱- یک فرد «ماتریالیست» چنین می اندیشد که هستی ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشی مطلق» پیوسته است، پیش از آنکه در این زندگی گام بگذاریم چیزی جز یک مشت مواد آلی و معدنی پراکنده نبودیم و سرنوشت ما در آینده نیز بهتر از این نخواهد بود، زیرا پس از مرگ همه وجود تکامل یافته ما، مغز توانا و افکار درخشان، عواطف عالی و احساسات گرم و سوزان ما که همچون حباب های زیبایی روی دریای زندگی می لغزند و پیش می روند و رنگین کمان خورشید هستی را روی خود ترسیم می کنند، همه و همه محو و نابود می گردند.


پس از آن از ما چه می ماند؟ هیچ، آری هیچ، فقط مشتی خاک و گازهای پراکنده در فضا؟ ما در آستانه مرگ به سان بازرگانی هستیم که در برابر چشمش تمام سرمایه اش را آتش می زنند و سپس خود او هم در کام آتش ها می سوزد!


مسائلی از قبیل آرامگاه مجلل، نام نیک، لوحه افتخار، بنای یادبود، تاج گل، تندیس شخصیت های تاریخی و مانند اینها را برای فریب دادن خود و احساس کاذب یک نوع بقاء و ادامه وجود و هستی ساخته و پرداخته ایم و گرنه هنگامی که ما هیچ و پوچ شویم اینها چه اثری می تواند داشته باشد!؟


اصولا ما پس از مرگ چه هستیم که بتوانیم از این تشریفات بی روح احساس لذت و رضایت و غرور کنیم؟ شاید اکنون که زنده ایم تصور وجود چنان عناوینی بعد از مرگ، ما را دلخوش کند، ولی مسلماً آن روز هیچ اثری برای ما نخواهد داشت. این عناوین را گویا برای تحمیق زنده ها و واداشتن به کار و زحمت و فداکاری بیشتر ساخته اند، نه به خاطر یک واقعیت و یا پاداش برای از دست رفتگان، مگر آنها چیزی از این پاداش ها را درک می کنند؟ اینکارها درست به آن می ماند که هزار نوع غذای رنگین و وسایل پذیرایی اطراف جسد بی جان مرده ای بچینند او از آنها چه سودی خواهد برد؟


راستش را بخواهید آمدن ما به این جهان به زحمتش نمی ارزید، چند سال ناتوان و نادان بودن و هنوز لذت جوانی را نچشیده پیری و ناتوانی و انواع محرومیت ها و بیماری ها ما را به صورت یک عضو طرد شده از اجتماع در می آورد تازه هر علم و دانش و ثروت اندوخته ای داریم باید بگذاریم و به سوی نیستی مطلق روانه شویم و در میان امواج وحشتناک این «دریای ظلمات» به سان رؤیایی که از مغز کودکی به سرعت برق می گذرد، محو گردیم.


وانگهی در این چند روزی که چشممان باز است اگر احساسی داشته باشیم در عذاب خواهیم بود زیرا باید ناظر هزار گونه بی عدالتی و تبعیض باشیم. یکی اصلا غذا ندارد، اما دیگری هنوز از مادر متولد نشده هزاران چشم مراقب اوست تا از گزند روزگار مصونش دارند.


اگر حسابی در کار است چرا بعضی از گرسنگی می میرند یا پشت در بیمارستان ها جان می دهند، اما دیگری به قدری ثروت دارد که نمی داند چگونه خرج کند، ناچار برای کشتن ثروت دست به سوی کارهای احمقانه ای دراز می کند و مثلا یک تمبر پستی را به قیمت دو میلیون تومان می خرد و یا مبلغ هنگفتی را به گربه و سگ عزیزش! می بخشد و او را صاحب آلاف و الوف می کند، چرا بیماری ها بی رحمانه، کودکان بی گناه و افراد خدمتگزار را درو می کنند، در حالی که جمعی از دزدان و چپاولگران به رقص و پایکوبی مشغولند.


قانون جبریِ علت و معلول با خشونت انعطاف ناپذیری بر سراسر وجود ما، بلکه بر تمام جهان هستی حکومت می کند و در واقع سلطان حکمران جهان، همین قانون چشم و گوش بسته فاقد رحم و عدالت است، نه تنها تاریخ زندگی ما، بلکه سرتاسر تاریخ بشریت را گویا از اول نوشته اند، و همچون نمایشنامه ای بدون ذره ای کم و کاست اجرا می شود و ما در چنگال این سرنوشت کمترین اختیاری از خود نداریم!


اصلا یکی نیست بپرسد (و اگر هم بپرسد، کسی نیست جواب بدهد) که ما برای چه به اینجا آمدیم و چرا از اینجا می رویم؟ نه در آمدنمان با ما مشورت شده و نه در رفتن مان مشورت خواهد شد، ولی نه، معلوم است که طبیعت کور و کر هدفی نداشته، یک بازی بی معنی شروع کرده و آن را پایان می دهد و دیگر بار...


ممکن نیست کسی ماتریالیست باشد و از نظر «تفکر فلسفی» این چنین که در بالا گفته شد، فکر نکند. وحشت و اضطرابی که از این نوع تفکر به انسان دست می دهد کاملاً قابل درک است، البته ممکن است طرفداران این مکتب سعی کنند درباره این مطالب کمتر بیندیشند، و چنان خود را سرگرم زندگی و وسائل گوناگون سرگرمی می سازند که اصلاً مجال چنین افکاری برای آنها پیدا نشود، ولی مسلماً به مجرد این که فرصت کوتاهی برای فکر کردن بیابند امواج سهمگین این افکار ضربات سنگین خود را بر آنها وارد می سازند.


طرز فکر دوم
این طرح زیبایی که «جهان» نام دارد آفریده عقل کلی است که آن را با هدف مشخصی ایجاد کرده و همواره در مسیر همان هدف رهبری می کند. آن مبدأ بزرگ چون سرچشمه همه هستی ها و قدرتهاست، طبعاً هیچگونه نیازی به ما ندارد، و هم اوست که ما را برای هدف عالی «تکامل» پدید آورده است، مسلماً چنان مبدئی با این مشخصات بی نهایت با ما مهربان خواهد بود.
مگر او امکانات فراوانی برای بهتر زیستن در اختیار ما نگذارده و ما را غرق انواع مواهب خویش نساخته است؟ آری او ما را برای «زندگی» و «تکامل» آفریده و امکانات آن را نیز به ما داده است.
اگر ما گرفتار ناراحتی هایی می شویم بر اثر عدم آشنایی ما به قوانین آفرینش و امکانات وسیعی است که در اختیارمان گذارده شده و یا بر اثر به کار نبستن آنهاست.


مثلا ما با آشنایی به قوانین طبیعت و استفاده از امکاناتی که داریم می توانیم چنان خانه هایی بسازیم که زلزله ها کوچک ترین اثری روی آن نگذارد و با استفاده از اصول بهداشتی و امکانات بهزیستی و خواص درمانی داروها چنان زندگی کنیم که فرد ناقص و ناتوان و معیوبی وجود نداشته باشد، پس این ویرانی ها و مصیبت ها و افراد ناقص و معیوب و ناتوان از خود ماست! این بی عدالتی ها نیز همه معلول تقسیم بندی های غلط اجتماعی ماست، و با تغییر این سیستم غلط همه این بی عدالتی ها از میان می رود و همه می توانند از مواهب زندگی استفاده کنند.


آخر ما مثل چرخ ها و پیچ و مهره های ماشین مجبور به حرکات جبری نیستیم، این مائیم که با داشتن آزادی اراده نقشه صحیح یا غلطی برای زندگی خویش ترسیم می کنیم و از آن همه مواهب «حسن استفاده» یا «سوء استفاده» می نمائیم.


«سرنوشت» به آن معنای ماشینی ابداً درست نیست و «جبر تاریخ» به این معنی نیز غلط است و اگر باشد باید به مفهوم دیگر تفسیر گردد.


وجود ما از دو طرف به «ابدیت» پیوسته است و سلسله تکاملی وجود ما با مرگ هرگز قطع نمی شود، به جای کلمه نفرت انگیز مرگ باید جمله «انتقال به یک جهان وسیع تر» را به کار بریم جهانی که نسبت به این جهان همچون این جهان است نسبت به «رحم مادر» و به این ترتیب ما با مرگ هیچ چیز را از دست نخواهیم داد.


مسلماً ما از همه اسرار هستی آگاهی نداریم، ولی این را می دانیم که هرچه در علم و دانش پیش برویم، چهره درخشان تری از نظام هستی و زیبایی ها و ظرافت های آن در برابر دیدگان ما مجسم می گردد و روی این حساب، دلیل ندارد که آن طراح چیره دست کمترین بی نظمی و بی عدالتی درباره ما انجام دهد.


تمام هستی ما افراد بشر که روی زمین زندگی می کنیم به سان قطره آبی است که در منقار مرغی باشد. اگر این پرنده سبکبال اوج بگیرد و این قطره کوچک را روی اقیانوس بی پایانی بیندازد برای آن اقیانوس چه فرق می کند؟ بنابر این ما برای خدمت به مبدأ بزرگ هستی آفریده نشده ایم بلکه او ما را برای «سعادت» خودمان به وجود آورده است.


فعلا کار به این نداریم که کدامیک از این دو طرز تفکر از نظر استدلالات فلسفی صحیح و کدامیک مردود است بلکه فعلاً منظور این است که کدامیک از این دو طرز تفکر (قطع نظر از استدلالات فلسفی) می تواند «آرامش واقعی» ما را تأمین کند و کدامیک ما را در عالمی از بدبینی و سوء ظن و نفرت و یأس و احساس تنهایی فرو برد؟


پاسخ این سؤال روشن است؛ آیا با این حال می توانیم در انتخاب یکی از این دو مکتب که تا این اندازه در سرنوشت ما اثر دارد بی تفاوت بمانیم و یا لااقل استدلالات طرفداران هر یک از این دو طرز تفکر را درباره جهان هستی مورد بررسی دقیق قرار ندهیم؟


این بحث را با گفتار جالبی از ارنست آدلف پزشک و جراح معروف پایان می دهیم؛ او می گوید: «من با تجربیات فراوان به این نکته پی برده ام که از این پس باید جسم بیمار را با به کار بردن وسائل طبی و جراحی و روح او را با تقویت نیروی ایمان به خدا درمان کنم، زیرا اعتماد من به داروها و جراحی و ایمان من به پروردگار «هر دو» روی مبانی علمی استوار شده است...این تجربه و استنتاج من اکنون مصادف با پیدایش نوعی بیدرای در جهان پزشکی شده و آن توجه پزشکان به عامل روانی بیماریهاست.


مثلاً امروز ثابت شده که هشتاد درصد بیمارانی که در شهرهای مهم آمریکا به پزشکان مراجعه می کنند یک عامل مهم روانی دارند، و در حدود نصف این هشاد درصد هیچگونه تظاهر جسمانی برای تشخیص بیماری نشان نمی دهند! باید توجه داشت که به عقیده پزشکان این افراد که بیمارند و در بدنشان بیماری عضوی دیده نمی شود بیماری خیالی نیستند، بلکه واقعاً مریض اند ... به نظر پزشکان روانی مهم ترین علل بیماری آنها عبارتند از گناه، کینه توزی، نداشتن عفو و گذشت، ترس، اضطراب شکست و محرومیت، عدم تصمیم و اراده، شک و تردید و افسردگی. ولی بدبختانه بعضی از پزشکان روانی هنگام جست و جوی عوامل این بیماری ها چون خودشان به خدا ایمان ندارند مسئله «ایمان به خدا» را از نظر دور می دارند».(۱)، (۲)

پی نوشت:

(۱). اثبات وجود خدا، مونسما، جان کلوور، مجتهدی، احمد، شفق، تبریز، ۱۳۴۵ شمسی، چاپ سوم، ص ۲۵۲

(۲). گردآوری از کتاب: معمای هستی، مکارم شیرازی، ناصر، نسل جوان، قم، ۱۳۸۶ شمسی، ‌چاپ شانزدهم، ص ۵۶.