مهدعلیا، لقبی بود که دستکم از دوره تیموری به بعد، در میان زنان درباری رواج داشت و معمولاً مادر شاه را به این لقب میخواندند؛ اما چه شد که در میان این همه مادر، خرقه مهدعلیایی تنها بر قامت ناساز جهانخانم، مادر ناصرالدینشاه قاجار راست شد و او با این لقب شهرت یافت، حکایتی غریب دارد که شنیدن آن خالی از لطف نیست. جهانخانم، ملقب به مهدعلیا، نوه دختری فتحعلیشاه قاجار بود. پدر وی، امیرمحمدقاسم خان، از سران طایفه دولّوی قاجار محسوب میشد؛ طایفهای که در ابتدای کار، چندان مورد علاقه آقامحمدخان نبود، اما مدتی بعد و در راستای تحکیم پایههای قدرتش، ترجیح داد که فرزند برادرزادهاش با آنها پیوند زناشویی برقرار کند و بر آتش کینه دیرینه، آبی بریزد. جهانخانم از زیبایی بهرهای نداشت؛ اما هوش سرشارش باعث شد که بتواند قدر موقعیتهای طلایی را بداند. او توانست خواندن و نوشتن بیاموزد؛ دستخط خوبی داشته باشد و هنرهای ظریفه را فرا گیرد. اما هیچکدام از این کارها، نمیتوانست طبع سرکش او را اقناع کند؛ جهانخانم فقط قدرت میخواست! وقتی که قرار شد با پسر عباسمیرزا نایبالسلطنه که شاه بالقوه بعدی بود، سرِ سفره عقد بنشیند، فقط ۱۴ سال داشت؛ اما همینجوری هم دو سال از شوهرش، محمدمیرزا، بزرگتر بود! شاید جهانخانم میاندیشید که ازدواج با پسر ولیعهد، میتواند سکوی ترقی او باشد و بر آرزوهایی که هر شب در ذهنش مرور میکند، جامه عمل می پوشاند؛ اما قضیه به این سادگیها هم نبود!
چالش بیمحبتی شوهر!
محمدمیرزا بر خلاف جهانخانم، شخصیتی گوشهگیر و منزوی داشت؛ آنچنان که برخی گمان میکردند مایل به سلطنت و فرمانروایی نیست. او از جهانخانم خوشش نمیآمد؛ رفتارهای او را نمیپسندید و اصلاً دوست نداشت که تحت سیطره زنی جاهطلب روزگار بگذراند و حکومت کند. البته در این امر، دیدگاه مادرش، خدیجهبیگم که عروس بزرگتر از پسرش را نمیپسندید، بیتأثیر نبود. مدتی پس از آنکه آفتاب عمر عباسمیرزا در مشهد غروب کرد و محمدمیرزا به عنوان ولیعهد جدید فتحعلیشاه معرفی شد، جهانخانم هم از چشم شاه آینده افتاد و شاه، زندگی زناشویی را با او، ترک کرد. اما جهانخانم، خم به ابرو نیاورد و در انتظار فرصت ماند. او هنوز مادر ولیعهد ایران بود.
پادشاهی ۴۰ روزه
هنگامی که محمدشاه روز ۱۲ شهریور سال ۱۲۲۷ درگذشت، مهدعلیا نخستین کسی بود که در کنار جسد او حاضر شد. دستور داد خدیجه بیگم، مادر شاه را که همچنان بر بالین شاه نشسته بود و اشک میریخت، از آنجا دور کنند؛ کسی چه میداند؛ شاید در دل جهانخانم که ۱۶ سال را برای چنین روزی، لحظه شماری کردهبود، قند آب میشد؛ ظاهراً دوران وی فرا رسیده بود؛ همه درباریان را فراخواند و اعلام کرد که تا ورود پسرش، ناصرالدینشاه، به تهران، او نایبالسلطنه و همه کاره است و حتی پیش از آنکه شاه فرمانی در این باره صادر کند، خود را مهدعلیا نامید و نفس راحتی کشید! مهدعلیا بیش از ۴۰ روز اداره کشور را برعهده داشت. او را باید آخرین زنی بدانیم که بر ایران حکومت کرد.
دامادی که ملکه عذاب بود!
اما هنگامی که ناصرالدینمیرزا به تهران رسید و با عنوان ناصرالدینشاه، تاجگذاری کرد، انگار دنیا روی سر مهدعلیا خراب شد؛ شاه از شخصی غیر از او حرف شنوی داشت؛ میرزا تقیخان امیرنظام، ملقب به امیرکبیر. برای مهدعلیا تحمل امیر سخت بود. مدتی بعد، عزتالدوله، ملکزاده خانم، خواهر تنی ناصرالدینشاه و دختر مهدعلیا، با امیرکبیر ازدواج کرد و آتش غضب جهانخانم، بیش از پیش شعلهور شد. او موافق پیوند زناشویی دخترش با امیرکبیر نبود، اما چارهای جز تمکین از فرمان شاهِ جوان نداشت. امیر به هیچکس اجازه دخالت در امور مملکت را نمیداد و به شیوه دیوانسالاری کهن ایرانی، به اصل تمرکزگرایی در اداره کشور اعتقاد داشت و معتقد بود این رویه، نظمی را که مد نظر اوست، در کشور حاکم میکند. امیر برای اجرای مقصود خود، از سر هیچ تقصیری نمیگذشت؛ حتی اگر مقصر، سلیمان خان قاجار، خان خانان، دایی جان ناصرالدینشاه و برادر تنی مهدعلیا باشد!
از مدارا تا جنگ
امیرکبیر کوشید تا ابتدا با مادرزنش مدارا کند؛ اما گویا مهدعلیا با امیر سرِ سازش نداشت. شاهزادگان سرخورده قاجار که امیر دمار از روزگارشان درآورده و حقوق ملت را از آنها بازستانده بود، برای شکایت به منزل مهدعلیا روی آوردند و او که خون قجر در رگهایش جریان و از شدت کبر و غرور در مرز انفجار قرار داشت، نامههای تند و تیزی برای پسرش مینوشت و از امیرکبیر بدگویی میکرد که شاهزادگان را «از سگ کمتر کرده است.» شاه به اعترضات مادر وقعی نمیگذاشت. با این حال، نفوذ او آنقدرها بود که بتواند میرزاآقاخان نوری را به عنوان یکی از اطرافیان شاه، به امیر تحمیل کند. نامهنگاریهای مستمر جهانخانم، بر مخالفت قاجارها با امیرکبیر افزود؛ گویی این زن، وظیفهای جز تخریب صدراعظم باکفایت ایران و داماد خودش، نداشت. کار به جایی رسید که دست به دامان سفرای خارجی هم شد. شاه مدتها در مقابل سخنان مادرش، علیه امیرکبیر، مقاومت کرد. در این مدت، امیر نیز که بارها با مادرزنش درگیری لفظی پیدا کرده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای مدتی او را به قم بفرستند، اما ناصرالدینشاه نپذیرفت. سرانجام، پس از مدتی، توطئه برنامهریزی شده مادرزن علیه داماد، جواب داد؛ امیرکبیر عزل و چندی بعد به کاشان تبعید شد و در تنهایی و غربت به شهادت رسید.
مهدعلیا پس از امیرکبیر
تردیدی نیست که مهدعلیا در بیوه کردن تنها دخترش، نقش مستقیم و مؤثر داشت. او آنقدر از دامادش متنفر بود که به چیزی جز مرگ او رضایت نمیداد! اما شهادت امیرکبیر هم نتوانست درد مهدعلیا را درمان کند. او پس از هدایت توطئه به قتل رساندن دامادش، فهمید که اصولاً در این بازی هیچکاره بوده است و آنها که از این ماجرا طرفی بستهاند، افرادی غیر از او هستند. مهدعلیا پس از امیرکبیر، به اندرونی دربار رفت و همانجا ماندگار شد. دیگر در امور سیاسی دخالت نمیکرد و شاید به او اجازه این کار را نمیدادند. دخترش عزتالدوله، همسر امیرکبیر را مجبور به ازدواج با مردانی کرد که او، یک تار موی گندیده میرزاتقیخان را به صد تای آنها نمیداد! مهدعلیا، سرپرستی دو نوهاش یعنی تاجالملوک و همدمالملوک، دختران امیرکبیر را هم برعهده گرفته بود و آنها را به ازدواجهای سیاسی مجبور میکرد. یکی از آنها، همسر مظفرالدین میرزا یا همان مظفرالدین شاه بعدی شد و برای او، محمدعلی میرزا را به دنیا آورد که بعدها، مدتی با نام محمدعلیشاه به سلطنت رسید و در پی در هم کوبیدن اساس مشروطیت بود!
پایان مهدعلیا
دوران پایانی عمر مادرزن داماد کُش، به آرامش گذشت. دستگاهی عریض و طویل داشت؛ خاجگان و کنیزانی که در خدمتش بودند؛ میهمانیهای پرشکوه میداد و گاه به گاه، خرده فرمایشهایی داشت که ناصرالدینشاه، بدون بهانه، آنها را میپذیرفت. یکی از بستگان او مینویسد: «مهدعلیا گرمابهای مخصوص داشت که رختکن و خزانهها و کف آن از زیباترین سنگهای مرمر زینت یافته بود و جمله اسباب و لوازم از نقره فیروزهنشان بود. هفتهای دو بار صبحها به گرمابه میرفت و هر بار کنیزان از در اطاق تا در حمام دو ردیف صف بسته درازی، پردهای را که از طاقهشالها تهیه شده بود حائل نگاه میداشتند تا اهل حرم مادر شاه را در جامه خواب نبینند.» مهدعلیا، در ۱۳ خردادماه سال ۱۲۵۲ درگذشت. او را در کنار مزار محمدشاه قاجار، در قم دفن کردند.
منابع:
امیرکبیر و ایران؛ فریدون آدمیت؛ شرکت سهامی انتشارات خوارزمی؛ چاپ هفتم ؛ ۱۳۶۲
ایران در دوره سلطنت قاجار؛ علی اصغر شمیم؛ انتشارات مدبر؛ ۱۳۷۴
مهدعلیا به روایت اسناد؛ عبدالحسین نوائی؛ اساطیر؛ ۱۳۸۳