شناسهٔ خبر: 79522451 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه صبح‌نو | لینک خبر

تشتت و تسویه‌حساب در اردوگاهی که قرار بود جمهوری اسلامی را سرنگون کند

شکست اردوگاه براندازی

صاحب‌خبر -



وقتی علی کریمی از ایران خارج شد، یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی بود که اردوگاه براندازی برای پروژه تغییر حکومت روی او سرمایه‌گذاری کرده بود؛ چهره‌ای شناخته‌شده که قرار بود بخشی از سرمایه اجتماعی و شهرت خود را به پروژه سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی منتقل کند. او نیز خیلی زود موضع خود را در حمایت از جریان سلطنت‌طلب و رضا پهلوی آشکار کرد. اما امروز همان چهره، درگیر علنی‌ترین شکل از دعوا با نزدیک‌ترین جریان سیاسی به خود است؛ دعوایی که طرفین در آن یکدیگر را به دروغگویی، خیانت و حتی برهم‌زدن انسجام مخالفان جمهوری اسلامی متهم می‌کنند.

ماجرا از حمله ایرج مصداقی، مشاور حقوقی رضا پهلوی، به علی کریمی آغاز شد. کریمی در واکنش، برای طرف مقابل ۲۴ ساعت مهلت تعیین کرد تا بابت اتهام‌هایی که علیه او مطرح شده عذرخواهی کند و تهدید کرد در غیر این صورت دست به افشاگری خواهد زد و تصریح کرد: «در غیر این صورت آقای رضا پهلوی که یک آدم دروغگو و خیانت‌کار به مردم ایران را به عنوان مشاور حقوقی انتخاب کرده باید پاسخگو باشد.»
این اظهارات واکنش ضمنی پهلوی را هم به همراه داشت و اخباری مبتنی بر دستور پهلوی برای ساکت کردن علی کریمی، منتشر شد.

اما پاسخ مصداقی به همان اندازه تند بود. او در ویدیویی علی کریمی را «یک آدم ابله بی‌شعور» خواند و مدعی شد کریمی «هر جایی رفته آنجا را به هم ریخته» است. کریمی نیز این بار با کنایه‌ای مستقیم‌تر به رضا پهلوی نوشت: «قورباغه رو توی تشت طلا هم بذاری باز می‌پره توی مرداب» و در پایان اضافه کرد: «خلایق هر چه لایق.»

این دعوا البته صرفا یک اختلاف شخصی میان دو چهره سیاسی نیست. اهمیت ماجرا در این است که این درگیری در مقطعی رخ می‌دهد که اردوگاه مخالف جمهوری اسلامی، پس از بیش از یک سال تلاش برای تحقق پروژه‌ای گسترده علیه ایران، بیش از همیشه با مسئله «چه کسی مقصر شکست بود؟» مواجه است.

پروژه‌ای که از حمایت گسترده سیاسی، امنیتی، نظامی، رسانه‌ای و اقتصادی برخوردار بود، قرار بود مجموعه‌ای از اهداف را به‌صورت هم‌زمان دنبال کند؛ از تغییر ساختار سیاسی و براندازی جمهوری اسلامی و حتی پروژه‌های مرتبط با تجزیه ایران گرفته تا از بین بردن توان هسته‌ای و تضعیف قدرت موشکی و دفاعی کشور. در نخستین جنگ، علاوه بر آمریکا و اسرائیل، بخش مهمی از کشورهای اروپایی نیز در سطوح مختلف سیاسی و عملیاتی در کنار این جبهه قرار گرفتند.

اما حاصل این فشارها با آنچه طراحان آن انتظار داشتند فاصله زیادی دارد.

نه جمهوری اسلامی سقوط کرده، نه ایران تجزیه شده، نه توان هسته‌ای کشور به‌طور کامل از میان رفته و نه قدرت موشکی و دفاعی ایران آن‌گونه که هدف‌گذاری شده بود از کار افتاده است. در مقابل، آنچه در این مدت برجسته‌تر شده، تثبیت قدرت منطقه‌ای ایران و افزایش وزن آن در معادلات امنیتی منطقه بوده است؛ تا جایی که حتی معادلات مربوط به کنترل تنگه هرمز تغییر کرده و عملاً اهرم اصلی مدیریت آن در اختیار ایران قرار گرفته است.

به همین علت، مسئله امروز اردوگاه مقابل دیگر صرفا این نیست که «چرا جمهوری اسلامی سقوط نکرد؟»؛ مسئله مهم‌تر این است که چرا پروژه‌ای با این حجم از حمایت و هزینه، به اهداف اعلام‌شده خود نرسید؟
و درست از همین نقطه، مرحله مقصریابی آغاز می‌شود.

هرچه فاصله میان اهداف اعلام‌شده و نتیجه واقعی بیشتر شود، حفظ انسجام میان نیروهایی که قرار بود پیروز میدان باشند دشوارتر می‌شود. در چنین شرایطی، اختلاف بر سر راهبرد، رهبری، میزان سهم هر جریان، عملکرد چهره‌ها و مسئولیت شکست، به دعوای اصلی تبدیل می‌شود. اختلاف علی کریمی و نزدیکان رضا پهلوی را نیز می‌توان در همین چارچوب دید؛ دعوایی که نشان می‌دهد شکاف‌ها دیگر در حاشیه این اردوگاه باقی نمانده و به سطح چهره‌های اصلی و شناخته‌شده آن رسیده است.

این وضعیت محدود به اپوزیسیون خارج از کشور هم نیست. نشانه‌های ناامیدی و اختلاف در سطوح بالاتر این جبهه نیز قابل مشاهده است؛ از اختلافات و تغییر مواضع میان چهره‌های سیاسی آمریکا و اسرائیل گرفته تا واکنش‌هایی که از سوی برخی حامیان قدیمی پروژه براندازی دیده می‌شود. حتی در میان چهره‌های فرهنگی و هنری خارج از ایران نیز می‌توان تغییر لحن را مشاهده کرد؛ نمونه‌اش داریوش اقبالی است که در مقاطعی با امید و اشتیاق از تغییر وضعیت سیاسی ایران سخن می‌گفت، اما حالا از شکست و نبود چشم‌انداز روشن برای تغییر سخن می‌گوید.
این تغییر لحن مهم‌تر از خود اختلافات است؛ چون نشان می‌دهد مسئله فقط اختلاف میان چند فرد نیست، بلکه بخشی از آن اردوگاه با یک بحران ارزیابی روبه‌رو شده است: اگر همه ابزارها به کار گرفته شد و نتیجه مطلوب حاصل نشد، مشکل کجا بود؟

در سوی دیگر، تصویر متفاوتی شکل گرفته است.

در ماه‌های اخیر، مجموعه‌ای از تحولات موجب افزایش انسجام داخلی در جمهوری اسلامی شده است؛ تا جایی که حتی برخی چهره‌ها و جریان‌هایی که پیش‌تر در موضع انتقادی یا فاصله‌گرفته از حاکمیت قرار داشتند، دوباره به نوعی درون جبهه جمهوری اسلامی تعریف شده‌اند. بازگشت چهره‌هایی چون محسن نامجو یا تغییر مواضع و احتمال بازگشت برخی افراد مانند عبدالکریم سروش ، فارغ از میزان و معنای دقیق این نزدیکی‌ها، یک پیام سیاسی مهم دارد: جنگ نه فقط نتوانسته شکاف‌های داخلی ایران را به نقطه فروپاشی برساند، بلکه در مواردی به بازتعریف مرزهای داخلی و افزایش همگرایی در برابر تهدید خارجی منجر شده است.

این شاید یکی از مهم‌ترین تغییرات موازنه در یک سال گذشته باشد.



از این منظر، آنچه امروز در دو سوی این میدان دیده می‌شود، بخشی از خودِ موازنه قدرت است: یک سو با وجود همه اختلافات و مسائل، توانسته بخشی از نیروهای پراکنده را در مواجهه با جنگ و تهدید خارجی دوباره گرد هم آورد؛ و سوی دیگر، پس از شکست در تحقق اهداف اولیه، وارد مرحله اختلاف، سرزنش، مقصریابی و مناقشه بر سر رهبری شده است.

پروژه‌ای که قرار بود از طریق فشار هم‌زمان نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی را از درون متلاشی کند، حالا با یک تناقض جدی مواجه است: هرچه به تحقق اهدافش نزدیک‌تر می‌شد باید جبهه مقابل را متفرق‌تر و خودش را منسجم‌تر می‌کرد؛ اما اکنون نشانه‌های معکوس آن دیده می‌شود.

به همین دلیل، جنگ تاب‌آوری که امروز بیش از هر چیز در حوزه اقتصاد تعریف می‌شود، برای طرف مقابل فقط یک مرحله تازه از فشار نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن همان شکافی که در میدان نظامی و سیاسی نتوانست به نتیجه برسد، به درون جامعه. تلاش برای پیوند دادن فشار اقتصادی با عملیات فرهنگی و تولید آشوب‌های چندوجهی نیز دقیقا از همین منطق پیروی می‌کند.

اما مسئله اینجاست که شرایط امروز با روزهای آغاز این پروژه یکسان نیست.
در ابتدای پروژه، اردوگاه مقابل می‌توانست با اتکا به تصور پیروزی، اختلافات داخلی خود را زیر سایه یک هدف مشترک پنهان کند. امروز اما وقتی اهداف اعلام‌شده یکی پس از دیگری محقق نشده‌اند، همان هدف مشترک دیگر قدرت سابق را برای پوشاندن اختلافات ندارد.

وقتی پروژه سقوط به نتیجه نمی‌رسد، جنگ ناگزیر از میدان بیرونی به درون اردوگاه هم کشیده می‌شود؛ و آنجا دیگر سؤال فقط «چگونه ایران را شکست بدهیم؟» نیست، بلکه «چه کسی باعث شد شکست بخوریم؟» هم هست. بنابراین نه تنها عوامل داخلی استحکام قدرت در ایران، ریسک موفقیت راهبرد جدید دشمن را بالا می‌برد بلکه فروشکستگی و تشتت درون اردوگاه دشمن، خود یکی از مهم‌ترین علل تقویت احتمال شکست اوست چنان که قرآن کریم در این باره می‌فرماید: «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَعْقِلُونَ»