وضعيت «نه جنگ، نه صلح» بين ايران و امريكا امكان چرخش ناگهاني بين جنگ يا صلح را رقم ميزند. تهران و واشنگتن در سختترين سطح به دنبال وزنكشي در چارچوب جنگ تركيبي تمامعيار هستند. هر كدام از طرفين ميخواهند در اين تقابل ماتريسي به سطح بالاتري از منافع دست پيدا كنند. حضور فيلد مارشال ارتشبد «عاصم منير» در تهران، دقيقا در نقطهاي از تاريخ منطقهاي رخ ميدهد كه ديپلماسي سياسي كلاسيك به انتهاي كارايي خود رسيده و جاي خود را به «ديپلماسي چكمهها» داده است. سفر بالاترين مقام نظامي اسلامآباد به پايتخت ايران، آنهم درست در آستانه اجرايي شدن بسته تحريمي جديد خزانهداري امريكا موسوم به «D-Day اقتصادي» يك احوالپرسي متعارف در روابط همسايگي نيست؛ بلكه روايتي عيني از خروج پرونده ايران و امريكا از كانالهاي معمول و ورود آن به پيچيدهترين لايه از «منطقه خاكستري» است. رفت و برگشتهاي طرفين با متغيرهاي آشكار و پنهان، شرايطي پيچيده يا حتي غيرقابل محاسبه را رقم زده است. از منظر رئاليسم ساختاري و منطق جان مرشايمر، آنگاه كه آنارشيسم بينالمللي به اوج اصطكاك ميرسد و ضريب اعتماد ميان بازيگران اصلي به صفر ميل ميكند، ساختارهاي ديپلماتيك مرسوم دچار كندي و فلج كاركردي ميشوند. در چنين فضاي غبارآلودي، تنها ابزار باقيمانده براي انتقال سيگنالهاي واقعي بدون سوءتعبير، «ارتباطات ارتش-به-ارتش» است. واشنگتن با بالا بردن سيگنال تهديدات مالي دريافته كه ابزار تحريم ديگر توان ايجاد بازدارندگي ميداني را ندارد. از اينرو، كاخ سفيد براي ارزيابي خطوط قرمز واقعي تهران و جلوگيري از محاسبات اشتباه، به يك «واسطه امنيتي خردمند» متوسل شده است. اسلامآباد نيز به عنوان بازيگري كه همزمان كانالهاي سخت نظامي خود را با پنتاگون حفظ كرده و همسايگي ژئوپليتيك با ايران دارد، وارد صحنه شده تا در نقش يك «ضربهگير منطقهاي»، مانع از لغزش اوضاع به سمت يك آتشفشان غيرقابلكنترل شود.در اين ميان، اسراييل تنها بازيگري است كه بيمحابا چشمانتظار از سرگيري جنگ تمامعيار در خاورميانه است.
آرايش جنگ اقتصادي - رونمايي خزانهداري امريكا از بسته تحريمي جديد موسوم به «D-Day»، بيش از آنكه نشانهاي از اهرم قدرتمند واشنگتن باشد، پرده از يك «تنگناي محاسباتي» در كاخسفيد برميدارد. ايالات متحده كه در لايه سخت نظامي با واقعيت عيني «موازنه درد» و خطرات لرزهاي در بازارهاي جهاني انرژي مواجه شده، بار ديگر به همان ابزار آسيبديده و آزمودهشده تحريمهاي ثانويه متوسل شده است؛ تهاجمي مالي كه هدف آن خشكاندن باقيمانده شريانهاي اقتصادي ايران و ايجاد بازدارندگي روي كاغذ است. اين آرايش جديد خزانهداري را دقيقا بايد در چارچوب نظريه «موازنه تهديد» استفان والت تحليل كرد. نظريهپرداز شاخص رئاليست بر اين باور است كه كشورها در آنارشيسم بينالمللي صرفا در برابر «ميزان قدرت عيني» دست به موازنه نميزنند، بلكه رفتار تدافعي يا تهاجمي آنها واكنشي به «سطح تهديد ادراكشده» است. وقتي واشنگتن تمام ابزارهاي فشار را تا نهايت ممكن فشرده ميسازد و تهديد اقتصادي را به آستانه زيست راهبردي طرف مقابل ميرساند، فنر بازدارندگي ايران رها ميشود. در اين منطق، بايد در ابتدا «ادراك تهديد در تهران» را براي تحليل رفتاري ايران لحاظ كرد. فشار حداكثري جديد امريكا ديگر ابزاري براي امتيازگيري تلقي نميشود، بلكه سيگنالي مبني بر «جنگ تمامعيار در منطقه خاكستري» است. در نتيجه، پاسخ ايران نه عقبنشيني منفعلانه، بلكه انتقال سطح اصطكاك به پاشنه آشيل غرب، يعني كنترل عملياتي بر تنگه هرمز و معادلات انرژي خواهد بود. اهرم مصنوعي كاخ سفيد را بايد مورد ارزيابي قرار داد. واشنگتن با بالا بردن فركانس تهديدها در قالب «D-Day»، دقيقا همزمان با سفر عاصم منير به تهران، كوشيده است يك «اهرم فشار مصنوعي» روي ميز مذاكرات پشتپرده ايجاد كند. واشنگتن ميخواهد به تهران بگويد كه خط پايان تفاهمنامههاي خاموش نزديك است، اما همزمان ميداند كه اجراي سخت اين تحريمها بدون پشتوانه عيني نظامي، تنها به فروپاشي كامل چارچوب بازدارندگي ميانجامد. برخلاف سناريونويسيهاي خوشبينانه اتاقهاي فكر واشنگتن، اين بسته بزرگ تحريمي توان تغيير معادله قدرت را ندارد. واشنگتن در يك بنبست خودساخته گرفتار شده است؛ ادامه جنگ هوايي يا نظامي مستقيم، خطوط ترانزيت انرژي را مسدود و كابوس تورم بيسابقه را به درون اقتصاد امريكا تزريق ميكند. در عين حال، توسل مجدد به تحريمهاي ثانويه نيز اهرم بازي را از دست ديپلماتها خارج ساخته و ارتشها را به صفآرايي مستمر در حوزه دريا متمايل ميكند.
نكته اينجاست كه «شاهينهاي جنگطلب» در واشنگتن اميدوارند كه «كوباسازي» ايران با بسته تحريمي بزرگ، امكان شكست اراده تهران را فراهم كند. در همين نقطه گسست است كه ماموريت فيلد مارشال عاصممنير اهميت مييابد؛ او وارد تهران شده تا ارزيابي كند آيا «تهديد تحريمي جديد» توانسته اراده تهران را تضعيف كند يا برعكس، عزم ايران را براي تثبيت فرمول جديد بازدارندگي در آبراههاي منطقهاي جزمتر كرده است.
گسست ادراكي واشنگتن با كاخ سفيد - براي درك دقيقتر ذهنيت كاخ سفيد در قبال ديپلماسي پادگاني اسلامآباد، بايد به پشت درهاي بسته انديشكدههاي امريكا نگاه كرد. برخلاف ادبيات تند ژورناليستي و نمايشهاي تبليغاتي خزانهداري امريكا، در تاريكخانههاي تصميمسازي واشنگتن يك «گسست ادراكي عميق» و سرگيجه استراتژيك موج ميزند. تحليلگران ارشد واقعگرا در واشنگتن بهخوبي دريافتهاند كه دكترين «مهار از طريق فشار حداكثري» به انتهاي كارايي خود رسيده است. ارزيابيهاي اخير انديشكدههاي غربي دو واقعيت سخت را جلوي چشم تصميمگيرندگان كاخ سفيد قرار داده است:
عملا واشنگتن درگير يك پارادوكس است. از يكسو «شاهينهاي تندرو» خواستار تشديد فشارها و اجراي سناريوي «كوباسازي ايران» هستند، و از سوي ديگر پنتاگون و شوراهاي امنيت ملي نسبت به عواقب عيني آن هشدار ميدهند. چنانكه در ارزيابيهاي فني موسسه مطالعات استراتژيك و بينالمللي CSISتصريح ميكند كه تخليه ذخاير موشكي و نرخ سوختوساز تسليحاتي امريكا در مناقشات موازي، دست پنتاگون را براي گشودن يك جبهه سخت جديد در خليج فارس كاملا بسته است.
انديشكده مطالعات جنگ ISW هم تركيب موشكهاي ساحلبهدريا، پهپادهاي پرشمار و شناورهاي تندرو ايران در تنگه هرمز، «ريسك عملياتي ملموسي» ايجاد كرده است. اين واقعيت ميداني سود-هزينه هرگونه اقدام نظامي را براي سنتكام منفي كرده و واشنگتن را مجبور به پذيرش موازنه در منطقه خاكستري ميكند. كابوس «شوك انرژي» و تزريق تورم بيسابقه به اقتصاد داخلي امريكا است. تحليلگران ارشد بروكينگز و فورين افرز صراحتا تحريمهاي موسوم به D-Day را ابزاري فرسوده ميدانند كه نه تنها توان تغيير رفتار تهران را ندارد، بلكه خطر جهش قيمت انرژي و بازگشت ركود تورمي به اقتصاد امريكا را بهشدت افزايش ميدهد. تحليلگران شوراي آتلانتيك تصريح ميكنند كه بستههاي تحريمي جديد خزانهداري امريكا با پديده «بازده نزولي» مواجه شدهاند. از نگاه آنان، فشار مالي بيشتر بدون داشتن پشتوانه سخت نظامي، تنها به مقاومتر شدن شبكههاي دور زدن تحريم انجاميده و توان امتيازگيري ديپلماتيك را از واشنگتن سلب كرده است. از همينرو، در ذهنيت كاخ سفيد، ماموريت ارتشبد عاصم منير يك «روزنه خروج آبرومندانه» از اين بنبست تبيين ميشود. واشنگتن از كانال نظامي اسلامآباد استفاده ميكند تا بدون عقبنشيني علني از مواضع تحريمي خود، قدرت مانور و سطح ريسكپذيري واقعي تهران را بسنجد. اما خطاي بنيادي اتاقهاي فكر امريكا در اين است كه تصور ميكنند، بسته بزرگ تحريم ميتواند اهرم فشار جديدي براي چانهزني منير در تهران بسازد؛ حال آنكه در منطق رئاليسم ساختاري، تحريمي كه پشتوانه عيني در ميدان سخت ندارد، نزد طرف مقابل صرفا يك «بلوف سوخته» و نشانه انفعال ادراك ميشود.
تعارض اسراييل با خاورميانه - در جغرافياي پيچيده نبرد منطقهاي، سفر عاصم منير به تهران نميتواند بدون محاسبه رفتار دو ضلع ديگر-يعني تلآويو و پايتختهاي عربي حاشيه خليج فارس- تحليل شود. تلآويو در منطق امنيتي خود، اين رايزنيها را با بالاترين سطح ناخرسندي و اضطراب راهبردي رصد ميكند. از نگاه استراتژيستهاي اسراييلي، موفقيت ديپلماسي نظامي اسلامآباد در مهار اصطكاك و ايجاد تفاهمي خاموش ميان تهران و واشنگتن، به معناي «بسته شدن پنجره فرصت» براي تحميل يك جنگ تمامعيار هوايي و نظامي به منطقه است. اسراييل دقيقا در نقش «بازيگر مخرب» عمل ميكند؛ نقشي كه هدف آن تخريب كانالهاي پشتي و سوق دادن تندروهاي كاخ سفيد به سمت نقطه بيبازگشت است. در سمت مقابل، پايتختهاي عربي با محوريت رياض و در امتداد رويكرد «پيمان مكه» معادلات را كاملا متفاوت ميبينند. شوراي همكاري خليج فارس كه پاشنه آشيل خود را در برابر پاسخهاي تلافيجويانه ايران و لرزههاي بازار انرژي كاملا عريان ميبيند، ميانجيگري عاصم منير را به عنوان يك «ديوار آتش ژئوپليتيك» ارزيابي ميكند. شوراي آتلانتيك تأكيد ميكند كه پايتختهاي عربي (بهويژه رياض و ابوظبي) آسيبپذيري شديد زيرساختهاي انرژي خود را در صورت بروز هرگونه اصطكاك درك كردهاند. به همين دليل، پشتيباني چراغخاموش آنها از ديپلماسي اسلامآباد، تلاشي حياتي براي مهار تركشهاي تنش و حفظ امنيت ترانزيت انرژي است.
ادراك رفتار تهران- رايزنيهاي ارشد امنيتي و ديپلماتيك در تهران نشان داد كه ارزيابي ايران از سفر فيلد مارشال عاصم منير، بر پايه «عقلانيت سرد و بازدارندگي فعال» استوار شده است. تهران نه در دام بلوفهاي تحريمي خزانهداري امريكا افتاده و نه رفتار ميانجيگران را به عنوان يك فشار بيروني ادراك كرده است.
از نگاه تصميمگيرندگان ارشد امنيتي در تهران، سفر فرمانده ارتش پاكستان وزنكشي سخت براي «ارزيابي ميزان عقلانيت و جديت كاخ سفيد» جهت خروج از بنبست نظامي و ادراكي است. صراحتا ميتوان اين فهم را داشت كه تهران به هيچ عنوان قصدي براي عقبنشيني در مقابل واشنگتن ندارد. ايران در عين حال به دنبال حفظ موازنه قدرت در تنگه هرمز است.
تهران با گذر از فاز انفعال، به روشني نشان داده است كه كانال اسلامآباد تنها زماني به يك دستاورد ملموس تبديل ميشود كه واشنگتن به جاي توسل به ابزارهاي فرسوده تحريمي، واقعيتهاي سخت ژئوپليتيك خليج فارس و خطوط قرمز غيرقابل تغيير ايران را به رسميت بشناسد. شايد عجيب به نظر به رسد اما به شكل غير رسمي، تهران و واشنگتن در پس خط و نشان كشيدنها به تفاهم اسلامآباد نيمنگاهي دارند؛ هرچند طرفين روي برخي بندها اصلاحاتي را تلويحا پيشنهاد كردهاند.
به شكل ويژه، تثبيت يك «تنفس ديپلماتيك در منطقه خاكستري» با پادرمياني اسلامآباد؛ واشنگتن از اجراي سختگيرانه بسته تحريمي بزرگ را تعليق ميكند و در مقابل، تهران فركانس اصطكاك را در تنگههرمز بدون تنازل از حاكميت امنيتي خود كنترل ميكند.مبتني بر الگوريتم مرد ديوانه و علاقه ترامپ به بازي با قيمت نفت، امكان دارد كه ناگهان ترامپ همه بستههاي تحريمي براي يك بازه زماني را لغو كند. نكته اينجاست كه در صورت غلبه شاهينهاي واشنگتن و بيتوجهي به سيگنالهاي عاصم منير، تهران فرمول «موازنه تهديد» را فعالتر كرده و با افزايش نظارت عملياتي بر ترانزيت انرژي، هزينههاي ريسك را براي بازار جهاني بالا ميبرد.
شطرنج در منطقه خاكستري- حضور ارتشبد عاصم منير در تهران را نبايد صرفا يك ميانجيگري ساده يا يك ژست ديپلماتيك گذران دانست؛ اين سفر نقطه عطف ارزيابي عقلانيت در لايههاي سخت قدرت منطقهاي است. هنگامي كه ديپلماسي كتوشلوارهاي اتوكشيده به فلج كاركردي رسيد، «ديپلماسي چكمهها» وارد ميدان شد تا زبان واقعيتهاي عيني را بدون تقليلهاي سياسي به اتاقهاي تصميمگيري واشنگتن منتقل كند.
منطقه خاكستري همان زيستبوم مابين «صلح پايدار» و «جنگ گرم» است؛ بازهاي ماتريسي كه در آن ابزارهاي تهاجم اقتصادي (نظير بستههاي تحريمي نهايي)، جنگ تركيبي، موازنه تهديد و ساخت هوشمندانه اهرمهاي عملياتي در آبراههاي استراتژيك (مانند تنگه هرمز) به كار گرفته ميشوند. در اين محيط، هدف بازيگران دستيابي به سطح بالاتري از منافع بدون عبور رسمي از آستانه جنگ سخت است. در ماتريس تقابل ايران و امريكا به شكل فوري، واشنگتن ميان توهم و واقعيت بايد انتخاب كند. كاخ سفيد بايد ميان سناريوي شكستخورده «كوباسازي ايران» با بستههاي تحريمي بزرگ و پذيرش «موازنه جديد در تنگه هرمز» دست به انتخاب بزند. اصرار بر فشردهسازي فنر فشار اقتصادي بدون داشتن اراده يا توان مداخله سخت نظامي، تنها به رها شدن تهاجميتر اهرمهاي بازدارندگي تهران ميانجامد.آيا گزارش نيويورك تايمز درباره امكان پذيرش حاكميت ايران بر تنگه هرمز، نشانهاي كوچك از يك تغيير بزرگ است؟ در اين ميان، خنثيسازي تحركات تلآويو كه سوداي كشيدن پاي امريكا به يك نبرد تمامعيار را دارد؛ در كنار تثبيت «ديوار آتش ژئوپليتيك» براي كشورهاي حاشيه خليج فارس (در چارچوب پيمان مكه) شرط اصلي جلوگيري از سرايت آتشفشان تنش به شريانهاي انرژي جهان است.
فارغ از همه معادلات، ايران نشان داده كه توازن قدرت را از اتاقهاي چانهزني به جغرافياي ميداني منتقل كرده و تنها تفاهمي را ميپذيرد كه حكمراني امنيتي و خطوط قرمز غيرقابلمعامله آن بر آبراههاي منطقهاي به رسميت شناخته شود. در نهايت، كانال ميانجي اسلامآباد تنها زماني به يك سازوكار پايدار براي مديريت بحران تبديل ميشود كه كاخ سفيد از تكرار خطاهاي محاسباتي دست بردارد. ماموريت فيلد مارشال منير آخرين روزنه براي خروج واشنگتن از بنبست خودساخته است؛ پنجرهاي كه باز ماندن آن نه به بيانيههاي نمايشي كه به سيگنالهاي پشت درهاي بسته و متغيرهاي ميدان بستگي دارد .
كارشناس مسائل بينالملل