در روزهاي گذشته، اظهارنظر موسي غنينژاد درباره دكتر علي شريعتي و واكنشهايي كه در پي آن شكل گرفت، بار ديگر نام شريعتي را به فضاي رسانهاي و شبكههاي اجتماعي بازگرداند. غنينژاد در نقد شريعتي از تعابيري استفاده كرد كه به نظر من، حتي اگر اصل نقد او را وارد بدانيم، با ادبيات علمي و اخلاقي يك نقد جدي سازگار نيست. «شياد» خواندن يك متفكر، جايگزين نقد آثار و انديشههاي او نميشود. اگر شريعتي در فهم اسلام، ماركسيسم، جامعه و تاريخ دچار خطا بوده است، بايد اين خطاها را با استدلال، سند و مراجعه به آثارش نشان داد. با اين حال، پيش از ورود به جزييات اين مناقشه، لازم است روشن شود كه مساله اصلي اين يادداشت صرفا داوري درباره درستي يا نادرستي سخنان غنينژاد نيست. پرسش مهمتر اين است كه اين نوع مناقشهها، با اين ادبيات و در اين زمان، چه نسبتي با نيازهاي فكري و اجتماعي امروز ايران دارند و چه چيزي به آن اضافه ميكنند. در همين نقطه، ميتوان بحث را به دو سطح تفكيك كرد: نخست، سطح نقد شريعتي به عنوان يك متفكر تاريخي و دوم، سطح نزاعهاي معاصر بر سر او. اين تفكيك براي فهم ادامه بحث ضروري است. شريعتي نزديك به 50 سال است كه از ميان ما رفته. او نه مصون از نقد است و نه مقدس. آثارش ميتواند و بايد همچنان موضوع مطالعه، نقد و حتي رد و پذيرش باشد. نسبت او با اسلام، تشيع، ماركسيسم، سوسياليسم، غرب، مدرنيته و انقلاب، همگي موضوعاتي جدي براي پژوهشند. نسلهاي جديد نيز حق دارند شريعتي را بشناسند و درباره او داوري كنند. در اين سطح، هيچ مناقشهاي بر اصل نقد وارد نيست. اما ميان «پژوهش درباره شريعتي» و «نزاع بر سر شريعتي» تفاوتي جدي وجود دارد. مشكل از جايي آغاز ميشود كه بحث از حوزه پژوهش تاريخي و فكري خارج شده و به عرصه جدالهاي هويتي و رسانهاي وارد ميشود. براي روشنتر شدن اين تمايز، ميتوان به پرسشهايي اشاره كرد كه اين روزها از سوي برخي چهرههاي نامآشنا، از جمله آقايان آقاجري و دكتر سروش، مطرح يا بازتوليد شده است. اينكه شريعتي تا چه اندازه به مناسك اهميت ميداده يا در زندگي شخصي چه نسبتي با برخي شعائر داشته است، يا حتي برگزاري مناظرههايي كه احتمالا به بازتوليد جنجالهاي گذشته منجر ميشود، پس از گذشت نزديك به پنج دهه از درگذشت او، چه نسبتي با نيازهاي فكري امروز جامعه دارد؟ اگر اين پرسشها در قالب يك پژوهش تاريخي مستند و روشمند مطرح شوند، طبعا ارزش علمي خود را دارند. اما اگر هدف از طرح آنها، اثبات يا نفي ايمان يا اعتبار يك شخصيت تاريخي باشد؟ بايد از خود بپرسيم كه حاصل اجتماعي و فكري اين نوع بحثها چيست و چه مسالهاي از جامعه امروز را حل ميكند. در اينجا لازم است يك گام به عقب برداريم و به زمينه تاريخي شريعتي توجه كنيم. شريعتي محصول دهههاي ۴۰ و ۵۰ خورشيدي بود؛ دوراني كه جهان درگير جنگ سرد بود، ماركسيسم و سوسياليسم در بسياري از جوامع نفوذ و جذابيت داشت، جنبشهاي رهاييبخش جهان سوم در اوج بودند، استبداد در كشور به اوج رسيده بود و روشنفكران مسلمان در پي يافتن نسبتي تازه ميان اسلام و جهان جديد بودند. بدون درك اين زمينه تاريخي، فهم شريعتي ناقص و حتي گمراهكننده خواهد بود. اما اين توجه به زمينه تاريخي، نبايد به معناي مصونسازي شريعتي از نقد باشد. ميتوان او را در بستر زمانهاش فهميد و سپس انديشههايش را با معيارهاي امروز سنجيد. آنچه نادرست است، خلط اين دو سطح است: از يكسو، محاكمه گذشته با معيارهاي امروز و ازسوي ديگر، توجيه كامل خطاهاي فكري گذشته به بهانه شرايط تاريخي. با روشن شدن اين تمايز، ميتوان به پرسش اصلي بازگشت: آيا اساسا ورود به اين مناقشات در شكل كنوني آنها ضروري است؟ به گمان من، مساله نه سكوت در برابر شريعتي است و نه توقف نقد او. جامعه به گفتوگو نياز دارد و انديشه بدون نقد و پرسش زنده نميماند. مساله اصلي، شيوه گفتوگوست. اگر نقدي بر شريعتي وجود دارد، بايد با مراجعه به آثار او، با استدلال، سند و روش علمي مطرح شود و اگر پاسخي به آن نقد وجود دارد، بايد در همان چارچوب ارايه شود. در اين ميان، نقش نخبگان فكري اهميت ويژهاي پيدا ميكند. استاداني چون موسي غنينژاد در اقتصاد، عبدالكريم سروش در فلسفه و انديشه و هاشم آقاجري در تاريخ و علوم انساني، هر يك بخشي از گروه مرجع فكري جامعه ايراني هستند. جامعه از آنان انتظار ندارد كه همنظر باشند؛ اختلافنظر و نقد، ذات حيات فكري است. اما انتظار دارد كه اين اختلافها به ارتقاي فهم عمومي منجر شود، نه به تشديد التهاب و قطبيسازي. از اين منظر، مساله تنها در ادبيات يك طرف خلاصه نميشود. اگر استفاده از تعابيري مانند «شياد» براي نقد يك متفكر نادرست است، پاسخ دادن با تعابيري چون گستاخي، ناداني يا بيادبي نيز كمكي به بهبود كيفيت گفتوگو نميكند.
در چنين فضايي، به جاي شكلگيري يك بحث فكري، شاهد تبديل آن به نزاعي رسانهاي و شخصي خواهيم بود. در اينجا ميتوان به يك معيار راهنماي قرآني نيز اشاره كرد.: «وجادِلْهُم بِالتِي هِي أحْسنُ». اين آيه نه نفي گفتوگو، بلكه تاكيد بر كيفيت آن است. اختلافنظر امري طبيعي است، اما شيوه بيان آن بخشي از مسووليت اخلاقي و فكري ماست. بر اين اساس: شريعتي را نه بايد بر عرش نشاند و نه بر فرش كوبيد؛ بايد او را در جايگاه درستش در تاريخ نشاند. بايد به قدر ضرورت آثارش را خواند، فهميد، نقد كرد و در صورت لزوم از او عبور كرد. اما شايد مهمتر از داوري درباره شريعتي، اين باشد كه ببينيم خود ما چگونه با ميراث فكريمان و با يكديگر گفتوگو ميكنيم. درنهايت، جامعه ايران امروز بيش از آنكه نيازمند داوريهاي تازه درباره جزييات زندگي يا ايمان شريعتي باشد، نيازمند نمونههايي از گفتوگوي اخلاقي، عالمانه و مسوولانه است. اگر اين مناقشه قرار است دستكم فايدهاي داشته باشد، بايد ما را به اين درك برساند كه نقد انديشه ميتواند صريح و جدي باشد، اما بينياز از توهين است و اختلافنظر، اگر با احترام و انصاف همراه شود، ميتواند به سرمايهاي براي جامعه تبديل شود نه عاملي براي تشديد شكافها. شايد از همينجا بتوان يك پرسش بزرگتر را مطرح كرد: آيا وقت آن نرسيده است كه بخشي از گفتوگوي سياسي و فكري ما از بازخواني بيپايان منازعات گذشته، به گفتوگو درباره آينده ايران منتقل شود؟ ما همچنان درگير داوري درباره چهرهها و جريانهايي هستيم كه هر يك متعلق به دورهاي از تاريخ معاصر ايرانند؛ از شريعتي، آلاحمد و مصدق تا چپ و راست و سنت و تجدد. حال آنكه نسل امروز حق دارد بداند سهم او از اين همه مناقشه چيست و ايران فردا چگونه بايد ساخته شود. شايد يكي از ضرورتهاي امروز، عبور از اين دوگانههاي فرسوده و رسيدن به گفتوگويي تازه درباره «جمهوري سوم» باشد؛ جمهورياي كه نه انكار گذشته است و نه اسير گذشته، بلكه ميكوشد از تجربه جمهوري اسلامي و همه فراز و فرودهاي يك قرن اخير براي ساختن آيندهاي متفاوت، عقلاني، ملي و متكي بر شهروندان ايران استفاده كند. شريعتي را نه بايد بر عرش نشاند و نه بر فرش كوبيد؛ بايد او را در تاريخ نشاند. تاريخ براي ماندن در گذشته نيست؛ براي آموختن و ساختن آينده است. شايد وقت آن رسيده باشد كه به جاي ادامه جنگ بر سر اينكه شريعتي چه بود، از خود بپرسيم ايران امروز چه ميخواهد و نسل فردا چه ايراني را ميخواهد. اينجاست كه گفتوگوي ما از شريعتي فراتر ميرود و به پرسش بزرگتري ميرسد: آيا ميتوان از تجربههاي گذشته عبور كرد و وارد مرحلهاي تازه از حيات سياسي و اجتماعي ايران شد؛ مرحلهاي كه ميتوان از آن با عنوان «جمهوري سوم» ياد كرد؟ شايد شريعتي امروز بيش از آنكه موضوع داوري ما باشد، فرصتي باشد براي اينكه از گذشته عبور كرده و درباره وضعيت امروز و آينده ايران گفتوگو كنيم.استاد روابط بينالملل