مرتضي اميري اسفندقه، شاعري است كه براي شعر، مسيري سخت و طولاني را پيموده است. او در سال ۱۳۴۵ در تهران زاده شد، اما ريشههايش به اسفندقه از توابع جيرفت در استان كرمان ميرسد. دوران كودكي را در مشهد گذراند و در همان شهر، با انجمنهاي ادبي و چهرههايي چون مهدي اخوان ثالث، محمد قهرمان و احمد كمالپور آشنا شد. او با مدرك كارشناسي ادبيات فارسي از دانشگاه تبريز، به جمع فرهنگيان كشور پيوست. نخستين دفتر شعر او، «بازوان مولايي» در سال ۱۳۷۳ منتشر شد و پس از آن، دفترهاي «سياهمست سايهتاك»، «نماشم»، «هيس گلها خوابند»، «دارم خجالت ميكشم از اينكه انسانم»، «ورمشور»، «دهلي ستاره بود»، «رستاخيز حركات»، «چينكلاغ»، «قتيل قبله»، «چلهشعر»، «كوار» و «ولي دوشنبه آه»، هر يك، گوشهاي از جهانبيني شاعرانه او را به تصوير كشيدهاند. اميري، در قالب كلاسيك، با زبانِ امروز، و در شعرِ نو، با نگاهي نيمايي، به سرودن شعر پرداخته است. او در اين سالها، نامزد يا برنده جوايزِ ادبي متعددي چون كتابِ سال، قلمِ زرين و كتابِ فصل شده است.
اميري اسفندقه، در يكي از ماندگارترين سرودههايش، با زباني كه از حماسه و عرفان نشأت گرفته، از هويتِ ايراني خود، با همه تنوع و غناي آن، سخن ميگويد. در اين سروده، شاعر، با تكيه بر عناصرِ مختلفِ هويتِ ايراني، از اقوامِ گوناگونِ اين سرزمين، تا تاريخ و ادب و عرفانِ آن، تصويري جامع از«ايراني بودن» ارائه ميدهد. او در بيتِ آغازين، با پرسشي كه پاسخِ آن، تمامِ شعر است، مخاطب را به تأمل در هويتِ خويش فرا ميخواند:
«از من كه بود خواست بگويم كجاييام؟
اهلِ زمينِ سربههوايم، هواييام»
شاعر، در اين پاسخ، خود را «اهلِ زمين» و «سر به هوا» و «هوايي» معرفي ميكند؛ گويي كه او، در عين تعلق به خاك، پرواز را نيز، در سر ميپروراند. او در ادامه، از «كوليترين مسافرِ بيدركجا» سخن ميگويد و با اين تعبير، بر ماهيت پويا و بيقرارِ هويتِ ايراني، كه در هر مكان و زمان، در جستوجوي خويش است، تأكيد ميكند:
«اهلِ زمين و خانه به دوشِ شبانهروز
خورشيدوار، در به درِ جابهجايي ام
همدستِ آب و آتش و همپاي خاك و باد
كوليترين مسافرِ بيدركجاييام»
اميري، اما در اوجِ اين سرگرداني، به نقطه ثقلِ هويتِ خود ميرسد؛ جايي كه تنوعِ اقوامِ ايراني، در وحدتي واحد، جمع ميشوند:
«در من بلوچ و ترك و لُر و كرد، يك صداست //
ايرانيام تجلي چندين صداييام»
او در اين بيت، با بياني ساده، اما ژرف، از «وحدت در كثرت» سخن ميگويد و نشان ميدهد كه ايران، تجلي چندين صدا در يك همآوايي ملي است. اين نگاه، اميري را در زمره شاعراني قرار ميدهد كه با تكيه بر تنوعِ فرهنگي ايران، از وحدتِ ملي، دفاع ميكنند. او اين تنوع را در اقوام و نيز در سرمايههاي فرهنگي اين سرزمين جستوجو ميكند و خود را، وارثِ گنجينهاي ميداند كه در آن، عطار و مولوي، سنايي، شيخ شهاب، شيخ بهايي، عينالقضات و سياوش، همه، در يك افق، جمع شدهاند. در ادامه اين سروده، اميري از هويتِ خود، با تكيه بر اين سرمايههاي گرانبها، چنين پرده برميدارد:
«گهوارهخوابِ نغمه عطار و مولوي //
من شيرِ پاكخورده شعر سنايي ام
من عقلِ سرخِ شيخشهابم، قتيلِ نور //
من هوشِ تند و تازه شيخبهايي ام
عينالقضاتِ مانده به خاطر، هزارسال //
شمعِ شهيد، خاطره موميايي ام
جانبازيام به درصدِ خالص رسيده است //
از سرفههاي خشك بخوان، شيمياييام
تبديل ميكنم به نظر خاك را به زر //
پنهان نميكنم نفسِ كيمياييام
مثلِ سياوش از دلِ آتش گذشتهام //
آمادهام كه عشق كند رونماييام»
او با اشاره به سياوش، از آتش و عشق سخن ميگويد و با تكيه بر اين اسطوره، بر مقاومت و پايداري خود در راهِ عشق و وطن، تأكيد ميكند. اميري، در اين سروده، از سياوش به عنوانِ نمادِ گذر از آتش و پايداري در راهِ حقيقت، بهره ميگيرد و با اين تعبير، به مخاطب نشان ميدهد كه هويتِ ايراني، در گذر از آتشِ تاريخ و سختيهاي روزگار، شكل گرفته است و همچنان، پابرجاست.
او در ادامه همين سروده، با لحني كه گاه به طنز و گاه به فروتني ميگرايد، از جايگاهِ خود به عنوانِ شاعرِ ايرانِ امروز سخن ميگويد و اين جايگاه را، با همه فراز و نشيبهايش، به تصوير ميكشد:
«نقلِ فروتني است وگرنه سرم از آنك //
همكسوتِ ملائكه در كبرياييام
گفتم قصيده وار به سبك «كمال» پاك //
آه اي وطن! نواي ني بينوايي ام
جادوگرانه سحرِ مرا كردهاي تمام //
جادو نميشوم، نه! به قرآن، دعاييام
روحِ من و اسيرِ رهايي شدن؟ مباد! //
آزادم و هميشه به فكرِ رهاييام
گفتم قصيده باز وطن را، خوشا خوشا //
در قرنِ تازه شاعرِ امّالقُراييام
نوآوري است سنّتِ پاينده خدا //
نوآورم، مخالفِ كهنهگراييام
از خونِ من دوباره وطن امتحان بگير//
من بيقرارِ نمره ثلثِ نهاييام
روزي شهيد ميشوم و آه ديدني است //
ميدانِ تير و موي رهاي حنايي ام
از من كه بود خواست بگويم… بيا ببين //
شاعر؛ هنوز شاعرِ يك لاقباييام
گفتم هزار بار و شنيدي هزار بار //
ايرانيام، دوباره بگويم كجاييام؟»
اين پرسشِ پاياني، در پاسخ به بيتِ آغازينِ شعر، تأكيدي است بر هويتي كه شاعر، در طولِ اين سروده، آن را با همه تنوع و غناي آن، به تصوير كشيدهاست.
اميري اسفندقه، با اين سروده، چشماندازي از هويتِ ايراني امروز را ترسيم كرده است؛ چشماندازي كه در آن، تنوعِ اقوام، تاريخِ كهن، ادبِ غني، عرفان ِژرف، در هم آميخته شدهاند. شاعر، با تكيه بر اين عناصر، از عشقِ خود به ايران، با زباني كه از طنز و جديت، آكنده است، سخن گفته است. او در امتدادِ شاعراني ايستاده كه با قلمِ خود، روايتگرِ ايرانِ هميشه زندهاند و هر بيتِ آنان، بر اين حقيقت پاي ميفشارد كه ايران، تجلي چندين صدا و هويتي است كه تنوعِ خود را در وحدتي واحد، به نظاره مينشيند.
شعرِ هويت در گستره اقوام
علياصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎