شناسهٔ خبر: 79170891 - سرویس علمی-فناوری
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

از خاستگاه ايران نوين تا قدرت نرم فرهنگي

محمدجواد حق‌شناس

صاحب‌خبر -

چهارم مردادماه، روز ملي بزرگداشت شيخ صفي‌الدين اردبيلي و نهم مردادماه، سالروز ثبت جهاني مجموعه شيخ صفي در فهرست ميراث جهاني يونسكو، فرصتي ارزشمند براي بازخواني جايگاه اردبيل در تاريخ، فرهنگ و هويت ايران است؛ فرصتي براي آنكه از زاويه‌اي فراتر از بزرگداشت يك شخصيت يا يك اثر تاريخي، به پيوند ميراث فرهنگي، هويت ملي، توسعه و آينده ايران بينديشيم. اردبيل را نمي‌توان تنها با جغرافياي آن شناخت. اردبيل، بخشي از روايت بزرگ ايران است؛ سرزميني كه در آن، يك خانقاه توانست در گذر چند نسل به كانون شكل‌گيري انديشه‌اي تبديل شود كه سرانجام در تاسيس دولت صفوي و بازتعريف ايران به عنوان يك واحد سياسي، فرهنگي و تمدني نقش‌آفرين شد. شيخ صفي‌الدين اردبيلي را نمي‌توان تنها در جايگاه يك عارف و بنيانگذار طريقت ديد. اهميت تاريخي او در آن است كه مكتبش توانست از عرصه عرفان و تربيت فردي فراتر رود و سرمايه‌اي اجتماعي و فرهنگي ايجاد كند كه نسل‌هاي بعد آن را به يك پروژه بزرگ دولت‌سازي پيوند بزنند. از اين منظر، مي‌توان گفت ايران نوين، پيش از آنكه در ساختار دولت صفوي شكل بگيرد، در فرهنگ و انديشه اردبيل ريشه دوانده بود. با ظهور شاه اسماعيل، اين انديشه از خانقاه به عرصه سياست و دولت منتقل شد. تبريز به نخستين پايتخت صفوي تبديل شد و ايران پس از قرن‌ها پراكندگي سياسي، بار ديگر به عنوان يك واحد سياسي و تمدني خود را بازشناخت. چالدران، تجربه‌اي تلخ اما آموزنده بود؛ تجربه‌اي كه نشان داد دولت‌سازي تنها با شور و ايمان ممكن نيست و به سازمان، دانش، ديوان‌سالاري و تدبير حكمراني نياز دارد. در روزگار شاه تهماسب، فرهنگ، زبان فارسي و هنر ايراني بيش از پيش به پشتوانه‌اي براي اقتدار كشور تبديل شد. شاهنامه تهماسبي، قالي اردبيل و حصار تهماسبي تهران هر كدام بخشي از اين روايتند؛ روايتي كه در آن سياست، فرهنگ، هنر و جغرافيا در كنار يكديگر به ساختن ايران ياري رساندند. 

در روزگار شاه‌عباس، اين پروژه به اوج رسيد؛ اصفهان به نماد تمدن ايراني تبديل شد، شبكه كاروانسراها و راه‌ها تجارت و ارتباط فرهنگي را گسترش داد، مشهد جايگاهي مهم در پيوند هويت ايراني و فرهنگ رضوي يافت و در جنوب، با بيرون راندن پرتغالي‌ها از هرمز، حاكميت تاريخي ايران بر خليج‌فارس و مسيرهاي دريايي آن تثبيت شد، بنابراين صفويه را نبايد صرفا يك سلسله پادشاهي دانست؛ صفويه يكي از مهم‌ترين تجربه‌هاي بازسازي سياسي، فرهنگي و تمدني ايران بود. اما ميراث فرهنگي فقط در بناها و آثار تاريخي باقي نمي‌ماند. ميراث، زماني زنده است كه انسان‌هايي آن را بشناسند، حفظ كنند، درباره آن بينديشند و دانش و تجربه خود را به نسل بعد منتقل كنند. در اينجا جايگاه استاد عبدالرحمن وهاب‌زاده اهميت ويژه‌اي پيدا مي‌كند؛ باستان‌شناس و مرمتگر پيشكسوتي كه بيش از چهار دهه از زندگي خود را در عرصه شناخت، حفاظت و مرمت آثار تاريخي شمال‌غرب ايران سپري كرده است. اهميت او تنها در كارنامه علمي و اجرايي‌اش نيست؛ سرمايه اصلي او، دانش، تجربه، تواضع حرفه‌اي و نسلي از نيروهايي است كه در مكتب او آموختند و بعدها خود به خدمتگزاران ميراث فرهنگي ايران تبديل شدند. در امتداد اين ميراث انساني، مي‌توان از دكتر كريم حاجي‌زاده، دكتر محمدابراهيم زارعي، دكتر عمراني و دكتر تقي‌زاده ياد كرد؛ چهره‌هايي كه هر يك در استان‌هاي آذربايجان‌شرقي، آذربايجان‌غربي، اردبيل و كردستان بخشي از اين دانش و تجربه را در عرصه مديريت و حفاظت ميراث فرهنگي ادامه داده‌اند. اين زنجيره نشان مي‌دهد كه ميراث فرهنگي فقط مجموعه‌اي از بناها و اشياي تاريخي نيست؛ دانشي است كه بايد از نسلي به نسل ديگر منتقل شود و در نهادهاي فرهنگي و ميان انسان‌ها استمرار پيدا كند. از اين منظر، استاد وهاب‌زاده خود بخشي از ميراث زنده ايران است؛ همان‌گونه كه شاگردان و نسل‌هاي پس از او، حاملان اين ميراث به آينده‌اند. اما پرسش اساسي امروز اين است: اين ميراث براي ايران فردا چه مي‌تواند باشد؟ پاسخ را بايد در ظرفيت گردشگري فرهنگي جست‌وجو كرد. در جهان امروز، كشورها فقط كالا صادر نمي‌كنند، روايت صادر مي‌كنند. گردشگري نيز ديگر صرفا سفر براي ديدن بناها نيست؛ گردشگري، صنعت روايت، تجربه و گفت‌وگوي فرهنگي است. اردبيل از اين منظر ظرفيت كم‌نظيري دارد. بقعه شيخ صفي‌الدين اردبيلي، تنها يك مجموعه تاريخي و معماري نيست. براي بخشي از طريقت‌هاي عرفاني و طوايف كرد در عراق و تركيه، شيخ صفي همچنان جايگاهي معنوي دارد و اردبيل مي‌تواند كانوني براي گردشگري عرفاني و گفت‌وگوي فرهنگي منطقه باشد. در سوي ديگر، شاه اسماعيل صفوي در حافظه تاريخي و فرهنگي علويان تركيه، سوريه و جوامع آنان در اروپا جايگاهي ويژه دارد. اين پيوندهاي تاريخي، سرمايه‌اي است كه مي‌تواند به زبان گفت‌وگوي فرهنگي ايران با ملت‌هاي پيرامون تبديل شود. اين همان سرمايه‌اي است كه در ادبيات امروز جهان از آن با عنوان قدرت نرم ياد مي‌شود؛ قدرتي كه نه با زور ايجاد مي‌شود و نه با پول خريدني است، بلكه از فرهنگ، اعتماد، تاريخ، هنر و حافظه مشترك شكل مي‌گيرد. از همين منظر، پيشنهاد «مسير فرهنگي صفويه» مي‌تواند به يك پروژه ملي تبديل شود؛ مسيري كه از لاهيجان آغاز شود، به اردبيل برسد، از تبريز و قزوين عبور كند، تهران را دربرگيرد، به قم و مشهد برسد، در اصفهان به اوج شكوه معماري و هنري صفوي برسد و در بندرعباس و هرمز، روايت ايران و خليج‌فارس را كامل كند. اين مسير فقط يك مسير گردشگري نيست، نقشه شكل‌گيري ايران نوين است. مسير دولت‌سازي، فرهنگ، هنر، معماري، تجارت، تشيع ايراني و هويت ملي. چنين نگاهي مي‌تواند پايه‌اي براي شكل‌گيري اقتصاد فرهنگ نيز باشد. گردشگري وقتي با صنايع‌دستي، فرش، ادبيات، موسيقي، خوراك، آيين‌ها، معماري و هنرهاي سنتي پيوند بخورد، از يك فعاليت خدماتي فراتر مي‌رود و به يك زنجيره اقتصادي تبديل مي‌شود. فرهنگ مي‌تواند ثروت بيافريند؛ ثروتي كه برخلاف منابع زيرزميني، هر چه بيشتر معرفي و استفاده شود، ارزش بيشتري پيدا مي‌كند. از سوي ديگر، گردشگري فرهنگي مي‌تواند به ديپلماسي فرهنگي ايران تبديل شود. در جهاني كه سياست گاه ميان ملت‌ها ديوار مي‌كشد، فرهنگ مي‌تواند پل بسازد. ممكن است گفت‌وگوي سياسي ميان دولت‌ها دشوار باشد، اما گفت‌وگوي فرهنگي ميان مردم همچنان ممكن است. ايران پيش از آنكه با سياست شناخته شود، با فردوسي، حافظ، سعدي، مولوي، شيخ صفي، اصفهان، فرش ايراني، معماري ايراني و خليج‌فارس شناخته شده است. هر گردشگري كه ايران را درست بشناسد و با تصويري واقعي از فرهنگ و مردم اين سرزمين به كشور خود بازگردد، مي‌تواند بخشي از اين روايت را با خود ببرد و درنهايت، همه اين مسيرها به يك مقصد مي‌رسند؛ وفاق ملي.ميراث فرهنگي متعلق به يك جناح، قوم، منطقه يا نسل خاص نيست؛ سرمايه مشترك همه ايرانيان است.شيخ صفي و شاه اسماعيل، فردوسي و حافظ، امام رضا (ع)، رحيم موذن‌زاده‌اردبيلي، استاد وهاب‌زاده و نسل جواني كه امروز در دانشگاه درباره ايران پژوهش مي‌كند، حلقه‌هايي از يك زنجيره‌اند كه ايرانيان را به حافظه‌اي مشترك پيوند مي‌دهند.وفاق ملي تنها با دستور و توصيه ساخته نمي‌شود؛ وفاق از شناخت گذشته مشترك، احترام به تنوع فرهنگي و احساس تعلق به يك سرزمين مشترك شكل مي‌گيرد. 
از اين رو، ميراث فرهنگي را نبايد هزينه‌اي براي حفظ گذشته دانست. ميراث فرهنگي، سرمايه‌گذاري براي آينده ايران است؛ سرمايه‌اي براي توسعه، اقتصاد فرهنگ، گردشگري، ديپلماسي فرهنگي، قدرت نرم و درنهايت وفاق ملي. اگر شيخ صفي در اردبيل بذر ايران نوين را كاشت، وظيفه نسل امروز آن است كه از اين ميراث، بذر ايران آينده را بروياند؛ ايراني كه تاريخ خود را مي‌شناسد، تنوع فرهنگي خود را ارج مي‌نهد، از ميراث خود ثروت مي‌آفريند و فرهنگ را به زبان گفت‌وگو با جهان تبديل مي‌كند. اردبيل از اين منظر فقط يك شهر تاريخي نيست، بخشي از روايت بزرگ ايران است؛ روايتي كه از خانقاه آغاز شد، به دولت رسيد، به تمدن تبديل شد و امروز مي‌تواند از مسير فرهنگ، دانش و گردشگري، آينده ايران را روايت كند و شايد اين همان معناي جمهوري سوم باشد؛ ايراني كه در آن، هويت ملي نه در تقابل با تنوع فرهنگي، بلكه بر پايه آن شكل مي‌گيرد؛ حكمراني نه در برابر جامعه، بلكه با تكيه بر سرمايه اجتماعي و فرهنگي آن پيش مي‌رود و ميراث گذشته، نه موزه‌اي براي تماشا، بلكه سرمايه‌اي براي ساختن آينده است. ايران آينده را بايد با شناخت گذشته، احترام به انسان، پاسداري از فرهنگ و تبديل ميراث به سرمايه‌اي براي توسعه و وفاق ملي ساخت. اين، روايت ايران در جمهوري سوم است.
استاد دانشگاه و مشاور فرهنگي وزير