شناسهٔ خبر: 79131066 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرنامه دانشجویان ایران | لینک خبر

رضا شکری؛

نیروی نیابتی آمریکا در منطقه

نقدی بر مقاله «پنج دهه راهبرد پنهان اسرائیل برای سوق دادن آمریکا و ایران به سوی رویارویی» محمدجواد ظریف در الجزیره

صاحب‌خبر -

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ رضا شکری*/// مقاله اخیر محمدجواد ظریف در روزنامه الجزیره، با تکیه بر تجربه‌ای نزدیک به پنج دهه حضور در عرصه دیپلماسی، کوشیده است الگویی تکرارشونده از رفتار اسرائیل را ترسیم کند. الگویی که بر اساس آن، مدیران اسرائیلی همواره در صدد بوده‌اند با بهره‌گیری از ابزارهای اطلاعاتی، رسانه‌ای و سیاسی، مسیر هرگونه مدیریت تنش میان ایران و ایالات متحده را با مانع مواجه سازند. این نوشتار با استناد به شواهد تاریخی متعدد، تصویری از اسرائیل ارائه می‌دهد که در نقش عامل مزاحم در برابر اراده دیپلماتیک آمریکا ظاهر می‌شود.
با این حال، تأمل در محتوای مقاله و نیز در خود شواهدی که نویسنده برای اثبات ادعای خود آورده است، پرسش‌هایی جدی درباره این تفکیک راهبردی پدید می‌آورد. پرسش اصلی آن است که آیا اسرائیل واقعاً یک بازیگر بیرونی است که توانسته بر سیاست خارجی آمریکا سایه افکند، یا اینکه بخشی از یک سیستم راهبردی واحد به شمار می‌آید که منافع و اهداف آن در تقابل با جمهوری اسلامی ایران، هم‌سو و درهم‌تنیده است. 


محور اول: فراتر از «لابی‌گری»؛ هم‌عقیدگی راهبردی
مقاله آقای ظریف، رفتار اسرائیل را عمدتاً در چارچوب نفوذ و لابی‌گری تبیین می‌کند؛ گزاره‌ای که بر اساس آن، اسرائیل با اعمال فشار بر ساختار سیاسی آمریکا، آن را به سمتی سوق می‌دهد که با منافع طبیعی خود آمریکا همخوانی ندارد. اما بررسی دقیق‌تر شواهد، تصویر دیگری را ارائه می‌دهد.
نکته قابل تأمل آن است که بسیاری از نقل‌قول‌های موجود در مقاله، خود گواهی بر هم‌سویی میان دیدگاه‌های مقامات ارشد آمریکایی و اسرائیلی است. برای نمونه، مقاله به اذعان کالین پاول و جیمز دابینز به نقش ایران در شکل‌گیری نظم پس از طالبان اشاره می‌کند، اما در ادامه، به سرعت از این همکاری کوتاه عبور کرده و به تلاش اسرائیل برای معرفی ایران به عنوان تهدید اصلی می‌پردازد. آنچه در این میان مغفول می‌ماند، این است که این تغییر رویکرد، صرفاً نتیجه فشار اسرائیل نبود، بلکه با فضای سیاسی آن زمان در آمریکا، که به دنبال تعریف دشمنی جدید برای توجیه سیاست‌های منطقه‌ای خود بود، کاملاً هماهنگ بود.
ادعای مقاله مبنی بر اینکه اسرائیل موفق شد فضای سیاسی واشنگتن را تغییر دهد، با واقعیت تاریخی سازگاری کامل ندارد. دگرگونی سیاست خارجی آمریکا در دوران پس از ۱۱ سپتامبر، ریشه در تحول درونی ساختار امنیتی و راهبردی خود آمریکا داشت و اسرائیل، به جای آنکه علت این تحول باشد، بیشتر به عنوان صدایی عمل کرد که با گرایش‌های موجود در درون سیستم سیاسی آمریکا هماهنگ بود. از این منظر، آنچه مقاله نفوذ می‌خواند، در واقع هم‌صدایی است. هم‌صدایی‌ای که ریشه در درک مشترک آمریکا و رژیم صهیونیستی از نظم مطلوب منطقه‌ای دارد.
محور دوم: نقد راهبرد مدیریت تنش در سایه پیمان‌شکنی مکرر آمریکا
یکی از نقاط قوت مقاله ظریف، اذعان صریح آن به پیمان‌شکنی‌های مکرر ایالات متحده است. نویسنده با اشاره به تجربه آزادی گروگان‌های لبنان در سال ۱۳۷۰، به صراحت از شکاف میان گفتار و رفتار آمریکا سخن می‌گوید و این شکاف را عامل تثبیت بی‌اعتمادی می‌داند که بر مذاکرات سال‌های بعد سایه افکنده است. همچنین، در بخش برجام، به خروج یک‌جانبه آمریکا از توافق علی‌رغم تعهدات بین‌المللی خود اشاره می‌کند.
اما پرسش اساسی که مقاله از پاسخ به آن فرو می‌ماند، این است که چگونه می‌توان با بازیگری که الگوی رفتاری آن مبتنی بر پیمان‌شکنی و عدم پایبندی به تعهدات است، راهبرد مدیریت تنش را دنبال کرد؟ اگر اسرائیل، آن‌گونه که مقاله ادعا می‌کند، همواره در صدد تخریب هرگونه تفاهم بوده است، این سوال مطرح می‌شود که چرا آمریکا در هیچ‌یک از مقاطع تاریخی، از جمله دوره برجام، اراده جدی برای مهار یا نادیده گرفتن خواست اسرائیل از خود نشان نداده است. پاسخ روشن است: آمریکا هرگز به دنبال مدیریت تنش با ایران به معنای واقعی نبوده است؛ آنچه دنبال می‌کرده، مدیریت هزینه‌های تقابل بوده، نه خود تقابل.
مقاله در بخش‌های مختلف، از جمله در اشاره به سخنان رابرت گیتس و لئون پانتا درباره اختلاف با اسرائیل بر سر اقدام نظامی، تلویحاً به این نکته اشاره دارد که حتی گاه میان آمریکا و اسرائیل بر سر چگونگی تقابل اختلاف وجود داشته است. اما این اختلاف تاکتیکی، هرگز به اختلاف راهبردی بر سر اصل تقابل با ایران تبدیل نشده است. تفاوت در ابزار یا زمان‌بندی، نمی‌تواند هم‌سویی در هدف نهایی را پنهان کند.
محور سوم: راه‌حل ناقص؛ خنثی‌سازی نفوذ اسرائیل یا بازتعریف رابطه با آمریکا؟
مقاله با ارائه گزارشی مفصل از تخریب‌گری‌های اسرائیل، در نتیجه‌گیری به این راه‌حل می‌رسد که برای موفقیت ابتکارات دیپلماتیک آینده، باید این الگوی نظام‌مند بهره‌گیری از اطلاعات، رسانه‌ها و سازوکارهای سیاسی داخلی خنثی شود. این توصیه، اگرچه در نگاه اول عملی و منطقی به نظر می‌رسد، اما از دو جهت با اشکال جدی مواجه است.
اشکال نخست آنکه، این راه‌حل، اسرائیل را به عنوان علت تقابل معرفی می‌کند و از نقش مستقیم آمریکا به عنوان فاعل اصلی تقابل غافل می‌شود. در حالی که بررسی تاریخ چهل‌ساله پس از انقلاب نشان می‌دهد که حتی در مقاطعی که نقش اسرائیل در فضای سیاسی آمریکا کمرنگ‌تر بوده است (مانند دوره‌های خاصی از ریاست‌جمهوری دموکرات‌ها)، سیاست کلی آمریکا در قبال ایران، همواره مبتنی بر محدودسازی و اعمال فشار بوده است. بنابراین، حذف یا تضعیف نفوذ اسرائیل، به طور خودکار به تغییر سیاست آمریکا منجر نخواهد شد، چرا که این سیاست، ریشه در منافع و رویکرد راهبردی خود آمریکا دارد.
اشکال دوم آنکه، این راه‌حل، با نادیده گرفتن عمق ساختاری پیوندهای آمریکا و اسرائیل، به نوعی ساده‌انگاری در تحلیل روابط قدرت در منطقه دچار شده است. اسرائیل نه یک بازیگر بیرونی که از طریق لابی‌گری بر آمریکا تأثیر می‌گذارد، که به تعبیری، بزرگترین پایگاه راهبردی آمریکا در منطقه محسوب می‌شود. این پیوند، نهادی و سیستمی است و با خنثی‌سازی برخی اقدامات اطلاعاتی یا رسانه‌ای قابل زوال نیست.
نتیجه منطقی چنین تحلیلی، آن است که راهبرد مؤثر در مواجهه با این سیستم واحد، نمی‌تواند بر مدیریت تنش با یک سوی این سیستم (آمریکا) و مقابله با سوی دیگر آن (اسرائیل) استوار باشد. چنین رویکردی، تناقض‌آمیز است و دشمن را در موقعیتی قرار می‌دهد که بتواند از این دوگانگی برای پیشبرد اهداف خود بهره گیرد.

محور چهارم: بازخوانی تاریخ از منظر یگانگی راهبردی؛ نگاهی متفاوت به شواهد مقاله
آنچه در ساختار روایی مقاله ظریف به عنوان الگوی تکرارشونده تخریبگری اسرائیل صورت‌بندی شده است، از منظری دیگر قابل بازخوانی است. اگر شواهد تاریخی مذکور در مقاله را به عنوان بخشی از یک جبهه واحد مورد ارزیابی قرار دهیم، تصویر متفاوتی به دست می‌آید.
در پرونده هسته‌ای، مقاله بر نقش اسرائیل در افشای اطلاعات نطنز از طریق سازمان مجاهدین خلق تأکید دارد. اما واقعیت آن است که پرونده‌سازی هسته‌ای علیه ایران، همواره با هماهنگی و هدایت سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و متحدان اروپایی آن صورت گرفته است. اسرائیل در این مسیر، نقشی پیشرو اما نه مستقل داشت؛ نقشی که در چارچوب راهبرد کلان غرب برای جلوگیری از دستیابی ایران به فناوری‌های راهبردی تعریف می‌شود.
در مورد برجام، مقاله به درستی از کارزار گسترده نتانیاهو علیه این توافق سخن می‌گوید، اما از این نکته غافل می‌ماند که در نهایت، این دولت آمریکا بود که به طور یک‌جانبه و بدون هیچ فشار نظامی یا اطلاعاتی جدیدی از برجام خارج شد. خروج ترامپ از برجام، بیش از آنکه نتیجه فشار اسرائیل باشد، بازتابی از رویکرد راهبردی جدید آمریکا در قبال ایران بود؛ رویکردی که اسرائیل نه علت آن، که یکی از استقبال‌کنندگان از آن بود.
در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، مقاله به نقل از جی‌دی ونس سخن از دستکاری افکار عمومی آمریکا توسط اسرائیل به میان می‌آورد. فارغ از اعتبار سیاسی این اظهارات، باید پرسید که چرا دولت آمریکا علی‌رغم این «دستکاری»، هیچ اقدام عملی برای مهار آن انجام نداد.
مقاله محمدجواد ظریف، با اتکا بر تجربه‌ای زیسته در عرصه دیپلماسی، کوشیده است تصویری از نقش تخریب‌گر اسرائیل در برابر تلاش‌های مدیریت تنش ارائه دهد. این نوشتار، ضمن ارج نهادن بر این تجربه، بر این باور است که تفکیک اسرائیل از آمریکا به عنوان دو بازیگر مستقل، خطایی تحلیلی است که می‌تواند به راهبردهایی نادرست در سیاست خارجی منجر شود.

شواهد تاریخی، از جمله شواهدی که خود مقاله به آنها استناد کرده است، نشان می‌دهد که آمریکا و اسرائیل در نسبت دو رکن یک سیستم راهبردی تعریف می‌شوند. هم‌سویی منافع، اشتراک در تعریف تهدید، و هماهنگی در هدف‌گذاری راهبردی، این دو را به گونه‌ای به هم پیوند زده است که تفکیک آنها در تحلیل و راهبرد به تفسیری گمراه‌کننده از واقعیت منازعه منجر می‌شود.

راهبرد مدیریت تنش با آمریکا در حالی که اسرائیل به عنوان بخشی از همان سیستم به شمار نمی‌آید، در عمل به معنای تلاش برای حل مسئله با نادیده گرفتن بخشی از خود مسئله است. آنچه ضرورت دارد، بازتعریف راهبرد بر اساس درک یگانگی این دو بازیگر و واقع‌بینی در مورد محدودیت‌های دیپلماسی در مواجهه با سیستمی است که اراده‌ای جمعی برای تقابل با جمهوری اسلامی دارد. چنین بازتعریفی، به معنای انکار ضرورت دیپلماسی نیست، اما می‌تواند از تکرار الگوهای ناکارآمد گذشته که ریشه در تحلیل‌های ناقص از نسبت دشمنان داشت، جلوگیری کند و زمینه را برای اتخاذ رویکردی منسجم‌تر و واقع‌بینانه‌تر فراهم آورد.

*دبیر انجمن اسلامی امیرکبیر