شناسهٔ خبر: 79044095 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

آلودگي به عشق و نفرت در جايگاه نقد و تحليل

مهرداد احمدي‌شيخاني

صاحب‌خبر -

موضوع اين يادداشت سال‌هاست كه ذهن مرا مشغول خود كرده و قصد نوشتنش را داشته‌ام، ولي هر بار، رخ‌ دادن موضوعاتي جديد در عرصه سياست و اجتماع، نوشتن آن را به تاخير انداخته تا اينكه ديشب دوستي برايم مطلبي فرستاد به قلم «حسين قدياني» كه در فضاي مجازي منتشر شده و آن دوست گفت كه مطلب در نقد مواضع اين روزهاي دكتر سروش پيرامون جنگ است. آنچه در همان جملات آغازين مطلب آقاي قدياني بود، مرا به صرافت انداخت كه حتما آنچه سال‌هاست قصد نوشتنش را دارم، به روي كاغذ بياورم، به خصوص كه در همين يكي، دو روزه، فيلم گفت‌وگويي از دكتر غني‌نژاد را نيز ديدم كه مرا بيشتر راغب به نوشتن كرد، چراكه نكته‌اي در آن فيلم دكتر غني‌نژاد و اين مطلب جناب قدياني است كه به گمانم لازم است چند كلمه‌اي در مورد آن بنويسم. اين را لازم است بگويم كه آن چيزي كه در زبان و قلم هيچ تحليلگري شايسته نمي‌دانم كه جاري شود، استفاده از توهين و تحقير است، زيرا به روشني، سنگيني وزنه نفرت را در ذهن نويسنده نشان مي‌دهد و آشكار مي‌كند كه تحليلگر، بيشتر از آنكه متكي به بررسي نظريات، به موضوع و فرد مورد نقد پرداخته و در جايگاه سنجش نقادانه نشسته باشد، گويي سطلي از «لجن» به دست گرفته و به قصد «لجن‌مال كردن» آن فرد وارد معركه شده تا پس از آلودن آن شخص به انواع تعفن‌ها بگويد: «هان ملت، اين لجن‌ها كه مي‌بينيد از خود شخص است، پس او را دور بيندازيد» و آنگاه مي‌توان ديد كه اين نفرت است كه ذهن تحليلگر را تسخير كرده و تحليلي كه زاييده نفرت باشد، ديگر تحليل نيست، «تنفرنامه» است. به يادداشت جناب قدياني برگرديم. متاسفانه آنچه به روشني و از همان چند جمله آغازين مطلب آقاي قدياني آشكار مي‌شود، اين است كه ايشان موقع نوشتن يادداشت، آنچنان سرشار از نفرت و تحقير بوده كه از همان ابتداي سخن، با كلماتي چون «فيلش ياد هندوستان كرده» به استقبال مواضع اين روزهاي جناب سروش رفته و البته با كاربرد چنين كلماتي، هيچ نيازي نديده كه عمق نفرت خود را، حالا مي‌خواهد از مواضع دكتر سروش يا خود شخص دكتر سروش يا انتساباتي كه دليل اين مواضع را به آن ارجاع داده، پنهان كند و آن وقت، زماني كه نوشته و  

تحليلي اينچنين آكنده از تحقير و نفرت باشد، ديگر چه نيازي به كلمات و جملات ديگر؟

در بالا اشاره كردم كه غير از يادداشت جناب قدياني، فيلمي هم از جناب غني‌نژاد ديدم. در آن فيلم آقاي غني‌نژاد در جايگاه نقد دكتر شريعتي نشسته و مي‌گويد كه شريعتي يك شياد است. خب اينكه نشد نقد. اين همان «سطل لجن» است كه دكتر غني‌نژاد نيز همچون جناب قدياني به دست گرفته و بر دكتر شريعتي مي‌پاشد. آخر اين چه روشي است كه از ميان لمپن‌ها به جمع صاحبان خرد راه پيدا كرده؟ اينكه به يكي بگويد: فلاني «فيلش ياد هندوستان كرده» و ديگري به شخص بعدي بگويد: «شياد»، اين كجايش به‌ معناي تحليل و نقد است؟ من نه در جايگاهي هستم كه بخواهم به اين عزيزان روش نقد و تحليل را بياموزم و نه اگر هم بودم، گمان دارم با اين خشونت كلامي و اين «خود مُحق پنداري» و ديگران را تحقير كردن كه بر زبان و قلم اين عزيزان جاري است، اگر هم قصد آموزش روش علمي نقد و تحليل را داشتم، اين بزرگواران احتمالا مي‌پذيرفتند و نه همين الان هم كه اين خطوط را بر كاغذ مي‌آورم، احتمال مي‌دهم كه تاثيري بر آنان داشته باشد، چراكه وقتي انسان به سني كه اين بزرگواران در آن هستند، مي‌رسد، كمتر ممكن است كه تغييري در رفتار و كنش‌هاي خود بدهد.
در هر صورت بسيار تاسف‌برانگيز است كه برخي اهالي سياست و نظر در كشور ما، اينچنين آلوده به عشق و نفرت هستند، عشق و نفرتي كه چشم آدمي را كور مي‌كند. مورد هم فقط به برخي افراد شناخته شده برنمي‌گردد، تقريبا همه ما گويي آلوده به عشق و نفرتيم و وقتي در مورد موضوعي نظر مي‌دهيم، برايمان كاملا پذيرفته شده و عادي است كه عشق و نفرت را ملاك داوري قرار دهيم. نمونه‌اي را بگويم و يادداشت را به پايان برسانم.
در اين سال‌ها و به‌ خصوص در اين روزها كه موضوع مقاومت كشورمان، تقريبا مساله اصلي هر بحث و محفلي است، با نكته‌اي روبه‌رو شدم كه به‌گونه‌اي، پيش از اين نيز در برخي يادداشت‌هايم در همين روزنامه اعتماد به آن اشاره كرده بودم. در آن يادداشت‌ها گفته بودم، با وجودي كه در اين يك قرن و درست‌تر در اين ۱۰۶ سال و مشخصا از كودتاي ۱۲۹۹، با اينكه رابطه ما با غرب، از نگاه غربي‌ها، هميشه رابطه انسان‌هاي فرادست با مردمان پيراموني و فرودست و حقير بوده كه آنان هر طور مي‌خواهند حق دارند با ما رفتار كنند و با وجود دو كودتا، آن قانون كاپيتولاسيون كه در بين مردم خودمان به ‌درستي به «حق توحش» معروف بود و در يك نمونه مشخص نگاه ارباب و رعيتي كه به ما داشتند، به مدت ۴۰ سال در همان دولت پهلوي كه خود بر سر كار آورده بودند، نگذاشتند كه كشورمان به كارخانه ذوب آهن دست يابد (كه قبلا در همين ستون در موردش نوشته‌ام) و حالا با وجود ۴۷ سال تحريم و اكنون ۱۴ ماه جنگ و وقايع دي‌ماه كه خود امريكا و اسراييل مي‌گويند سازماندهي‌اش كار ما بود و اين همه ويراني، باز هم برخي نخبگان و تحصيلكردگان و صاحبان انديشه‌مان مي‌گويند، اگر رفاه مي‌خواهيم و اگر دموكراسي مي‌خواهيم، اينها را در پيوند با غرب به دست مي‌آوريم. نمي‌دانم اين دوستان كه بيشترشان قبل از انقلاب را نيز ديده‌اند، حلبي‌آبادهاي اطراف شهرهاي بزرگ را به عنوان نمونه‌اي از رفاه و آن شكاف عظيم طبقاتي حاصل از رابطه با غرب را يادشان رفته؟ يا يادشان رفته كه همين موضوعيت يافتن دموكراسي در بين نخبگان كشورمان، حاصل همين ۴۷ سال پس از انقلاب است و پيش از انقلاب كه نه دموكراسي و نه جمهوريت، اصلا موضوع اصلي بحث‌هاي نخبگان ما نبود و آنقدر اين دلبستگي در بين برخي عميق است كه بسيار عادي شده كه مي‌گوييم وابستگي سياسي و اقتصادي امروز ما به شرق، بسيار عميق‌تر و بدتر از وابستگي پيش از انقلاب به غرب بوده و من مي‌پرسم يك نمونه بياوريد كه در موردي مشابه و همسنگ با موارد پيش از انقلاب، الان ما به شرق وابسته‌ايم و اين وابستگي بدتر از پيش از انقلاب است. 
مثال‌هاي بسياري هم براي مقايسه مي‌شود آورد، ولي براي جلوگيري از اطاله كلام به دو نمونه بسنده مي‌كنم. 
اول ماجراي بحرين. اين عزيزان يك نمونه شاهد بياورند كه در اين ۴۷ سال موردي بدتر از بحرين براي كشورمان اتفاق افتاده يا نمونه‌اي مانند شهريور ۲۰ و تسليم بي‌قيد و شرط سه ساعته ايران به ۵۰۰۰ سرباز هندي و چند افسر جزء انگليسي و حالا مقاومتي كه زبانزد جهان است و جناب قدياني در تحقير دكتر سروش مي‌گويد: «فيلش ياد هندوستان كرده» بياورند. واقعا اين همه در اسارت عشق و نفرت بودن، با عقل ما چه خواهد كرد؟

در ستايش هوش ايرانيان

تمامي شكست‌ها و پيروزي‌هايي كه به دست آمده را هم اضافه كنيم مشخص مي‌شود آنچه اكنون و با همين مرزهاي امروزي به عنوان «كشور ايران» داريم، چگونه شكل گرفته؟ كافي است يك نمونه را مشاهده كنيم؛ نيشابور، دومين شهر بزرگ خطه خراسان، شهري آباد، سرسبز، زيبا و پرجمعيت، زماني در حمله مغول با خاك يكسان شده و حتي سگ‌ها و گربه‌هاي شهر را هم كشته بودند. از خودمان بپرسيم چه عاملي باعث ماندگاري اين سرزمين بوده؟ به نظر نگارنده يكي از مهم‌ترين دلايل، مولفه‌اي به نام «هوش» است.