صاحبخبر - جمهوری اسلامی ایران، با تلفیق برنامه فضایی و توان موشکی بالستیک خود، به آستانه عملیاتیسازی «بازدارندگی قارهپیما» رسیده است. این ارزیابی، تنها یک ادعای تبلیغاتی از سوی تهران نیست؛ نهادهای اطلاعاتی غربی نیز سالهاست هشدار میدهند که برنامه فضایی ایران میتواند بهعنوان سکوی پرتابی برای توسعه موشکهای بالستیک قارهپیما (ICBM) عمل کند. در همین راستا، پس از آنکه ایران در موج دوم و در حین موج سوم، اهداف نظامی آمریکا در بحرین، کویت، امارات، عمان، اردن و شمال عراق را با موفقیت هدف قرار داد، اینک پرسش راهبردی در اتاقهای فکر پنتاگون نه «آیا ایران میتواند»، که «چرا ایران تاکنون این کار را نکرده است» میباشد. نکته کلیدی در این تحول، تغییر ماهیت هدف است: آنچه بر فراز منهتن به پرواز درخواهد آمد، نه به قصد مردم، که به سوی مراکز استراتژیک و لجستیکی نشانه خواهد رفت تا پیام بازدارندگی را بدون عبور از خطوط قرمز انسانی مخابره کند.
برای فهم پویایی این تهدید، باید به سراغ مدلی در نظریه بازیها رفت که هرچند ساده شده، اما بهخوبی منطق رویاروییهای پرمخاطره را آشکار میسازد: «بازی بزدل». در این مدل، دو راننده با حداکثر سرعت به سوی یکدیگر میرانند. هر که زودتر فرمان را بچرخاند، «بزدل» نامیده میشود و آبرویش میرود؛ اما اگر هیچیک نچرخانند، هر دو در یک تصادف مرگبار نابود میشوند. راهحل «عقلانی» در این بازی، نه شجاعت، که «ایجاد باور در طرف مقابل» است که تو هرگز فرمان را نخواهی چرخاند. در چنین چارچوبی، نمایش «تعهد غیرعقلانی» ــ این باور که طرف مقابل آنقدر مصمم یا ناامید است که تسلیم را نمیپذیرد ــ خود به عقلانیترین استراتژی بدل میشود. ایران، با نمایش آمادگی برای زدن منهتن، دقیقا در حال ارسال چنین پیامی است: «ما فرمان را نمیچرخانیم ــ تو باید بچرخانی.» البته باید اذعان کرد که این مدل ساده، تمام پیچیدگیهای یک بحران واقعی (از جمله فشار متحدان، ملاحظات اقتصادی، و بازیگران ثالث) را در بر نمیگیرد، اما هسته مرکزی پویایی «اجبار راهبردی» را بهدرستی آشکار میسازد.
برای درک عمیقتر این وضعیت، باید به سراغ هرمان کان، استراتژیست و آیندهپژوه برجسته جنگ سرد رفت. کان از آن دسته تحلیلگرانی بود که به جای پنهان شدن در پشت تابوهای اخلاقی، مصرانه به «امر غیرقابل تصور» میاندیشید. کتاب «درباره تشدید» (On Escalation: Metaphors and Scenarios) او که نخستین بار در سال ۱۹۶۵ منتشر شد و نسخه جدید آن در سال ۲۰۱۰ توسط راتلج تجدید چاپ گردید، یکی از مهمترین آثار در زمینه فهم پویایی بحرانهاست. مفهوم محوری کان، «نردبان تشدید» (The Escalation Ladder) است که در فصل دوم کتاب به تفصیل تشریح شده است؛ استعارهای که نشان میدهد تشدید یک پرش ناگهانی به سوی فاجعه نیست، بلکه فرایندی پلهپله، محاسبهشده و در عین حال بسیار خطرناک است. کان نردبان خود را با ۴۴ پله طراحی کرد و برای هر پله، سناریوها و استعارههایی دقیقا تعریف نمود تا تصمیمگیران بتوانند پیش از آنکه بحران از کنترل خارج شود، نشانههای صعود به پله بعدی را تشخیص دهند. هدف غایی او، نه توجیه جنگ، که «پرهیز از فاجعه و خریدن زمان» بود؛ اما او هشدار میداد که اگر رهبران نخواهند به پلههای بالایی نردبان فکر کنند، دقیقا در همان پلهها غافلگیر خواهند شد. ایران، با هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در بحرین، کویت، امارات، عمان، اردن و شمال عراق، پیشتر از پلههای نخست این نردبان بالا رفته است. توان زدن مراکز استراتژیک نیویورک، پله بعدی خواهد بود. و پنتاگون باید از خود بپرسد: «آیا گام بعدی ما، ایران را به آن پله خواهد رساند؟» این پرسش، دیگر یک فرضیه انتزاعی نیست، بلکه یک معادله راهبردی ملموس است که پیامد آن، پایان دوران «مصونیت جغرافیایی» ایالات متحده و ورود به عصر «توازن وحشت مستقیم» میان تهران و واشنگتن خواهد بود.
برای تصور بهتر این وضعیت، کافی است صحنهای فرضی را در اتاق فرماندهی پنتاگون مجسم کنیم. روی نقشه دیجیتال نیمکره شرقی، خطوط قرمز مسیرهای شلیک موشکهای ایرانی را از اعماق فلات مرکزی به سوی پایگاههای آمریکا در بحرین، کویت، امارات، عمان، اردن و شمال عراق نشان میدهند. این مسیرها، دیگر «فرضی» نیستند؛ آنها در موج دوم و در حین موج سوم جنگ، با موفقیت آزموده شدهاند. اما آنچه سکوت سنگینی را بر اتاق حاکم کرده، خطی زردرنگ است که از کویرهای ایران آغاز میشود، از فراز اروپا میگذرد، و در قلب منهتن ــ نه بر فراز آسمانخراشهای مسکونی، که بر فراز مراکز فرماندهی و لجستیکی آن فرود میآید. این خط، فعلا «غیرفعال» است. اما سوال این است: تا کی؟
تحلیل این وضعیت را باید با بزرگترین اشتباه محاسباتی غرب آغاز کرد: تفکیک مصنوعی «برنامه فضایی» ایران از «برنامه موشکی» آن. در فیزیک پرتاب، یک موشک ماهوارهبر که محمولهای را در مدار زمین قرار میدهد، برای غلبه بر گرانش زمین و دستیابی به سرعت مداری، نیازمند موتوری با نیروی رانش عظیم و سیستم جدایش چندمرحلهای است. همین ویژگیها دقیقا پیشنیازهای یک موشک بالستیک قارهپیما (ICBM) نیز میباشد: موتوری که بتواند محمولهای را به سرعت و ارتفاع لازم برای پیمودن یک قوس سهموی عظیم برساند. پرتاب موفق ماهوارههای «نور» توسط سپاه پاسداران، ثابت کرد که ایران به فناوری سه مرحلهای سوخت جامد با دقت بالا دست یافته است. فاصله تهران تا نیویورک حدود ۱۰,۰۰۰ کیلومتر است. ماهوارهبری که میتواند یک محموله را در مدار زمین قرار دهد، بدون هیچ تغییر سختافزاری اساسی، میتواند کلاهکی را دقیقا بر فراز یک مرکز لجستیکی در منهتن فرود آورد. تفاوت، صرفا در یک خط کد در سیستم ناوبری خواهد بود.
ایالات متحده دهههاست که با تهدید ICBM از سوی کره شمالی زندگی میکند. اما تهدید ایرانی، از دو جهت عمیقتر و هراسانگیزتر خواهد بود: نخست، برخلاف پیونگیانگ، تهران قبلا نشان داده که در استفاده از توان موشکی خود علیه اهداف نظامی «تردید» ندارد (پایگاههای آمریکا در موج دوم و در حین موج سوم جنگ). دوم، عمق استراتژیک و زیرساختهای استتارشده ایران در فلات مرکزی، شناسایی و انهدام پیشدستانه این موشکها را برای پنتاگون تقریبا غیرممکن میسازد. پیامی که تهران ارسال میکند واضح است: «جنگ با ما، محدود به خلیج فارس نخواهد ماند.»
البته، برخی تحلیلگران در واشنگتن ممکن است استدلال کنند که سپرهای دفاع موشکی آمریکا، توان حمله پیشدستانه، یا فشار تحریمها میتواند این تهدید را خنثی کند. اما واقعیت آن است که سپرهای دفاعی در برابر موشکهای بالستیک قارهپیما هنوز از قابلیت اطمینان کافی برخوردار نیستند؛ حمله پیشدستانه به تأسیسات موشکی ایران در عمق فلات مرکزی، با توجه به استتار و پراکندگی آنها، ریسک ناکامی بالایی دارد؛ و تحریمها نیز نتوانستهاند مانع از پیشرفت برنامه موشکی ایران شوند. این تردیدها، بیش از آنکه تهدید ایران را کاهش دهند، بر عدمقطعیت راهبردی واشنگتن میافزایند و خطر محاسبه غلط را افزایش میدهند.
اما پرسشی که در اتاقهای فکر غربی مطرح میشود این است: «اگر ایران میتواند منهتن را بزند، چرا تا حالا این کار را نکرده است؟» پاسخ، در عقلانیت راهبردی ایران نهفته است. ایران از این توان به عنوان یک «برگ بازدارنده» و یک «سلاح روانی» استفاده میکند، نه یک «سلاح تهاجمی». با این حال، این پاسخ برای سیاستگذاران آمریکایی آرامشبخش نیست، زیرا مستلزم یک «اما»ی بسیار بزرگ است: «اما اگر موجودیت ایران به خطر بیفتد، این منطق کاملا فرو میریزد.» اکنون، جایی که ایالات متحده مستقیما زیرساختهای حیاتی ایران را هدف قرار داده، این «اما» دیگر یک احتمال دوردست نیست، بلکه یک سناریوی محتمل است. پایگاهها، اهداف نظامی مشروعی بودند. اما مراکز استراتژیک نیویورک، یک «نماد» از قدرت لجستیکی دشمن هستند. و ایران به خوبی میداند که برای وادار کردن آمریکا به عقبنشینی، باید نمادهای قدرت آن را هدف قرار داد، نه صرفا سربازانش را. در چارچوب بازی بزدل، این دقیقا همان «ایجاد تعهد غیرعقلانی» است که طرف مقابل را وادار به چرخاندن فرمان میکند: تهران با نمایش توان زدن منهتن، هزینه ادامه تجاوز آمریکا را از «قابل تحمل» به «غیرقابل تصور» افزایش میدهد.
برای درک بهتر این پویایی، دو نمونه تاریخی میتواند راهگشا باشد. در بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲)، کندی حاضر به پذیرش جنگ هستهای نشد، زیرا خروشچف توانست موشکهایش را تا آستانه سواحل آمریکا پیش ببرد و این دقیقا مصداق یک بازی بزدل بود که در آن، شوروی با نمایش تعهد، آمریکا را وادار به عقبنشینی کرد. ایران امروز، بدون نیاز به کوبا، موشکهایش را از خاک خود به منهتن خواهد رساند. کره شمالی نیز با آزمایش موشک هواسونگ-۱۵ در سال ۲۰۱۷ که برد تئوریک آن به سواحل شرقی آمریکا میرسید، عملا «مصونیت جغرافیایی» واشنگتن را برای همیشه از بین برد. اما ایران برخلاف کره شمالی، «اراده استفاده» از موشکهای خود را در نبرد واقعی نشان داده است، و این همان عاملی است که تهدید ایرانی را از یک «بلوف» به یک «سیگنال پرهزینه» تبدیل میکند ــ سیگنالی که در نظریه بازیها، معتبرترین نوع سیگنال محسوب میشود.
برای جلوگیری از لغزش به سوی یک فاجعه غیرقابل تصور، ایالات متحده باید فورا «مذاکرات مستقیم و بدون پیششرط» با ایران را آغاز کند. هدف، نه صرفا آتشبس، که ایجاد یک «خط قرمز تلفن» (Hotline) مشابه آنچه میان واشنگتن و مسکو پس از بحران کوبا برقرار شد، برای جلوگیری از سوءتفاهمهای فاجعهبار خواهد بود. در سطح عملیاتی، سه اقدام فوری پیشنهاد میشود: نخست، واشنگتن باید با میانجیگری یک بازیگر بیطرف، مذاکرات مستقیم با تهران را برای تثبیت آتشبس آغاز کند. دوم، ایجاد یک کانال ارتباطی مستقیم و دائمی میان فرماندهان ارشد نظامی دو کشور برای جلوگیری از تشدید ناخواسته ضروری است. سوم، توقف فوری حملات نظامی آمریکا از شرق مدیترانه و خلیج فارس به عنوان یک ژست اعتمادسازی فوری میتواند فضا را برای دیپلماسی باز کند.
جمهوری اسلامی ایران با موفقیت در تلفیق برنامه فضایی و نظامی خود، عملا به آستانه ورود به باشگاه انحصاری قدرتهای دارای توان «بازدارندگی قارهپیما» رسیده است. این بدان معناست که دوران «جنگهای اختیاری» یکطرفه در خاورمیانه به سر آمده است. هر تصمیم به تشدید تنش علیه ایران، از این پس با این پرسش مرگبار همراه خواهد بود: «آیا این اقدام، ارزش دیدن موشکی بر فراز منهتن را دارد؟» این پرسش، نه یک لفاظی توخالی، که بازتاب واقعیتی راهبردی است که معادلات قدرت را در خاورمیانه برای همیشه دگرگون ساخته است. ایران پایگاهها را زده است. مراکز استراتژیک منهتن، خط بعدی خواهند بود ــ اگر واشنگتن عقلانیت را کنار بگذارد. در نهایت، این پویایی نه یک انتخاب اخلاقی، که یک اجبار ساختاری است: در بازی بزدل، برنده کسی است که بتواند طرف مقابل را متقاعد کند که فرمان را نخواهد چرخاند. تهران با نمایش توان زدن نیویورک، دقیقا همین پیام را مخابره میکند. و اینک نوبت واشنگتن است که تصمیم بگیرد: آیا میخواهد با عقبنشینی تاکتیکی، فضا را برای یک توافق پایدار باز کند، یا با ادامه فشار، هر دو طرف را به ورطه رویاروییای بکشاند که کنترلی بر پیامدهای آن وجود ندارد. تاریخ، قضاوت خواهد کرد.
∎