شناسهٔ خبر: 78977551 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

دل‌نوشته نویسنده یمنی برای آقای شهید ایران

نویسنده یمنی در دل‌نوشته‌ای برای خبرگزاری تسنیم با عنوان «ترتیل عشق در محراب ولی» به وداع با رهبر شهید پرداخت.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،  یک هفته پس از  آیین وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب در ایران و عراق،  اهالی قلم و فرهنگ در جهان همچنان نسبت به این واقعه تاریخی و تشییع میلیونی واکنش نشان می‌دهند. اهالی فرهنگ و هنر جبهه مقاومت در صدر این فعالان فرهنگی جهان با ایرانیان هم‌صدا شدند.

خدیجه طه النعمی، نویسنده یمنی دلنوشته تقدیمی خود به رهبر شهید انقلاب را در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده است که در ادامه می‌خوانید: 

آن‌گاه که مصائب، گره در گره می‌افکنند و امواج فتنه‌ها در شب وحشت‌زده گیتی به هم می‌کوبند، جان، تشنه لنگرگاه‌های آرامش است و دیدگان خسته، در پی چراغ هدایتی که پرده‌های ظلمت را بدرد. در آن میانه... آنجا که خون شهیدان با آه مستضعفان درمی‌آمیزد و مقاومت، به نماز عشق بدل می‌شود، مردی ایستاده است که در خطوط جبین و چین‌و‌شکن عبایش، قصه یک امت را به تمامی روایت کرده است.

نوشتن از او، نه تفننی فکری است و نه ردیف کردن واژگان بی‌روح؛ بلکه کوششی است برای ترجمان تپش قلب‌های سوزان، و نثار اشکی از سر وفاداری در محراب آگاهی و صبر، که ریشه در تپش‌های کربلا و شعله جاودان ایثار دارد.

او نه پیشوایی است که با انگشت نشانش دهند، که راز آن اشکی است که در دل شب از چشمان مجاهدان می‌چکد و امیدی است که چون سپیده‌دم بر پلک‌های خستگان و مستضعفان می‌تابد.

از میعادگاه درد و رنج، و از اوج صبری که کوه‌ها در برابرش سر تعظیم فرود می‌آورند... چهره‌ات ای سرورم «ابامجتبی» چونان نوری تابناک در شب طویل این امت می‌درخشید؛ چهره‌ای که سالیان و سختی‌ها، حکایت یک امت را بر آن شیار زده‌اند؛ حکایت زخم‌هایش، آرزوهایش و عشق فنا‌ناپذیرش.

ای فرزند فاطمه، این قلب فراخ و کران‌ناپذیر را چه رازی است؟ قلبی که گنجایش آه کودکان غزه، فریاد داغ‌دیدگان لبنان، دعای شریفان یمن مقاوم، و عزم آزادگان عراق حسین و نبطیه سرافراز را داشت. ای که سرشت و روشت حسینی بود؛ ای که از دیدگانت سکینه‌ای می‌تراوید که اریکه ستمکاران و جبهه استکباری صهیونیستی غاصب را متزلزل می‌کرد.

در هیاهوی فقدان و پیاپی آمدن قافله‌ها، آنجا که ماه‌پاره‌ها یکی پس از دیگری آسمان ما را وداع می‌گویند... به سوی تو می‌نگریستیم و در ثبات قدمت، تسلای خود و در طهارت عبایت، پناهگاه‌مان را می‌جوییدیم.

تو همان پدری بودی که بر رفقای راهت گریستی و از زلال عاطفه پدرانه‌ات بر پیکرهای طاهرشان نثار کردی؛ آری، تو برای هر شهید، پدری مهربان، و برای هر مجاهدی که در خندق‌های عزت، ماشه را استوار می‌فشارد، تکیه‌گاهی معنوی بودی.

کینه‌توزان در پندار خام خویش، می‌انگارند که تعصبات جاهلی می‌تواند میان دو چشم فاصله اندازد، یا دل‌هایی را که زیر لوای قرآن با هم پیمان بسته‌اند، از هم بگسلد؛ اما تو با آگاهی قدسی و عاطفه اصیل اسلامی، همواره آن پل الهی بودی که دل‌ها را به هم پیوند می‌داد. در محضر عشق و شهادت، نه فارس است و نه عرب، که یک امت است و یک تپش و یک خون که جاری می‌شود تا آلودگی‌های این جهان مادی وحشت‌زده را بشوید.

چقدر گرم است آن محرابی که در آن مناجات می‌کردی، و چه صادق است آن تک‌دستی که به سوی آسمان برافراشته‌ بودی، دستی که جای آن دیگری را  ـ که قربانی مسلخ آزادی و کرامت شده بود ـ  پر می‌کرد! آن دستی که بر سر یتیمان نوازش می‌کشید، همان دستی که با آگاهی‌اش، خطوط فتح و پیروزی حتمی را ترسیم می‌کرد.

تو نه فقط یک تاریخ مدون، که شریان زنده‌ای  هستی که رگ‌های جهاد را با صبر و یقین سیراب می‌کنی. آنگاه که در چهره طوفان‌ها لبخند می‌زدی. امید در دل‌هایمان جوانه می‌زد؛ و آنگاه که سختی‌ها به اوج می‌رسید، به فیض مهربانی پدرانه‌ات که از خاستگاه علوی پاکت سرچشمه می‌گرفت، پناه می‌بردیم.

ای همراه سلیمانی، ای کسی که چشمانش برای رحلت اسطوره عشق «نصرالله» و فرماندهان «سنوار» و «هنیه» گریست... اینک تو چون کوهی استوار ایستاده‌ای؛ رویا را پاس می‌داری و کاروان را با قلبی که از فراق و عشق لبریز است، هدایت می‌کنی؛ با چشمی که به سوی کربلا دوخته شده و چشمی که پرده‌های غیب را به سوی قدس شریف می‌شکافد.

و این‌گونه... در لحظه‌ای که زمین لرزید و ارواح خاشع شدند، ای سوارکار حسینی، از مرکب صبر فرود آمدی تا به کاروان عشق برتر بپیوندی و دفتری لبریز از جهاد و اشک را ببندی.

آه... که دل‌ها چگونه تاب رفتنت را آورند، در حالی که تو آن کسی بودی که هرگاه داغی بر ما می‌تاخت، بر قلب‌هایمان دست نوازش می‌کشیدی؟ و چگونه چشمان خشک بمانند، در حالی که تو را می‌بینند با گام‌های مطمئن به سوی معراج ابدی‌ات می‌روی، و عبایی که لبریز از عطر شهیدان است و دستی مجروح را که چنان طولانی در محراب پایداری برافراشته ماند تا سرانجام به آغوش آسمان رسید، از خود بر جای می‌گذاری؟

ای سرورم، رفتی... به آنجا که اشتیاق داری و روح پاکت پرواز می‌کند، به آغوش جدت مصطفی، به پناه علی و زهرا، و به آغوشی که دیری‌ست انتظارش را می‌کشیدی با برادر جانت سلیمانی، رفیق راهت نصرالله، و ماه‌پاره‌هایی که مشتاقانه پیش از تو رفتند. اینک تو بر جایگاه خود در ضیافت ابدی خداوند تکیه زده‌ای؛ شهید، ولی، و چراغ هدایتی که طوفان‌ها نورش را خاموش نخواهند کرد.

آسوده‌خاطر بخواب ای فرزند فاطمه... پرچمی که با تپش رگ‌ها و آتش جانت بر دوش کشیدی، هرگز بر زمین نخواهد افتاد؛ و مشت‌هایی که تحت نظارت تو تربیت شدند، همچنان رو به سوی قدس خواهند ماند و مسیر را از «ابوجبرئیل» تا «مجتبی» و «نعیم» ادامه خواهند داد، تا ریشه طغیان قطع گردد.

خداحافظ ای قندیل روح... خداحافظ ای پدر آزادگان و پناهگاه مستضعفان...

از خداوند می‌خواهیم که ما را به کاروان تو ملحق کند و دل‌های صبورمان را از باران یقین سیراب نماید.
سلام بر تو، روزی که زاده شدی، روزی که مجاهدت کردی، و روزی که به عنوان شهیدی زنده در قلب‌هایمان، تا روز رستاخیز عروج کردی...

سلام بر روح پاکت... سلام.

انتهای پیام/