به گزارش ایسنا، تابناک نوشت:
مسعود کشمیری و محمدرضا کلاهی دو عضو نفوذی سازمان مجاهدین خلق در نهادهای جمهوری اسلامی بودند که نامشان بهعنوان جاسوسان تحت تعقیب و در نهایت اهداف حذفشده، بارها شنیده شده است. اما شاید مردم اسم جواد قدیری را کمتر از این دو شنیده باشند. قدیری هم یکی از اعضای مجاهدین خلق بود که در نهادهای خودی نفوذ کرده بود و یکی از طرحهایش ترور امام خمینی (ره) بود.
علی مهدوی یکی از افسران اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران است که کتاب خاطراتش چندسال پیش منتشر شد و در فرازی از اینکتاب به مسعود کشمیری و جواد قدیری به عنوان دو عضو جریان نفوذ اشاره کرده است.
در ادامه مشروح خاطره مورد اشاره را میخوانیم:
یک روز به ما گفتند بروید در زعفرانیه فلانخانه را بپایید، به محض اینکه کسی رفت داخل، بریزید و او را بگیرید! ما حتی ماشینمان را عوض کردیم که کاملا مسایل امنیتی را رعایت کرده باشیم. راه که افتادیم هنوز نمیدانستیم او چه کسی ست، نمیدانستیم سوژه کیست؛ آدرس را گرفتیم و رفتیم. فقط میدانستیم دستور داریم هرکس داخل رفت بریزیم و دستگیرش کنیم، رسیدیم و ماشین را پارک کردیم.
صندلی را خواباندم و یکزاویه دید قشنگی داشتم به نقاط مختلف کوچه، آینه را هم تنظیم کردم و عقب را هم داشتم، حواسم حسابی جمع بود که دیدم عه! یکی از بچههای ستاد رد شد. با خودم گفتم «این اینجا چه کار میکنه؟» دیدم یکی دیگر هم آنطرف است «آخه اینا اینجا چه کار میکنن؟» نگران شدم. بچهها داشتند منطقه را آلوده میکردند! حسابی جا خورده بودم و هنوز متحیر بودم که یکهو دیدم یکیدیگر از بچههای ستاد که من قبلا یکبار دیده بودمش دارد میآید. توی آینه او را میدیدم. شلوار سربازی، پیراهن رو، روزنامه به دست از طول کوچه به سرعت رفت آنطرف. گفتم «ای بابا اینا اینجا چه کار میکنن آخه؟»
خیلی طول نکشید که به ما گفتند بلند شوید بیایید ماموریت تمام شد! ذهنم پر از سوال بود اینکه از بغل ما رد شد، کجا میرود؟
قبل از اینماجرا، یکروز مسئول تیممان به من گفت: «دوربینات را بردار با هم جایی بریم.» چون دوربین داشتم، من عکاس تیم بودم. توی راه به من گفت «میدونی کجا میریم؟» با دوربین ور میرفتم و بیخیال گفتم «نه خبری شده، کیسی چیزی؟» گفت «نه حدس بزن!» دایم سوال پرسید، بیست سوالی بود انگار! حوصلهام سر رفت: «نمیخوای بگی چه خبر شده؟» آخرش گفت: «داریم میریم خدمت امام.»
چشمهام برق زد از شنیدن اینخبر. اوایل سال ۶۰ بود؛ بهعنوان نیروهای واحد اطلاعات سپاه به دیدار امام میرفتیم؛ رفتیم اوین در آنجا اکیپ شدیم، قبل از حرکت، در یکی از اتاقها باز شد همینکسی را که آنجا در خیابان از کنار ماشین رد شده بود یکلحظه دیدم. یکی از تخصصهای تیم تعقیب – مراقبت مشاهده و توصیف است. وقتی چهره را دیدی باید بتوانی توصیفش کنی، باید همهچیز را داشته باشی و چهرهاش را با تمام جزییات سیو کنی. یکلحظه در باز و بسته شد من دیدمش، کمی شبیه پسرخالهام بود و همین باعث شد چهرهاش بهتر در ذهنم بماند، همانی بود که آنروز از بغل دست من رد شد و بعد از اینکه دیدمش و حیران مانده بودم، توی بیسیم به من گفتند «دیگه کافیه! کار را ول کن برگرد!»
وارد اتاق ملاقات شدیم، حدود ۳۰ نفر بودیم. از آن جمع فقط یکی دو نفر از بچههای ستاد را میشناختم بقیه را نه. قبلا امام را یکی دو بار در حسینیه دیده بودم اما این اولینبار بود که امام را در یک اتاق از نزدیک میدیدم؛ وقتی دیدمش محو او شدم. عشق میکردم از تماشایش؛ یکی از بچهها به نمایندگی بقیه بلند شد و شروع کرد به صحبتکردن و گفت: «آقا ارتش، ارتش طاغوتی است باید تصفیه شود، ارتش ال است و بل است ...»
من محو امام بودم، جلوتر رفته بودم که سیر نگاهش کنم، یکلحظه برگشتم ببینم اینطرف چه میگوید. یکریز علیه ارتش حرف زد، حرفهایش که تمام شد امام شروع به صحبت کرد، آن شمد معروف رو پاهایش بود؛ عرقچین سرش بود و با لحن زیبایش فرمود: «بسمالله الرحمن الرحیم؛ شما آیه یاس میخوانید. اگر در ارتش افرادی خلافکار و طاغوتی هستند، در شما هم هست. لکن در ارتش بیشتر در شما کمتر»
بعدها از بچهها پرسیدم «اینی که تو دیدار با امام حرف زد، کی بود؟» گفتند «آقای کشمیری» این از معجزات امام بود. بعضی هم میگفتند متن خواندهشده را کشمیری نوشته. ما نفهمیده بودیم نفوذی و خائن داریم. اما همانجا گفته بود: «در شما هم هست؛ در شما کمتر در ارتش بیشتر.»
آنموقع کشمیری دبیر شورای امنیت ملی بود؛ امام به ما گرا را داده بود؛ بعدها یکی از دوستان که در جریان کودتای نوژه هم بود، به من گفت: «اونو نشناختی نمیدونی کی بود؟» همانکسی را میگفت که من در اوین قیافهاش را سیو کرده بودم. گفتم «نه.» گفت «جواد قدیری بود دیگه.» من تعجب کردم: «جواد قدیری خودمون؟!» گفت «آره» گفتم «پس اون روز بنا بود بریزیم تو خونه این؟» گفت: «آره سوژه خودش بود» گفتم: «من اصلا نمیدونستم؛ نمیدونستم این کیه حتی نمیدونستم اونجا خونه کیه که بریم تو خونه و دستگیرش کنیم!»
آنروز به ما نگفته بودند. بعدها کاشف به عمل آمد که سپاه درون خانه نیرو گذاشته است، اما آنروز اینمساله من را نگران کرد. فکر کردم کسی وارد خانه شده و داخل منزل تیم عملیاتی منتظر ورود آنسوژه هستند، پس دیگر لزومی نداشت در کوچه نیروی تعقیب و مراقبت بگذاریم و آنجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده و نفوذی داشتهایم.
آنموقع منافقین نفوذی داشتند، جواد قدیری یکیشان بود، کشمیری یکیشان بود. فیلم «ماجرای نیمروز» را دیدهاید؟ یک چیزهایی را میشود در آنفیلم دید. خوب توانسته بودند نفوذ کنند. میگفتند کشمیری قنوتهای نیمساعته و رکوعهای طولانی داشت. او خوب توانسته بود با ژستهایش همه را فریب دهد. این خط و ربطها از یکجا ریشه داشت. میتوانید از اینحرفهای من کشف کنید که جریان نفوذ تا کجا ریشه داشت؛ زیرپوستی و موریانهوار، تا گروه بنیصدر و گروههای دیگر هم بود.
انتهای پیام